+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 3:0  توسط حمزه عمادي
|
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 2:5  توسط حمزه عمادي
|
هر كراماتي كه ميجويي به جان او نمودت تا طمع كردي در آن
چند بت بشكست احمد در جهان تا كه يارب گوي گشتند امتان گر نبودي كوشش احمد تو هم ميپرستيدي چو اجدادت صنم اين سرت وارست از سجدهي صنم تا بداني حق او را بر امم گر بگويي شكر اين رستن بگو كز بت باطن همت برهاند او سر ز شكر دين از آن برتافتي كز پدر ميراث مفتش يافتي مرد ميراثي چه داند قدر مال رستمي جان كند و مجان يافت زال "دفتر دوم، ص 196"
اشاره: مولوي در اشعار فوق اشارهي لطيفي به حق پيامبر بر امت و مسلمانان مينمايد و به مشقتها و مرارتها و سختيهايي كه پيامبر در مسير رسالت و نبوت خود داشت ما را متنبه ميكند. مولانا در ابياتي پيامبر را پدر معنوي امت و مسلمانان ميخواند و آناني را كه دستاورد بزرگ آن بزرگمرد را به آساني از دست ميدهند و بدان بي اعتنايند انسان ميراثي ميخواند. انسان ميراثي بدان معناست كه آدمياني دين را به ارث بردهاند و هيچ زحمت و مشقتي براي به دست آوردن آن نكشيدهاند و براي همين است كه آن را به راحتي همچون مال ميراثي از دست ميدهند.
منبع: HTTP://WWW.MONADI.COM
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:39  توسط حمزه عمادي
|
امام علي عليه السلام در توصيف حق طلبي و حقگويي آن انسان كامل پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله ميفرمايد: در (بيان و اجراي) حق كوتاهي نميكرد و پا از آن نيز فراتر نمينهاد.(1)
هم چنين پيشواي نخست، شيوه پيامبر را ميانهروي (2) و «به دور از افراط و تفريط» بازگو ميكند.(3) پيامبر در سخناني نه تنها مسلمانان و دينباوران، بلكه تمامي انسانهاي كره خاكي را در هر عصر و زمانه سه بار به ميانهروي فرا ميخواند: «بر شما باد به ميانهروي؛ بر شما بايد به ميانهروي؛ بر شما باد به ميانهروي!»(4) بهترين شما كسي است كه نه آن جهانش را به خاطر اين جهان رها كند و نه بر عكس . عايشه ميگويد: پيامبر نزد من آمد و زني از قبيله «بني اسد» با من بود. حضرت پرسيد: او كيست: گفتم؟ فلاني است . شبها (به خاطر عبادت) نميخوابد . حضرت فرمود: «بس كن . به اندازه توانتان كار (عبادت) كنيد ... محبوبترين (كار نيك و عبادت) نزد خداوند، آن است كه كننده آن بر آن عمل مداومت داشته باشد. (5) (نه اين كه بسيار انجام دهد و خود را خسته كند.) پيامبر به يكي از ياران خود فرمود: اي ابادرداء! پيكرت بر تو حقي دارد؛ خانوادهات بر تو حقي دارند؛ پس گاهي روزه (مستحبي) بگير و گاهي روزه (مستبحي) نگير؛ نماز بخوان و بخواب [و همه شبها براي نماز مستحبي بيدار نباش] ؛ حق هر كسي را به او بده. (6) چه نيك است ميانهروي در عبادت. (7) به اندازه توانايي خود عبادت كنيد . ميخواهيد شما را با عبادتي آشنا كنم كه از همه عبادتها بر بدن آسانتر است: سكوت و خوش خلقي. (8)
پينوشتها:1 . بحارالانوار، 16/283 / الزهد /61 . 2 . سنن النبي /104 . 3 . بحارالانوار، 16/379 / شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 7/62 . 4 . حلية الابرار، 1/175 / عيون اخبار الرضا، 2/284 / معاني الاخبار /82 / مناقب آل ابي طالب 1/23 . 4 . خصال /618 / سنن ابن ماجه 2/1417 / صحيح ابن حبان 2/73 / مسند ابي يعلي 3/334 . 5 . صحيح ابن حبان 4/43 / صحيح بخاري 1/16 / صحيح ابن خزيمه 2/264 / مسند ابي يعلي 8/115 . 6 . بحارالانوار 76/128 / تحفه الاحوذي 7/81 / سنن نسائي 4/211 / صحيح ابن حبان 2/19 / صحيح بخاري 2/245 / فتح الباري 4/184 / مجمع الزوائد 4/302 / مسند احمد 2/198 . 7 . جامع الصغير 2/480 / كنزالعمال 3/28 / مجمع الزوائد 10/252 . 8 . الصمت و آداب اللسان /58 / جامع الصغير 1/439 / العهود المحمديه /463 .
منبع: برگرفته از كتاب "نگين هستي"، تاليف حسين سيدي .
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:16  توسط حمزه عمادي
|
بزرگواري را از پيامبر بياموزيم!پيامبر اکرم بزرگوارترين فرد قبيله خود بود.(1) امام علي عليه السلام در نهج البلاغه ميفرمايد: پس به پيامبر پاكيزه ... اقتدا كن كه ... مايه فخر و بزرگي است، براي كسي كه خواهان بزرگواري است.(2) هرگز به خاطر خودش از كسي انتقام نگرفت.(3) با نوشيدني افطار ميكرد و غذاي سحرش هم نوشيدني بود . انس ميگويد: پيامبر گاهي شربتي ميخورد كه هم افطارش محسوب ميشد و هم سحرش . چه بسا آن نوشيدني شير بود و يا شربتي كه در آن نان خيسانده ميشد . شبي آن را براي رسول خدا مهيا كردم؛ پيامبر دير كرد. گمان كردم منزل يكي از دوستانش دعوت است؛ پس آن را خوردم . پس از ساعتي پيامبر آمد . از بعضي همراهانش پرسيدم جايي افطار كرده يا دعوت بوده است . گفتند نه افطار كرده و نه جايي دعوت بوده است . آن شب را به گونهاي گذراندم كه فقط خدا ميداند؛ از اين اندوه كه پيامبر آن شربت را بخواهد. اما او آن شب را گرسنه خوابيد و گرسنه [روز بعد] روزه گرفت . تا اين لحظه نيز درباره آن سخني نگفته و چيزي نپرسيده است.(4)
پينوشتها:1- جامع الصغير 1/ 87 / المعجم الاوسط 3/56 . 2- شرح مسلم (نووي) 15/92 / صحيح ابن حبان 14/196 / موارد الضمآن /521 / نظم دررالسمطين /58 . 3- نهج البلاغه، خطبه / 160 . 4- تحفه الاحوذي 6/122 / صحيح بخاري 8/16 / فتح الباري 10/440 / مسند احمد 6/223 . منبع: برگرفته از کتاب "نگين هستي" ، تاليف حسين سيدي.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 0:46  توسط حمزه عمادي
|
پيش از طلوع خورشيد اسلام و پس از آن نيز ميان دشمنانش به «امين» شهرت داشت. خود ميفرمود:
سه چيز است كه آفريدگار اجازه [شكستن] آنها را به كسي نداده است: ... باز پس دادن امانت به صاحبش؛ نيكوكار باشد يا گنهكار . دشمنانش در مكه، حتي پس از اعلام پيامبري، همچنان نفيسترين اشياء خود را نزدش امانت ميگذاشتند و ترديدي به خود راه نميدادند كه مبادا او اموالشان را مصادره و به نفع آيين خود خرج كند. از همين روي پس از هجرت، از امام علي عليه السلام خواست چند روز در مكه بماند و امانتها را به صاحبانشان پس بدهد . خود فرموده بود: امانت را به كسي كه تو را امين قرار داد، باز پس بده؛ و به كسي كه به تو خيانت كرد، خيانت مكن. (1) شخصي كه در دنيا به امانت خيانت كند و آن را به صاحبش باز پس ندهد و بعد بميرد، بر دين من نمرده است و خدا را در حالي ملاقات خواهد كرد كه [از او] خشمگين است.(2) پيامبر ميفرمود: وقتي كسي سخني گفت و به اطراف خود نگريست، آن سخن نزد شما امانت است. حتي نخ و سوزن [بي ارزش] را به صاحبش برميگرداند.(3) پيامبر ميفرمود: وقتي كسي سخني گفت و به اطراف خود نگريست، آن سخن نزد شما امانت است.(4) در نبرد «خيبر» مسلمانان دچار كم غذايي شگفت انگيزي شدند. به گونهاي كه براي رفع گرسنگي، از گوشت برخي حيوانات كه خوردن آنها مكروه است، استفاده ميكردند. مسلمانان چند دژ از دژهاي خيبر را گشوده بودند، اما آن دژي كه مواد غذايي فراواني در آن جا انبار شده بود، به دست مسلمانان نيفتاده بود . در اين هنگام، چوپان سيه چردهاي كه براي يهوديان خيبر گلهداري ميكرد، به حضور حضرت شرفياب شد و درخواست كرد كه حقيقت اسلام را بر او عرضه كند. وي در همان نخستين جلسهها، بر اثر گفتار مستدل و منطقي آن فرستاده خدا، ايمان آورد و سپس گفت: همه اين گوسفندان، امانت يهوديان خيبر در دست من است. اكنون كه رابطه من با صاحبان گوسفند قطع شده است؛ تكليف من چيست؟ حضرت در برابر چشم صدها سرباز گرسنه، با كمال صراحت فرمود: در آيين ما، خيانت به امانت يكي از بزرگترين گناهان است . بر تو لازم است همه گوسفندان را تا در قلعه ببري و همه را به دست صاحبانشان برساني . او نيز دستور پيامبر را پيروي كرد و بيدرنگ در جنگ عليه يهود به جهاد پرداخت و در راه اسلام به شهادت رسيد .
پينوشتها:1 . بحارالانوار 76/355 . 2 . سنن دارمي 2/264 / مجمع الزوائد 4/145 . 3 . بحارالانوار 72/171 . 4 . سنن النبي /130
منبع: برگرفته از كتاب "نگين هستي" تاليف حسين سيدي
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 0:38  توسط حمزه عمادي
|
آيه صلوات و دروددر آيه 56 سوره احزاب مىخوانيم: "ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايهاالذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما"؛ «خداوند و فرشتگانش بر پيامبر درود مىفرستند، اى كسانى كه ايمان آوردهايد بر او درود بفرستيد و سلام بگوئيد و در برابر فرمانش تسليم باشيد.» در اين آيه مقام پيامبر اسلام به عاليترين وجه ترسيم شده است، چرا كه هم خداوند متعال و هم تمام فرشتگان مقرب او بر پيامبر درود مىفرستند و هم دستور داده شده است همه مؤمنان بدون استثنا بر او رحمت و درود و سلام بفرستند.
در روايات بسيارى مىخوانيم كه وقتى اصحاب و ياران از حضرتش سوال كردند: چگونه درود و صلوات و سلام بر شما بفرستيم، پيغمبر اكرم «آل» را در كنار خود قرار داد و تمام رحمت و درودى كه از خداوند براى او تقاضا مىشد، براى «آلش» نيز تقاضا مىشد، اين قرينه است بر اين كه صلوات و درود خداوند و ملائكه نيز تعميم دارد، هم شامل پيامبر و هم شامل «آل» او مىشود، و اين يك مساله ساده نيست، بلكه نشان مىدهد كه آنها مقاماتى دارند تالى پيغمبر و مأموريتى دارند در جهاتى شبيه مأموريت او، وگرنه اين همه مقام تنها به خاطر خويشاوندى، غير ممكن است . چه مقامى از اين بالاتر؟ و چه عظمتى از اين بيشتر؟ درست است كه در اين آيه، سخنى از آل پيامبر صلي الله عليه و آله به ميان نيامده است، ولى در روايات بسيارى مىخوانيم كه وقتى اصحاب و ياران از حضرتش سوال كردند: چگونه درود و صلوات و سلام بر شما بفرستيم، پيغمبر اكرم «آل» را در كنار خود قرار داد و تمام رحمت و درودى كه از خداوند براى او تقاضا مىشد، براى «آلش» نيز تقاضا مىشد، اين قرينه است بر اين كه صلوات و درود خداوند و ملائكه نيز تعميم دارد، هم شامل پيامبر و هم شامل «آل» او مىشود، و اين يك مساله ساده نيست، بلكه نشان مىدهد كه آنها مقاماتى دارند تالى پيغمبر و مأموريتى دارند در جهاتى شبيه مأموريت او، وگرنه اين همه مقام تنها به خاطر خويشاوندى، غير ممكن است . كنون به سراغ بخشى از اين رويات كه در معروفترين منابع اهل تسنن آمده است، مىرويم . - در«صحيح بخارى» از «ابو سعيد خدرى» نقل شده است كه ما عرض كرديم: «اى رسول خدا! سلام بر تو معلوم است، چگونه صلوات بر تو بفرستيم»؟ فرمود: قولوا اللهم صل على محمد عبدك و رسولك كما صليت على ابراهيم، و آل ابراهيم و بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على ابراهيم؛«بگوئيد خداوندا درود بفرست بر محمد بندهات و رسولت همان گونه كه درود بر ابراهيم و آل ابراهيم فرستادى، و بركت بفرست بر محمد و بر آل محمد، آن گونه كه بركت فرستادى بر ابراهيم.»(1)
«بيهقى» در ذيل يكى از رواياتى كه در آن سخن از نماز به ميان نيامده است مىگويد: اين روايت نيز ناظر به حال نماز است زيرا جمله قد علمنا كيف نسلم؛ «ما مىدانيم چگونه سلام بر تو بفرستيم» اشاره به سلام در تشهد است (السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته) بنابراين مراد از صلوات نيز همان فرستادن صلوات در تشهد است. در همان كتاب و همان صفحه اين حديث به طور كاملترى از «كعب بن عجره» (يكى از صحابه معروف) نقل مىكند كه به رسول خدا عرض كردند: چگونگى سلام بر تو را دانستهايم، اما صلوات بر تو چگونه بايد باشد؟ فرمود: اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صليت على آل ابراهيم انك حميد مجيد، اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على آل ابراهيم انك حميد مجيد.(2) توجه داشته باشيد كه بخارى اين احاديث را در ذيل آيه شريفه ان الله و ملائكته... ذكر مىكند. - در «صحيح مسلم» كه دومين منبع حديث معروف برادران اهل تسنن است از «ابى مسعود انصارى» نقل شده كه پيامبر صلي الله عليه و آله نزد ما آمد و ما در مجلس «سعد بن عباده» بوديم، «بشير» فرزند «سعد» عرض كرد: «اى رسول خدا، خداوند به ما دستور داده بر تو صلوات بفرستيم، چگونه بر تو صلوات بفرستيم؟ پيامبر نخست سكوت كرد، سپس فرمود بگوئيد: اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صليت على آل ابراهيم، بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على آل ابراهيم فى العالمين انك حميد مجيد.(3) - در تفسير «الدرالمنثور» كه معروفترين تفسير روايى است همان روايت ابوسعيد خدرى را از «بخارى» و «نسائى» و «ابن ماجه» و«ابن مردويه» از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل مىكند.(4) و در همان كتاب عبارت «ابو مسعود انصارى» را از ترمذى و نسائى نقل كرده است. (5) و عين اين، مضمون را نيز با مختصر تفاوتى از «مالك»، و «احمد » و «بخارى» و «مسلم» و «ابوداود» و «نسائى» و «ابن ماجه» و«ابن مردويه» و از «ابواحمد ساعدى» نقل مىكند.(6) «حاكم نيشابورى» در المستدرك على الصحيحين از ابن ابى ليلى نقل مىكند كه «كعب بن عجره» مرا ملاقات كرد و گفت: آيا هديهاى به تو بدهم كه از پيامبر شنيدم؟! گفتم: آرى هديه كن، گفت: از رسول خدا صلي الله عليه و آله سوال كرديم: چگونه بر شما اهلبيت عليهمالسلام صلوات بفرستيم؟ فرمود: اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صليت على ابراهيم و على آل ابراهيم انك حميد مجيد اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على ابراهيم و على آل ابراهيم انك حميد مجيد . سپس حاكم نيشابورى كه بناى او بر اين است احاديثى را ذكر كند كه در صحيح بخارى و مسلم نيست، مىگويد: اين حديث را با همين سند و الفاظ، بخارى از «موسى بن اسماعيل» در كتاب خود نقل كرده، و اگر من آن را در اينجا تكرار كردم به خاطر آن است كه معلوم شود اهلبيت و آل همه يكى هستند (بايد توجه داشت كه حاكم اين حديث را بعد از حديث «كساء»كه در آن تصريح شده اهلبيت من على و فاطمه (حسن و حسين عليهم السلام هستند نقل كرده است).(7) و اين يك تعبير پر معنى است . سپس «حاكم» به دنبال آن، حديث ثقلين و به دنبال آن، حديث ابوهريره را نقل مىكند كه پيامبر نگاه به على و حسن و حسين عليهم السلام كرد و فرمود: انا حرب لمن حاربكم و سلم لمن سالمكم؛ «من با هر كس كه با شما از در جنگ در آيد، اعلان حنگ مىدهم، و با هر كس كه با شما در صلح باشد در صلحم.» (8) «محمد بن جرير طبرى» نيز در تفسير خود در ذيل همين آيه، روايت فوق را با كمى تفاوت از «موسى بن طلحه» از پدرش نقل كرده است، و در روايت ديگرى همان را از «ابن عباس» روايت كرده، و در روايت سومى از زياد و ابراهيم و در روايت چهارم از «عبدالرحمن بن بشربن مسعود انصارى.»(9) «بيهقى» نيز در كتاب معروف «سنن» روايات متعددى در اين زمينه نقل كرده كه بعضى از آنها وظيفه مسلمانان را در موقع نماز، و هنگام تشهد روشن مىسازد، از جمله در حديثى از «ابى مسعود عقبّه بن عمرو» نقل مىكند كه مردى آمد و خدمت پيامبر نشست، و ما نيز نزد او بوديم، عرض كرد، اى رسول خدا! كيفيت سلام بر تو را مىدانيم ولى هنگامى كه نماز مىخوانيم چگونه بر تو صلوات بفرستيم؟ پيامبر سكوت كرد تا آنجا كه ما فكر كرديم اى كاش اين مرد چنين سؤال را نمىكرد سپس فرمود: اذا انتم صليتم علىّ فقولوا اللهم صل على محمد النبى الامى و على آل محمد، كما صليت على ابراهيم و على آل ابراهيم و بارك على محمد النبى الامى و على آل محمد كما باركت على ابراهيم و على آل ابراهيم انك حميد مجيد. سپس از ابو عبدالله شافعى نقل مىكند كه اين حديث صحيحى است كه درباره صلوات فرستادن بر پيغمبر در نمازها سخن مىگويد.(10) «بيهقى» احاديث متعدد ديگرى نيز در زمينه چگونگى صلوات بر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به طور مطلق يا در نماز آورده مخصوصا در حديثى از «كعب بن عجره» از پيغمبر اكرم نقل مىكند كه: انه كان يقول فى الصلوة؛ اللهم صل على محمد و آل محمد كما صليت على ابراهيم و آل ابراهيم و بارك على محمد و آل محمد كما باركت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد: پيامبر در نماز خود چنين مىفرمود: اللهم صل على محمد و آل محمد كما صليت...(11) از اين حديث روشن مىشود كه حتى خود پيغمبر در نمازهايش اين صلوات را مىفرستاد. «بيهقى» در ذيل يكى از رواياتى كه در آن سخن از نماز به ميان نيامده است مىگويد: اين روايت نيز ناظر به حال نماز است زيرا جمله قد علمنا كيف نسلم؛ «ما مىدانيم چگونه سلام بر تو بفرستيم» اشاره به سلام در تشهد است (السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته) بنابراين مراد از صلوات نيز همان فرستادن صلوات در تشهد است.(12) به اين ترتيب مسلمانان مأمورند همان گونه كه به عقيده تمام فرق مسلمين سلام بر پيغمبر را به صورت السلام عليك ايها النبى و رحمة الله در تشهد نماز بگويند مأمورند كه صلوات بر پيغمبر را نيز در تشهد بگويند هر چند در ميان مذاهب چهارگانه اهل تسنن در اينجا مختصر اختلافى ديده مىشود شافعىها و حنبلىها مىگويند صلوات بر پيامبر در تشهد دوم واجب است در حالى كه مالكىها و حنفىها آن را سنت مىدانند (13) ولى طبق روايات فوق بر همه واجب است . به هر حال كتابهايى كه روايات مربوط به صلوات بر محمد وآل محمد (به طور مطلق يا در خصوص تشهد نماز) در آن نقل شده بيش از آن است كه در اين مختصر بيان شد، آنچه در بالا آمد، نمونهاى از اين روايات و اين كتب است، اين روايات را گروهى از صحابه مانند ابن عباس، طلحه، ابو سعيد خدرى، ابوهريره، ابو مسعود انصارى، بريده، ابن مسعود، كعب بن عجره ، و شخص على عليه السلام نقل كردهاند . نكتهاى كه مايه شگفتى است اين است كه دانشمندان اهل تسنن - علىرغم اين همه تاكيداتى كه در روايات پيامبر صلي الله عليه و آله نسبت به اضافه كردن «آل محمد» وارد شده، هميشه (جز در موارد بسيار نادر) آل محمد را حذف مىكنند و مىگويند: صلى الله عليه و سلم .
ابن حجر در صواعق چنين نقل مىكند كه رسول خدا فرمود: لا تصلوا على الصلاة البتراء قالوا و ما الصلاة البتراء، قال: تقولون: اللهم صل على محمد و تمسكون، بل قولوا اللهم صل على محمد و آل محمد:«هرگز بر من صلوات بريده و ناقص نفرستيد، عرض كردند صلوات بريده و ناقص چيست؟ فرمود: اين كه بگوئيد: اللهم صل على محمد و امساك كنيد و ادامه ندهيد بلكه بگويد: اللهم صل على محمد و آل محمد. و از آن عجيبتر اين كه: در كتب حديث حتى در ابوابى كه روايات فوق در مورد اضافه كردن آل محمد نقل مىشود هنگامى كه نام پيامبر را در لابلاى همين احاديث ذكر مىكنند، مىگويند «صلى الله عليه و سلم» (بدون اضافه ال) و ما نمىدانيم چه عذرى در پيشگاه پيامبر در اين مخالفت صريح با دستور آن حضرت دارند؟ مثلا بيهقى در عنوان همين باب مىنويسد: «باب الصلوة على النبى صلى الله عليه و سلم فى التشهد»و همچنين در بعضى ديگر از منابع معروف حديث .
سمهودى در الاشراف على فضل الاشراف از ابن مسعود انصارى نقل مىكند كه رسول خدا فرمود: من صلى صلاة لم يصل فيها علىّ و على اهل بيتى لم تقبل؛ «كسى كه نمازى بخواند كه در آن بر من و بر اهلبيتم صلوات نفرستد نمازش قبول نيست.» انتخاب اين عنوان خواه از سوى مؤلفان اين كتب باشد و يا محققان بعد، با توجه به آنچه در ذيل آن آمده بسيار عجيب و متناقض است . اين بحث را با دو حديث ديگر پايان مىدهيم: - ابن حجر در صواعق چنين نقل مىكند كه رسول خدا فرمود: لا تصلوا على الصلاة البتراء قالوا و ما الصلاة البتراء، قال: تقولون: اللهم صل على محمد و تمسكون، بل قولوا اللهم صل على محمد و آل محمد:«هرگز بر من صلوات بريده و ناقص نفرستيد، عرض كردند صلوات بريده و ناقص چيست؟ فرمود: اين كه بگوئيد: اللهم صل على محمد و امساك كنيد و ادامه ندهيد بلكه بگويد: اللهم صل على محمد و آل محمد.(14) اين حديث نشان مىدهد كه حتى كلمه على نبايد ميان محمد و آل محمد جدايى بيافكند بايد گفت: اللهم صل على محمد و آل محمد.
- سمهودى در الاشراف على فضل الاشراف از ابن مسعود انصارى نقل مىكند كه رسول خدا فرمود: من صلى صلاة لم يصل فيها علىّ و على اهل بيتى لم تقبل؛ «كسى كه نمازى بخواند كه در آن بر من و بر اهلبيتم صلوات نفرستد نمازش قبول نيست.» (15) و ظاهرا امام شافعى در آن شعر معروفش ناظر به همين روايت است كه مىگويد: يا اهلبيت رسول الله حبّكم فرض من الله فى القرآن انزله كفاكم من عظيم القدر انكم من لم يصل عليكم لاصلاة له «اى اهلبيت رسول الله محبت شما، از سوى خداوند در قرآن واجب شده است . در عظمت مقام شما همين بس است كه هر كس بر شما صلوات نفرستد نمازش باطل است.(16) آيا كسانى كه چنين مقامى را دارند كه نامشان در كنار نام پيامبر اکرم در نمازها به عنوان يك فريضه الهى بايد ذكر شود مىتوان همسنگ ديگران شمرد، و با وجود آنان جايى براى غير آنان در مساله ولايت و امامت و جانشينى پيامبر صلي الله عليه و آله باقى مىماند؟ كدام فرد منصف مىتواند ديگران را بر آنان با اين همه مقام فضيلت ترجيح دهد؟ آيا اينها همه به طور مستقيم مسئله ولايت و خلافت را روشن نمىسازد؟ داورى با شماست .
پينوشتها:1- صحيح بخارى، ج 6، ص 151 (طبع دارالجيل بيروت). 2- همان مدرك. 3- صحيح مسلم، ج 1، ص 305، حديث 65 (طبع احياء تراث العربى، بيروت). 4- الدرالمنثور، ج 5، ص 217. 5- همان مدرك. 6- الدرالمنثور، ج 5، ص 217. 7- المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 148. 8- همان مدرك، ص 149. 9- تفسير جامع البيان (طبرى)، ج 22، ص 32 (چاپ دارالمعرفه بيروت). 10- سنن بيهقى، ج 2، ص 146 و 147. 11- همان مدرك، ص 147. 12- سنن بيهقى، ج 2، ص 147. 13- الفقه على المذاهب الاربعه، ج 1، ص 266 (طبع دارالفكر). 14- صواعق، ص 144. 15- سمهودى در الاشراف، ص 28 (مطابق نقل احقاق الحق، ج 18، ص 310). 16- در كتاب نفيس الغدير انتساب اين اشعار را به امام شافعى از «شرح المواهب زرقانى» ج 7، ص 7 و جمعى ديگر آورده است .
منبع: سايت بلاغ ، آية الله مكارم شيرازى
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 0:31  توسط حمزه عمادي
|
امام على عليه السلام:
«لَمّا وُلِدَ رَسُولُ اللهِ صَلّىَ اللهُ عَلَيهِ وَ آله القِيَتِ الاَصنامُ فِى الكَعبَةِ عَلى وُجُوهِها فَلَمّا اَمسى سُمِعَ صَيحَةٌ مِنَ السَّماء: جاءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ اِنَّ الباطِلَ كان زَهُوقاً.»(1) هنگامى كه پيامبر صلّى الله عليه و آله متولّد شد، بتهاى خانه كعبه به رو در افتادند و چون شب فرا رسيد فريادى از آسمان شنيده شد كه: حق آمد و باطل برفت، همانا باطل رفتنى است.
* امام على عليه السلام: «انّ الصبر لجميل الاّ عنك و ان الجزع لقبيح اِلاّ عليك و انّ المصاب بك لجليل و انّه قبلك و بعدك لَجَلَلٌ.»(2) همانا كه شكيبايى بس زيباست جز در مرگ تو و بيتابى بس زشت است مگر بر رحلت تو، اندوهى كه از دورى تو بر دل نشسته بس سنگين است و غمهاى پيش از درگذشت و پس از وفات تو بسيار آسان و سبك.
* امام على عليه السلام: «فَاِنَّ اللهَ تَعالى بَعَثَ مُحَمَّداً (صلى الله عليه و آله) لِيُخرِجَ عِبادَهُ مِن عِبادَة عِبادِهِ اِلى عِبادَتِهِ وَ مِن عُهُودِ عِبادِهِ اِلى عُهُوده وَ مِن طاعَةِ عِبادِهِ اِلى طاعَتِهِ.» (3) همانا خداوند محمد صلّى الله عليه و آله را برانگيخت تا بندگانش را از بندگى بندگان به بندگى خداى كشاند و از پيمان بندگان به پيمان خداى در آورد و از فرمانبرى بندگان به فرمانبرى خدايش وا دارد.
* امام على عليه السلام: «كانَ رَسُولُ اللهِ دائِمُ البشر، سَهل الخُلقِ.» (4) پيامبر خدا صلي الله عليه و آله پيوسته خندان و خوشرو و خوشبو بود.
* امام على عليه السلام: «كانَ لا يَجلِسُ وَلا يَقُومُ اِلاّ عَلى ذِكرِ اللهِ.»(5) پيامبر، جز با ياد خدا نمىنشست و بر نمىخاست.
* امام على عليه السلام: «ما رُئى مُقَدِّماً رِجلَهُ بَينَ يَدَى جَليسٍ لَهُ قَطُّ.»(6) هرگز ديده نشد كه پيامبر، پاى خود را پيش كسى از همنشينان دراز كند.
* امام على عليه السلام: «فَهُوَ اِمامُ مَنِ اتّقى وَ بَصيرَةُ مَنِ اهتَدى، سِراجٌ لَمَعَ ضوءُهُ ... صيرَتُهُ القَصدُ وَ سُنَّته الرُّشدُ وَ كَلامُهُ الفَصلُ وَ حُكمُهُ العَدلُ.»(7) او (پيامبر خدا) پيشواى كسى است كه راه پرهيزگارى پويد، و بينش براى آن كه راهنمايى جويد، چراغى است كه پرتو آن دميد... رفتار او ميانهروى در كار است. و شريعت او راه حق را نمودار، سخنش جدا كننده حق از باطل است، و داورى او عدالت.
* امام على عليه السلام: «طَبيبٌ دَوّارٌ بِطِبِّهِ قَد اَحكَمَ مَراهِمَهُ وَ اَحمى مَواسِمَهُ يَضَعُ ذلِكَ حَيثُ الحاجَة اِلَيهِ مِن قُلُوبٍ عُمىٍ و آذانٍ صُمٍ وَ اَلسَنَةٍ بُكم.».(8) پيامبر طبيبى است كه با مهارت خود در ميان مردم مىگردد، مرهمهاى شفابخش خويش را فراهم ساخته و ابزار درمان خود را آماده كرده تا هر جا دلهاى كور باطن و گوشهاى ناشنوا و زبانهاى گنگ را بدان نيازى باشد مداوا كند.
* امام على عليه السلام: «اِنَّ اللهَ عَزّ وَ جَلَّ أدَّبَ نَبيّهُ فَاَحسَنَ أَدَبَهُ فَلَمّا اَكمَلَ لَهُ الاَدَبَ قالَ (وَ اِنَّكَ لَعَلى خُلقٍ عَظيمٍ ثُمَّ فَوَّضَ اِلَيهِ اَمرَ الدّينِ وَ الاُمَّةِ لِيَسُوسَ عِبادَهُ فَقالَ عَزَّ وَ جَلَّ (ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فُخُذُوهُ وَ ما نَهاكُم عَنهُ فَانتَهُوا) وَ اِنّ رَسُولَ اللهِ صَلَى اللهِ عَلَيه وَ آلِه كانَ مُسَدَّداً مُوَفَّقاً مُؤَيَّداً بِرُوحِ القُدُسِ لايَزالُ وَلايُخطِى فى شَىءٍ مِمّا يَسُوسُ بِه الخَلقَ.»(9) خداى عزّوجلّ پيامبرش را تربيت كرد و چه نيكو تربيت كرد، پس هنگامى كه مراتب ادب را براى آن حضرت تكميل نمود فرمود: همانا تو بر اخلاقى والا استوار هستى، سپس امر امّت و دين را به او واگذار كرد تا بر بندگانش حكومت كند و فرمود: آنچه پيامبر براى شما آورد بگيريد و از آنچه شما را نهى نمود، اجتناب ورزيد، و همانا پيامبر كه درود خدا بر او و آلش باد موفّق بود و با تأييدات روح القدس مؤيّد بود كه هرگز راه خطا نمىپيمود و در اداره امور مردم هيچ اشتباه نمىكرد.
پينوشتها:1- بحار، ج 15،ص 274. 2- نهج البلاغه، قصار الحكم، 292. 3- وافى، ج 3، ص 22. 4- مكارم الاخلاق، ص 14. 5- سنن النبى، ص 16. 6- بحارالانوار، ج 16، ص 236. 7- نهج البلاغه، خطبه 94. 8- نهج البلاغه، خطبه 108. 9- بحارالانوار، ج 17، ص 4.
منبع : مجله پاسدار اسلام ، شماره 273 .
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 0:22  توسط حمزه عمادي
|
1. صداقتراستگويي در شريعت مقدس از جايگاه بلندي برخوردار و از اصول خدشهناپذير اخلاق اجتماعي شمرده شده است . در اهميت و ارزشمندي صداقت همين بس كه خداوند خود را به بالاترين درجه آن متصف ساخته است: «و من اصدق من الله حديثا (1)؛ و راستگوتر از خدا در سخن كيست؟» و در مرحله بعد، صداقت را از ويژگيهاي پيامبران الهي شمرده است: «و صدق المرسلون(2)؛ و پيامبران راست ميگفتند.» از امام صادق عليه السلام نقل شده است: ان الله عزوجل لم يبعث نبيا الا بصدق الحديث و اداء الامانة الي البر و الفاجر (3)؛ خداوند متعال هيچ پيامبري را نفرستاد مگر به راستگويي و اداي امانت به نيكوكار و بدكار .
مهرباني و رأفت پيامبر صلي الله عليه و آله نسبت به امت نشأت گرفته از صفت رحيميت خدادادي آن حضرت است: "فيما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك" ؛ پس تو به لطف و رحمت الهي با آنان نرمخو شدي و اگر درشتخوي و سختدل بودي بيشك از گرد تو پراكنده ميشدند . امام در اين سخن نوراني به هر دو بُعد صدق پيامبران اشاره كرده؛ بعد گفتاري و بعد رفتاري و عملكردي آنان . در ميان پيامبران الهي رسول اكرم صلي الله عليه و آله از عاليترين رتبه صداقت برخوردار بود. اميرمؤمنان، پيامبر اکرم را چنين توصيف ميكند: "كان اجود الناس كفا، و اجرء الناس صدرا، و اصدق الناس لهجه ... (4) ؛ از تمام مردم بخشندهتر و از همه شجاعتر و از همگان راستگوتر بود .
پايبندي به صداقت در سختترين شرايطزمامداران جهان براي حفظ قدرت و تحكيم پايههاي حكومت خويش از دست يازيدن به هيچ وسيلهاي از جمله: وعدهها و وعيدهاي دروغ، استخدام وسيلههاي نامشروع، استفاده از ناآگاهي مردم و ... فروگذار نيستند؛ برخلاف رهبران الهي كه همواره، حتي در سختترين و بحرانيترين شرايط با مردم صادقانه برخورد ميكنند و به جاي دروغ و تزوير، حقايق را براي آنان شفاف باز ميگويند. اينك چند نمونه از اين سيره در زندگي پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله را ذکر مينماييم : 1 . رسول خدا صلي الله عليه و آله در اوائل بعثت نزد قبيله «بني عامربن صعصعه» كه از قبائل بزرگ و منتفذ عرب بود رفت و آنان را به اسلام فراخواند. رئيس قبيله با استفاده از اين فرصت به افراد قبيله گفت: اگر من اين جوان را از قريش بگيرم به دست او بر عرب چيره خواهم شد. در پي اين طرح، در پاسخ به دعوت پيامبر صلي الله عليه و آله گفت: اگر دست بيعت به تو دهيم و در پرتو حمايت ما از خدا تو را بر مخالفانت چيره ساخت؛ آيا امر حكومت و زمامداري بعد از تو از آن ما خواهد بود؟ پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: «ان الامر الي الله يضعه حيث يشاء؛ امر [امامت و جانشيني من] به دست خداست، هر جا كه بخواهد قرار ميدهد.» رئيس قبيله با دريافت اين پاسخ صريح و قاطع رسول خدا صلي الله عليه و آله، از رسيدن به هدف خود مأيوس شد و گفت: ما گردنهايمان را براي تو هدف تيرهاي عرب قرار دهيم ولي بعد از پيروزي تو، حكومت از آن ديگري باشد؟! ما هرگز چنين كاري نميكنيم . (5) 2 . تنها پسر رسول خدا صلي الله عليه و آله، به نام ابراهيم از «ماريه قبطيه» وفات كرد. اتفاقا همان روز آفتاب نيز گرفت . گروهي سادهانديش و بيخبر از قوانين الهي حاكم بر طبيعت، فكر كردند گرفتگي خورشيد نيز به خاطر حزني است كه بر اثر فوت ابراهيم بر پيامبر صلي الله عليه و آله عارض شده است . رسول خدا صلي الله عليه و آله با آگاهي از اين موضوع در برابر آن واكنش نشان داد؛ واكنشي كه در راستاي بيدارسازي و عقلاني انديشيدن آنان بود، به بهرهگيري از ضعف فكري و جهل و ناداني آنان نپرداخت. حضرتش بيدرنگ به مسجد و بر مبنر رفت و صادقانه با مردم چنين گفت: «خورشيد و ماه از نشانههاي قدرت الهياند و در چارچوب قوانين استوار نظام هستي در مدار خود ميچرخند و هرگز براي مرگ يا حيات كسي نميگيرند.»(6) رسول اعظم صلي الله عليه و آله در موضع يك رهبر سياسي و فكري به بهترين وجه ميتوانست از سادگي و جهل مردم، در اين ماجرا استفاده تبليغي كند؛ اما او چنين نكرد و موضوع را صادقانه با مردم در ميان گذاشت و آنان را از باور غلط و خرافي بر حذر داشت . 3 . در نبرد حنين كه پس از فتح مكه رخ داد، بر اثر غرور پديد آمده در دل برخي سپاهيان اسلام و كم تجربگي تعدادي تازه مسلمان و نيز كمين دشمن، لشكر اسلام وحشت زده متحمل شكست شده و به اطراف پراكنده گشتند. در نتيجه رسول خدا صلي الله عليه و آله همراه چند نفر از ياران وفادار و دلير در معرض يورش دشمن قرار گرفت . بنابر نقلي، پيامبر صلي الله عليه و آله وقتي چنين ديد از استر فرود آمد و در حالي كه اين رجز را ميخواند: «انا النبي لاكذب، انا ابن عبدالمطلب؛ من پيامبرم و اين سخن دورغ نيست، من پسر عبدالمطلبام!» بر دشمن يورش برد . در آن روز كسي نيرومندتر و شجاعتر از آن حضرت ديده نشد . علي عليه السلام نيز گاهي از راست و گاهي از چپ آن گرامي، بر دشمن ميتاخت و آنان را از گرد پيامبر پراكنده ميساخت . راستگويي و ايستادگي رسول خدا صلي الله عليه و آله و فداكاري اميرمؤمنان عليه السلام و چند نفر ديگر موجب شد بيشتر فراريان به كارزار بازگردند و سرنوشت جنگ به نفع مسلمانان تغيير كند .(7)
2 . رحمت و محبتوجود مبارك رسول خدا صلي الله عليه و آله مظهر رحمت و رأفت خداوندي و كانون محبت و مهرباني براي همه مردم است. براي مؤمنان و متقيان رحمتي خاص است . آنان هم كه به او ايمان نياورهاند از جهات مردمي از رحمت عام او برخوردارند. چرا كه مكاتب غير الهي نيز هر فضيلت و ارزشي كه دارند بر اثر بهرهگيري از تعليمات انبياء است؛ با اين تفاوت كه آنها جهت مردمي رهاورد مكتب انبياء را گرفته و جهت الهي آن را رها ساختهاند .
"فلعلك باخع نفسك علي آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفا"؛ چه بسا تو از پي [اعراض] آنها، اگر به اين گفتار ايمان نياورند، خود را از اندوه هلاك كني . خداوند در اين آيه به پيامبر خويش تسلي ميدهد كه اين اندازه بر خود سخت مگير و خود را به رنج نينداز؛ گويي از شدت اندوه قالب تهي ميكني كه اينان ايمان نياوردند. و اين، بيانگر اوج رأفت و دلسوزي رسول خدا صلي الله عليه و آله نسبت به امت خويش است . از اين رو ، همان گونه كه رسالت او رسالتي جهاني است و خداوند او را براي همه جهانيان فرستاده: «و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا و نذيرا (8) ؛ و ما تو را نفرستاديم جز بشارتگر و هشداردهنده براي همه مردم.» رحمت او نيز فراگير و جهاني است: "و ما ارسلناك الا رحمة للمعالمين"(9) ؛ و ما تو را جز رحمتي براي جهانيان نفرستاديم . يعني تو غير از رحمت، شأن و سمت ديگري نداري و اگر كسي از اين فيض محروم شد، بدين روي بوده است كه نتوانسته است از فيض بهره گيرد . مهرباني و رأفت پيامبر صلي الله عليه و آله نسبت به امت نشأت گرفته از صفت رحيميت خدادادي آن حضرت است: "فيما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك"(10) ؛ پس تو به لطف و رحمت الهي با آنان نرمخو شدي و اگر درشتخوي و سختدل بودي بيشك از گرد تو پراكنده ميشدند . او همان گونه كه قرآن معرفي كرده، به مؤمنان رئوف و مهربان بود: «بالمؤمنين رؤف رحيم»(11) و رنج و گرفتاري آنان بر قلب نازنينش سنگيني ميكرد و او را واميداشت كه با حرص و ولع به هدايت آنان همت گمارد؛ «عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم(12)؛ رنج و زيانتان بر او گران است، به [هدايت] شما اصرار دارد.» اين رأفت و دلسوزي در آيهاي ديگر بدين صورت بيان شده است: "فلعلك باخع نفسك علي آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفا"(13) ؛ چه بسا تو از پي [اعراض] آنها، اگر به اين گفتار ايمان نياورند، خود را از اندوه هلاك كني . خداوند در اين آيه به پيامبر خويش تسلي ميدهد كه اين اندازه بر خود سخت مگير و خود را به رنج نينداز؛ گويي از شدت اندوه قالب تهي ميكني كه اينان ايمان نياوردند. و اين، بيانگر اوج رأفت و دلسوزي رسول خدا صلي الله عليه و آله نسبت به امت خويش است . در كارزار احد هنگامي كه دندانش را به سنگ ستم شكستند و صورتش را مجروح ساختند و زانوانش را به علت سقوط در چاهي كه بر سر راهش كنده بودند بستند؛ در چنين حال چون از او خواستند تا درباره آن ستمگران نفرين كند، گفت: «اني لم ابعث لعانا و لكني بعثت داعيا و رحمة؛ من نه به عنوان نفرين كنندهاي، بلكه در مقام صاحب دعوتي و كانون رحمتي مبعوث شدهام.» آنگاه دست به آسمان برداشت و به جاي نفرين به دعا درباره دشمنان پرداخت و از كوتهنظري ايشان عذرخواهي كرد و گفت: «اللهم اهد قومي فانهم لايعلمون ؛ خدايا قوم مرا هدايت كن؛ زيرا ايشان نادانند و از سر جهل بر من ستم ميرانند.»(14) مردي باديه نشين براي درخواست كمك نزد پيامبر صلي الله عليه و آله آمد، حضرت به او كمك كرد. آن گاه فرمود: آيا به تو احسان كردم؟ گفت: خير؛ خوبي هم نكردي! مسلمانان خشمگين برخاستند تا توبيخش كنند. پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: دست نگاه داريد. آن گاه وارد منزل شد و چيزي براي آن مرد فرستاد، مقداري هم بر آن افزود؛ سپس فرمود: آيا به تو نيكي كردم؟ گفت: آري؛ خداوند به تو و عشيرهات خير و بركت عطا فرمايد . رسول اكرم فرمود: تو چيزهايي به زبان آوردي كه ياران من از تو ناراحت شدند . حال اگر دوست داري سخني را كه نزد من گفتي در حضور آنان نيز تكرار كن تا كينهاي كه از تو در دل دارند بيرون رود. گفت: ميپذيرم . صبحگاهان [يا شب هنگام] مرد آمد. پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: اين مرد آنچه را شنيديد گفت و ما هم به او داديم و اظهار داشته كه راضي شده است، آيا چنين نيست اي مرد؟ گفت: آري، خداوند به تو و خانواده و عشيرهات خير و بركت عطا فرمايد. آن گاه، رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: حكايت من و اين مرد همانند حكايت مردي است كه شترش گريخته بود و مردم براي گرفتن شتر در پي او ميدويدند . اين عمل مردم، شتر را بيشتر ميرماند . صاحب شتر فرياد برآورد: مردم! من و شتر را به حال خود واگذاريد. من بيش از شما به او محبت ميكنم و حال او را بهتر از شما ميدانم. آن گاه به طرف شتر رفت و قدري غذا براي او برد و شتر را بازگردانيد. سپس بار خويش بر آن گذاشت و سوار شد . حال اگر من نيز شما و آن مرد را به خاطر گفتههايش به حال خود گذاشته بودم، او را كشته بوديد و آن مرد به دوزخ ميرفت.(15) مردي يهودي چند دينار از پيامبر صلي الله عليه و آله طلب داشت. طلب خويش را تقاضا كرد . حضرت فرمود: اي يهودي! چيزي ندارم كه به تو بدهم . يهودي گفت: اي محمد! تا نپردازي از تو جدا نميشوم . فرمود: پس من نزد تو خواهم نشست . حضرت در كنار او بود و نمازهاي ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح را در كنار او خواند. ياران رسول خدا صلي الله عليه و آله مردي يهودي را تهديد كرده، ميترسانيدند . پيامبر صلي الله عليه و آله به آنان نگاهي انداخت و فرمود: با او چه كار داريد؟ گفتند: اي پيامبر خدا، يك يهودي شما را زنداني كند؟! فرمود: خداي عزوجل مرا مبعوث نكرده تا به اهل كتابي كه با ما عهد و پيمان دارند و يا غير آنان ظلم كنم. چون روز بالا آمد، مرد يهودي گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله. نيمي از مالم در راه خدا.»(16)
![]() انس بن مالك ميگويد: ده سال در خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله بودم. در اين مدت، هرگز به من پرخاش نكرد و درباره كاري كه انجام داده بودم نفرمود: چرا انجام دادي؟ و كاري را كه انجام نداده بودم نفرمود: چرا انجام ندادي؟(17) همو گويد: پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله اگر يكي از دوستان يا يارانش سه روز غيبت ميكرد، احوال او را ميپرسيد. اگر غايب بود، براي او دعا ميكرد و اگر حاضر بود به ديدنش ميرفت و اگر مريض بود از او عيادت ميكرد.(18) مهرباني و عطوفت پيامبر صلي الله عليه و آله به انسانها محدود نميشد . حيوانات، درختان و گياهان نيز مورد اهتمام و توجه آن حضرت بودند . از جمله سخنان و توصيههاي آن حضرت به فرماندهان و سران و هيئتهاي اعزامي به سوي دشمن و قبائل غارتگر اين بود: پيران، كودكان و زنان را نكشيد و درختان را جز هنگام ضرورت قطع نكنيد ... . (19) نخلها را به آتش نكشيد و آب بر آنها نبنديد كه غرق شوند مزارع را نسوزانيد. حيوانات حلال گوشت را پي نكنيد، مگر در آن حد كه براي خوردن نياز داريد.(20) نمونههاي فراواني از مهرباني و عطوفت پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله به امت خويش، اعم از مسلمان غير مسلمان زينت بخش صفات تاريخ گشته كه به جهت رعايت اختصار از بيان آنها صرف نظر كرديم. اين بخش را با سخني از حضرت امام قدس سره درباره رحمت عمومي رسول خدا صلي الله عليه و آله و نيز سخنان شهيد مطهري درباره مهرباني آن گرامي پايان ميبريم . «پيغمبر اسلام صلي الله عليه و آله همان طوري كه براي مؤمنين رحمت و دلسوز بود، براي كفار هم بود؛ دلسوز بود براي كفار، يعني متأثر ميشد كه اين كفار به كفر خودشان باقي باشند و منتهي به آتش جهنم بشوند. براي آنها دلسوزي ميكرد. (دعوتش براي اين بود كه نجات بدهد اين اشخاص كافر را)، آن اشخاص عاصي را . خداي تبارك و تعالي خطاب ميفرمايد كه: «مثل اين كه ميخواهي خودت را بكشي براي اينها كه اينها ايمان نياوردهاند.» متأثر بود كه اينها چرا ايمان نميآورند، اينها چرا نجات پيدا نميكنند.»(21) «در خانواده مهربان بود، نسبت به همسران خود هيچ گونه خشونتي نميكرد و اين برخلاف خلق و خوي مكيان بود. بدزباني برخي از همسران خويش را تحمل ميكرد تا آنجا كه ديگران از اين همه تحمل رنج ميبردند ... . او با فرزندان و با فرزندزادگان خود فوق العاده عطوف و مهربان بود . به آنها محبت ميكرد، روي دامن خويش مينشاند، بر دوش خودش سوار ميكرد، آنها را ميبوسيد و اينها همه برخلاف خلق و خوي رايج آن زمان بود . روزي در حضور يكي از اشراف، يكي از فرزندزادگان خويش (حضرت مجتبي عليه السلام) را بوسيد . آن مرد گفت: من دو پسر دارم و هنوز حتي يك بار هيچ كدام از آنها را نبوسيدهايم، فرمود: «من لايرحم لايرحم» ؛ كسي كه مهرباني نكند، رحمت خدا شامل حالش نميشود . نسبت به فرزندان مسلمين نيز مهرباني ميكرد؛ آنها را روي زانوي خويش نشانده، دست محبت بر سر آنها ميكشيد . گاه مادران كودكان خردسال خويش را به او ميدادند كه براي آنها دعا كند . اتفاق ميافتاد كه احياناً آن كودكان روي جامهاش ادرار ميكردند. مادران ناراحت شده و شرمنده ميشدند و ميخواستند مانع ادرار بچه شوند . او آنها را از اين كار به شدت منع ميكرد و ميگفت: مانع ادرار كودك نشويد . اين كه جامه من نجس بشود اهميت ندارد، تطهير ميكنم . نسبت به بردگان فوق العاده مهربان بود. به مردم ميگفت: اينها برادران شمايند. از هر غذا كه ميخوريد به آنها بخورانيد و از هر نوع جامه كه ميپوشيد آنها را بپوشانيد . كار طاقت فرسا به آنها تحميل مكنيد . خودتان در كارها به آنها كمك كنيد. ميگفت: آنها را به عنوان «بنده» و يا «كنيز» (كه مملوكيت را ميرساند) خطاب نكنيد؛ زيرا همه مملوك خداييم و مالك حقيقي خداست؛ ميگفت: آنها را به عنوان «فتي» (جوانمرد) يا «فتاه» (جوان زن) خطاب كنيد.(22)
پينوشتها:1 . نساء (4) ، آيه 87 . 2 . يس (36) ، آيه 52 . 3 . كافي ، ج 2 ، ص 104 . 4 . كحل البصر في سيره سيد البشر ، ص 66 و المحجة البيضاء ، ج 4 ، ص 149 . 5 . السيرة النبويه، ابن هشام ، ج 2 ، ص 66 . 6 . المحاسن ، احمدبن محمد برقي ، ص 313 . 7 . سيرة المصطفي، هاشم معروف الحسني ، ص 619 و كحل البصر في سيره سيد البشر ، محدث قمي ، ص 63 – 64 با اندكي اختلاف . 8. سبأ (34) ، آيه 28 . 9 . انبياء (21) ، آيه 107 . 10 آل عمران (3) ، آيه 159 . 11 . توبه (9) ، آيه 128 . 12 . همان . 13 . كهف (18) ، آيه 6 . 14 . پيامبر رحمت ، ص 10 . 15 . المحجة البيضاء ، ج 4 ، ص 149 و كحل البصر في سيره سيد الشبر ، ص 70 . 16 . بحارالانوار ، ج 16 ، ص 216 . 17 . كحل البصر في سيرة سيد البشر ، ص 67 و مكارم الاخلاق ، طبرسي ، ص 16 ، با اندكي اختلاف . 18 . مكارم الاخلاق ، ص 19 . 19 . وسائل الشيعه ، ج 11 ، ص 43 ، حديث 2 . 20 . همان ص 44 . حديث 3 . 21 . صحيفة نور ، ج 7 ، ص 259 . 22 . وحي و نبوت ، ص 171 – 173 .
منبع: کتاب «درسهايي از سيره محمد پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله»
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 0:7  توسط حمزه عمادي
|
غروبي سخت دلگير است ومن،بنشسته ام اينجا،كنار غار پرت وساكتي،تنها كه مي گويند: روزي روزگاري، مهبط وحي خدا بوده است ونام آن حرا بوده است . واينجا سرزمين كعبه و بطحاست ... و روز، از روزهاي حج پاك ما مسلمانهاست. برون از غار : زپيش روي و زير پاي من تاهر كجا سنگ و بيابانست. هوا گرم است وتبدار است اما مي گرايد سوي سردي،سوي خاموشي. وخورشيد از پس يك روز تب، در بستر غرب افق،آهسته مي ميرد . ودر اطراف من از هيچ سويي،ردپايي نيست و دور من صدايي نيست. فضا خالي است وذهن خسته وتنهاي من چون مرغ نوبالي، _ كه هردم شوق پروازي بدل دارد _ كنار غار، از هر سنگ، هر صخره پرد بر صخره اي ديگر... ومي جويد به كاوشهاي پي گيري ، نشانه هاي مردي را _ نشاني ها كه شايد مانده باشد بر جا، دير دير: از سالياني پيش _ ومن همراه مرغ ذهن خود در غار مي گردم. وپيدا مي كنم گويي نشاني ها كه مي جويم : همانست ، اوست! كنار غار ، اينجا ، جاي پاي اوست ، مي بينم و مي بويم تو گويي بوي او را نيز همانست ، اوست: يتيم مكه ، چوپانك ، جوانك ، نوجواني از بني هاشم وبازرگان راه مكه وشامات امين ، آن راستين ، آن پاكدل ، آن مرد، وشوي برترين بانو : خديجه نيز ، آن كس كو سخن جز حق نمي گويد وغير از حق نمي جويد وبتها را ستايشگر نمي باشد واينك : اين همان مرد ابرمرد است محمد اوست. پلاسي بر تن است او را ومي بينم كه بنشيته است ، چونان چون همان ايام همان ايام كاين ره را بسا ، بسيار مي پيمود وشايد نازنين پايش زسنگ راه مي فرسود ولي او همچنان هر روز مي آمد ومي آمد ... ومي آمد وتنها مي نشست اينجا غمان مكه مشؤوم آن ايام را با غار مي ناليد غم بي همزبانيهاي خود را نيز ... ومن ، اكنون به هر سنگي كه در اين غار ميبينم به روشن تر خطي مي خوانم آن فريادهاي خامش او را ... واكنون نيز گويي آمدست او ... آمده است اينجا، ومي گويد غم آن روزگاران را : عجب شبهاي سنگيني ! همه بي نور ! نه از بام فلك ،قنديل اخترها بود آويز نه اينجا _ وادي گسترده دشت حجاز _ ازشعله نوري سراغي هست. زمين تاريك تاريك است وبرج آسمانها نيز نه حتي در همه ام القري يك روزن روشن تمام شهر بي نور است ... نه تنها شب، كه اينجا روز هم بسيار شبرنگ است. فروغي هست اگر ، از آتش جنگ است فروزان مهر ، سخت اينجا بي نور است، بي رنگ است . تو گويي راه خود را هرزه مي پويد ونهر نور آن ، زانسوي اين دنيا بود جاري . مه ، اندر گور شب خفته است و ناپيداست ... پيدا نيست . سيه رگهاي شهر _ اين كوچه ها _ از خون مه خاليست . در آن ها مي دود چركاب تند ننگ وبد نامي ، بد انديشي و در رگهاي مردم هم سيه بازار هاي « روسپي نا مردمان » گرم است. تمام شهر گرداب است پر گنداب تمام سرزمين ها نيز دنيا هم وگويي قرن ، قرن ننگ وبدنامي است . فضيلتها لجن آلوده انسانها سيه فكر وسيه كارند ... انسان ، نام اشرافي زيبايي است از معني تهي مانده ... محمد گرم گفتاري غم آلود است . وخور ديري است مرده غار تاريك است ومن چيزي نمي بينم ولي گوشم به گفتار است ... و مي بينم تو گويي رنگ غمگين كلامش را : « خداي كعبه ، اي يكتا ! درودم را پذيرا باش ، اي برتر وبشنو آنچه مي گويم : پيام درد انسان هاي قرنم را ز من بشنو پيام تلخ دختر بچگان خفته اندر گور پيام رنج انسان هاي زير بار ، وز آزادگي مهجور پيام آنكه افتاده است در گرداب وفريادش بلند است : «آي آدمها ... » پيام من ، پيام او ، پيام ما ... » محمد غمگنانه ناله اي سر مي دهد آنگاه مي گويد : « خداي كعبه اي يكتا ! درون سينه ها ياد تو متروك است واز بي دانشي واز بزهكاري ، مقام برترين مخلوق تو ، انسان ، بسي پايين تر از حد سگ وخوك است . خداي كعبه ، اي يكتا! فروغي جاودان بفرست ، كاين شبها بسي تار است . و دست اهرمن ها سخت در كار است ودستي را به مهر از آستيني باز ، بيرون كن كه بردلرد به نيروي خدايي شايد اين افتاده پرچم هاي انسان را فرو شويد نفاق وكينه هاي كهنه از دلها در اندازد به بام كهنه گيتي بلند آواز بر آرد نغمه اي همساز فرو پيچد به هم طومار قانون هاي جنگل را و گويد : آي انسانها ! فرا گرد هم آييد و فراز آييد باز آييد صدا بردارد انسان را و گويد : هاي ، اي انسان ! برابر آفريدندت ، برابر باش ! صدا بردارد اندر پارس ، در ايران وبا آن كفشگر گويد : پسر را رو ، به هر مكتب كه خواهي نه ! سپاهي زاده را با كفشگر ، ديگر ، تفاوتهاي خوني نيست سياهي وسپيدي نيز ، حتي ، موجب نقص وفزوني نيست .... خداي كعبه ... اي ... يكتا ... » بدين هنگام ، كسي آهسته گويي چون نسيمي مي خزد در غار محمد را صدا آهسته مي آيد فرود از اوج و نجوا گونه مي گردد پس آنگه مي شود خاموش . سكوتي ژرف و وهم آلود ناگه چون درخت جادو اندر غار مي رويد . وشاخ وبرگ خود را در اين فضاي قيرگون غار مي شويد ومن در فكر آنم كاين چه كس بود ، از كجا آمد ؟! كه ناگه اين صدا آمد : « بخوان ! » . . . اما جوابي بر نمي خيزد محمد ، سخت مبهوت است گويا ، كاش مي ديدم ! صدا با گرمتر آوا وشيرين تر بياني باز مي گويد : « بخوان ! » . . . اما محمد همچنان خاموش دل اندرسينه من باز مي ماند زكار خويش ، گفتي مي روم ازهوش زمان ، در اضطراب وانتظار پاسخش ، گويي فرو مي ماند از رفتار هستي مي سپارد گوش پس از لختي سكوت _اما كه عمري بود گويي _ گفت : « من خواندن نمي دانم » همانكس باز پاسخ داد : « بخوان ! به نام پرورنده ايزدت ، كو آفريننده است . . . » و او مي خواند ، اما لحن آوايش به ديگر آهنگ است صدا گويي خدا رنگ است . مي خواند : « بخوان ! به نام پرورنده ايزدت كو آفريننده است . . . » * * * درودي مي تراود از لبم بر او درودي گرم * * * غروب است وافق گلگون وخوشرنگ است ومن بنشسته ام اينجا ، كنار غار پرت وساكتي ، تنها كه مي گويند روزي روزگاري مهبط وحي خدا بوده است ، |