تبليغاتX
رسول خاتم
نوجوانی و جواني
آرامش و وقار و سيمای متفکر " محمد " از زمان نوجوانی در بين همسن و
سالهايش کاملا مشخص بود . به قدری ابو طالب او را دوست داشت که هميشه
مي خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رويش کشد و نگذارد درد يتيمی 
او را آزار دهد .
در سن 12سالگی بود که عمويش ابو طالب او را همراهش به سفر تجارتی - که
آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد . درهمين سفر در محلی به نام " بصری "
که از نواحی شام ( سوريه فعلی ) بود ، ابو طالب به " راهبی " مسيحی که نام وی 
" بحيرا " بود برخورد کرد . بحيرا هنگام ملاقات محمد - کودک ده يا دوازده
ساله - از روی نشانه هايی که در کتابهای مقدس خوانده بود ، با اطمينان دريافت
که اين کودک همان پيغمبر آخر الزمان است .
باز هم برای اطمينان بيشتر او را به لات و عزی - که نام دو بت از بتهای 
اهل مکه بود - سوگند داد که در آنچه از وی  مي پرسد جز راست و درست بر زبانش
نيايد . محمد با اضطراب و ناراحتی گفت ، من اين دو بت را که نام بردی دشمن
دارم . مرا به خدا سوگند بده !
بحيرا يقين کرد که اين کودک همان پيامبر بزرگوار خداست که بجز خدا به کسی 
و چيزی عقيده ندارد . بحيرا به ابو طالب سفارش زياد کرد تا او را از شر دشمنان
بويژه يهوديان نگاهبانی کند ، زيرا او در آينده مأموريت بزرگی به عهده خواهد
گرفت .
محمد دوران نوجوانی و جوانی را گذراند . در اين دوران که برای افراد عادی ،
سن ستيزه جويی و آلودگی به شهوت و هوسهای زودگذر است ، برای محمد جوان ، سنی 
بود همراه با پاکی ، راستی و درستی ، تفکر و وقار و شرافتمندی و جلال . در راستی 
و درستی و امانت بی مانند بود . صدق لهجه ، راستی  کردار ، ملايمت و صبر و حوصله
در تمام حرکاتش ظاهر و آشکار بود . از آلودگيهای  محيط آلوده مکه بر کنار ،
دامنش از ناپاکی بت پرستی پاک و پاکيزه بود بحدی  که موجب شگفتی همگان شده
بود ، آن اندازه مورد اعتماد بود که به " محمد امين " مشهور گرديد . " امين "
يعنی درست کار و امانتدار .
در چهره محمد از همان آغاز نوجوانی و جوانی  آثار وقار و قدرت و شجاعت و
نيرومندی آشکار بود . در سن پانزده سالگی در يکی  از جنگهای قريش با طايفه
" هوازن " شرکت داشت و تيرها را از عموهايش بر طرف مي کرد . از اين جا مي توان
به قدرت روحی و جسمی محمد پی برد .
اين دلاوری بعدها در جنگهای اسلام با درخشندگی  هر چه ببيشتر آشکار مي شود ،
چنانکه علی ( ع ) که خود از شجاعان روزگار بود درباره محمد ( ص ) گفت :
" هر موقع کار در جبهه جنگ بر ما دشوار مي شد ، به رسول خدا پناه مي برديم و
کسی از ما به دشمن از او نزديکتر نبود " با اين حال از جنگ و جدالهای بيهوده و
کودکانه پرهيز مي کرد .
عربستان در آن روزگار مرکز بت پرستی بود . افراد يا قبيله ها بتهايی از
چوب و سنگ يا خرما مي ساختند و آنها را مي پرستيدند . محيط زندگی محمد به فحشا و
کارهای زشت و می خواری و جنگ و ستيز آلوده بود ، با اين همه آلودگی محيط ،
محمد هرگز به هيچ گناه و ناپاکی آلوده نشد و دامنش از بت و بت پرستی همچنان
پاک ماند .
روزی ابو طالب به عباس که جوانترين عموهايش بود گفت :
" هيچ وقت نشنيده ام محمد ( ص ) دروغی بگويد و هرگز نديده ام که با بچه ها
در کوچه بازی کند " .
از شگفتيهای جهان بشريت است که با آنهمه بی عفتی و بودن زنان و مردان
آلوده در آن ديار که حتی به کارهای زشت خود افتخار مي کردند و زنان بدکار بر
بالای بام خانه خود بيرق نصب مي نمودند ، محمد ( ص ) آنچنان پاک و پاکيزه زيست
که هيچکس - حتی دشمنان - نتوانستند کوچکترين خرده ای بر او بگيرند . کيست که
سيره و رفتار او را از کودکی تا جوانی و از جوانی تا پيری بخواند و در برابر
عظمت و پاکی روحی و جسمی او سر تعظيم فرود نياورد ؟ !
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 3:0  توسط حمزه عمادي  | 
تولد و کودکي
بيش از هزار و چهار صد سال پيش در روز 17 ربيع الاول ( برابر 25آوريل 570
ميلادی ) کودکی در شهر مکه چشم به جهان گشود.
پدرش عبد الله در بازگشت از شام در شهر يثرب ( مدينه ) چشم از جهان
فروبست و به ديدار کودکش ( محمد ) نايل نشد. زن عبد الله ، مادر " محمد "
آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود.
برابر رسم خانواده های  بزرگ مکه " آمنه " پسر عزيزش ، محمد را به دايه ای 
به نام حليمه سپرد تا در بيابان گسترده و پاک و دور از آلودگيهای شهر پرورش
يابد .
" حليمه " زن پاک سرشت مهربان به اين کودک نازنين که قدمش در آن قبيله
مايه خير و برکت و افزونی  شده بود ، دلبستگی زيادی پيدا کرده بود و لحظه ای از
پرستاری او غفلت نمي کرد. کسی نمي دانست اين کودک يتيم که دايه های ديگر از
گرفتنش پرهيز داشتند ، روزی و روزگاری پيامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا
پايان روزگار با عظمت و بزرگی  بر زبان ميليونها نفر مسلمان جهان و بر مأذنه ها
با صدای بلند برده خواهد شد ، و مايه افتخار جهان و جهانيان خواهد بود .
" حليمه " بر اثر علاقه و اصرار مادرش ، آمنه ، محمد را که به سن پنج سالگی 
رسيده بود به مکه باز گردانيد . دو سال بعد که " آمنه " برای ديدار پدر و مادر و
آرامگاه شوهرش عبد الله به مدينه رفت ، فرزند دلبندش را نيز همراه برد . پس
از يک ماه ، آمنه با کودکش به مکه برگشت ، اما دربين راه ، در محلی بنام
" ابواء " جان به جان آفرين تسليم کرد ، و محمد در سن شش سالگی از پدر و مادر
هر دو يتيم شد و رنج يتيمی در روح و جان لطيفش دو چندان اثر کرد .
سپس زنی به نام ام ايمن اين کودک يتيم ، اين نوگل پژمرده باغ زندگی را
همراه خود به مکه برد . اين خواست خدا بود که اين کودک در آغاز زندگی از پدر و
مادر جدا شود ، تا رنجهای  تلخ و جانکاه زندگی را در سرآغاز زندگانی بچشد و در
بوته آزمايش قرار گيرد ، تا در آينده ، رنجهای انسانيت را به واقع لمس کند و
حال محرومان را نيک دريابد .
از آن زمان در دامان پدر بزرگش " عبد المطلب " پرورش يافت .
" عبد المطلب " نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگی در پيشانی 
تابناکش ظاهر بود ، مهربانی  عميقی نشان مي داد . دو سال بعد بر اثر درگذشت عبد
المطلب ، " محمد " از سرپرستی  پدر بزرگ نيز محروم شد . نگرانی " عبد المطلب "
در واپسين دم زندگی بخاطر فرزند زاده عزيزش محمد بود . به ناچار " محمد " در سن
هشت سالگی به خانه عموی خويش ( ابو طالب ) رفت و تحت سرپرستی عمش قرار
گرفت . " ابوطالب " پدر " علی " بود .
ابو طالب تا آخرين لحظه های عمرش ، يعنی تا چهل و چند سال با نهايت لطف
و مهربانی  ، از برادرزاده عزيزش پرستاری و حمايت کرد . حتی در سخت ترين
و ناگوارترين پيشامدها که همه اشراف قريش و گردنکشان سيه دل ، برای نابودی 
" محمد " دست در دست يکديگر نهاده بودند ، جان خود را برای حمايت برادر
زاده اش سپر بلا کرد و از هيچ چيز نهراسيد و ملامت ملامتگران را ناشنيده گرفت .
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 2:5  توسط حمزه عمادي  | 
هر كراماتي كه مي‌جويي به جان                               او نمودت تا طمع كردي در آن

چند بت بشكست احمد در جهان                              تا كه يارب گوي گشتند امتان

گر نبودي كوشش احمد تو هم                                 مي‌پرستيدي چو اجدادت صنم

اين سرت وارست از سجده‌ي صنم                            تا بداني حق او را بر امم

گر بگويي شكر اين رستن بگو                                  كز بت باطن همت برهاند او

سر ز شكر دين از آن برتافتي                                   كز پدر ميراث مفتش يافتي

مرد ميراثي چه داند قدر مال                                    رستمي جان كند و مجان يافت زال

"دفتر دوم، ص 196"

اشاره: مولوي در اشعار فوق اشاره‌ي لطيفي به حق پيامبر بر امت و مسلمانان مي‌نمايد و به مشقت‌ها و مرارت‌ها و سختي‌هايي كه پيامبر در مسير رسالت و نبوت خود داشت ما را متنبه مي‌كند.

مولانا در ابياتي پيامبر را پدر معنوي امت و مسلمانان مي‌خواند و آناني را كه دستاورد بزرگ آن بزرگمرد را به آساني از دست مي‌دهند و بدان بي اعتنايند انسان ميراثي مي‌خواند. انسان ميراثي بدان معناست كه آدمياني دين را به ارث برده‌اند و هيچ زحمت و مشقتي براي به دست آوردن آن نكشيده‌اند و براي همين است كه آن را به راحتي همچون مال ميراثي از دست مي‌دهند.

منبع: HTTP://WWW.MONADI.COM

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:39  توسط حمزه عمادي  | 
امام علي عليه السلام در توصيف حق طلبي و حق‌گويي آن انسان كامل پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله مي‌فرمايد: در (بيان و اجراي) حق كوتاهي نمي‌كرد و پا از آن نيز فراتر نمي‌نهاد.(1)

هم چنين پيشواي نخست، شيوه پيامبر را ميانه‌روي (2) و «به دور از افراط و تفريط» بازگو مي‌كند.(3)

پيامبر در سخناني نه تنها مسلمانان و دين‌باوران، بلكه تمامي انسان‌هاي كره خاكي را در هر عصر و زمانه سه بار به ميانه‌روي فرا مي‌خواند: «بر شما باد به ميانه‌روي؛ بر شما بايد به ميانه‌روي؛ بر شما باد به ميانه‌روي!»(4)

بهترين شما كسي است كه نه آن جهانش را به خاطر اين جهان رها كند و نه بر عكس .

عايشه مي‌گويد: پيامبر نزد من آمد و زني از قبيله «بني اسد» با من بود. حضرت پرسيد: او كيست:

گفتم؟ فلاني است . شب‌ها (به خاطر عبادت) نمي‌خوابد .

حضرت فرمود: «بس كن . به اندازه توانتان كار (عبادت) كنيد ... محبوب‌ترين (كار نيك و عبادت) نزد خداوند، آن است كه كننده آن بر آن عمل مداومت داشته باشد. (5) (نه اين كه بسيار انجام دهد و خود را خسته كند.)

پيامبر به يكي از ياران خود فرمود: اي ابادرداء! پيكرت بر تو حقي دارد؛ خانواده‌ات بر تو حقي دارند؛ پس گاهي روزه (مستحبي) بگير و گاهي روزه (مستبحي) نگير؛ نماز بخوان و بخواب [و همه شب‌ها براي نماز مستحبي بيدار نباش] ؛ حق هر كسي را به او بده. (6)

چه نيك است ميانه‌روي در عبادت. (7) به اندازه توانايي خود عبادت كنيد .

مي‌خواهيد شما را با عبادتي آشنا كنم كه از همه عبادت‌ها بر بدن آسان‌تر است: سكوت و خوش خلقي. (8)


پي‌نوشت‌ها:

1 . بحارالانوار، 16/283 / الزهد /61 .

2 . سنن النبي /104 .

3 . بحارالانوار، 16/379 / شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد 7/62 .

4 . حلية الابرار، 1/175 / عيون اخبار الرضا، 2/284 / معاني الاخبار /82 / مناقب آل ابي طالب 1/23 .

4 . خصال /618 / سنن ابن ماجه 2/1417 / صحيح ابن حبان 2/73 / مسند ابي يعلي 3/334 .

5 . صحيح ابن حبان 4/43 / صحيح بخاري 1/16 / صحيح ابن خزيمه 2/264 / مسند ابي يعلي 8/115 .

6 . بحارالانوار 76/128 / تحفه الاحوذي 7/81 / سنن نسائي 4/211 / صحيح ابن حبان 2/19 / صحيح بخاري 2/245 / فتح الباري 4/184 / مجمع الزوائد 4/302 / مسند احمد 2/198 .

7 . جامع الصغير 2/480 / كنزالعمال 3/28 / مجمع الزوائد 10/252 .

8 . الصمت و آداب اللسان /58 / جامع الصغير 1/439 / العهود المحمديه /463 .

منبع:

برگرفته از كتاب "نگين هستي"، تاليف حسين سيدي .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:16  توسط حمزه عمادي  | 

بزرگواري را از پيامبر بياموزيم!

پيامبر اکرم بزرگوارترين فرد قبيله خود بود.(1) امام علي عليه السلام در نهج البلاغه مي‌فرمايد: پس به پيامبر پاكيزه ... اقتدا كن كه ... مايه فخر و بزرگي است، براي كسي كه خواهان بزرگواري است.(2)

هرگز به خاطر خودش از كسي انتقام نگرفت.(3)

با نوشيدني افطار مي‌كرد و غذاي سحرش هم نوشيدني بود .

انس مي‌گويد: پيامبر گاهي شربتي مي‌خورد كه هم افطارش محسوب مي‌شد و هم سحرش . چه بسا آن نوشيدني شير بود و يا شربتي كه در آن نان خيسانده مي‌شد . شبي آن را براي رسول خدا مهيا كردم؛ پيامبر دير كرد. گمان كردم منزل يكي از دوستانش دعوت است؛ پس آن را خوردم . پس از ساعتي پيامبر آمد . از بعضي همراهانش پرسيدم جايي افطار كرده يا دعوت بوده است . گفتند نه افطار كرده و نه جايي دعوت بوده است . آن شب را به گونه‌اي گذراندم كه فقط خدا مي‌داند؛ از اين اندوه كه پيامبر آن شربت را بخواهد. اما او آن شب را گرسنه خوابيد و گرسنه [روز بعد] روزه گرفت . تا اين لحظه نيز درباره آن سخني نگفته و چيزي نپرسيده است.(4)


پي‌نوشت‌ها:

1- جامع الصغير 1/ 87 / المعجم الاوسط 3/56 .

2- شرح مسلم (نووي) 15/92 / صحيح ابن حبان 14/196 / موارد الضمآن /521 / نظم دررالسمطين /58 .

3- نهج البلاغه، خطبه / 160 .

4- تحفه الاحوذي 6/122 / صحيح بخاري 8/16 / فتح الباري 10/440 / مسند احمد 6/223 .

منبع:

برگرفته از کتاب "نگين هستي" ، تاليف حسين سيدي.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 0:46  توسط حمزه عمادي  | 
پيش از طلوع خورشيد اسلام و پس از آن نيز ميان دشمنانش به «امين» شهرت داشت. خود مي‌فرمود:

سه چيز است كه آفريدگار اجازه [شكستن] آنها را به كسي نداده است: ... باز پس دادن امانت به صاحبش؛ نيكوكار باشد يا گنهكار .

دشمنانش در مكه، حتي پس از اعلام پيامبري، همچنان نفيس‌ترين اشياء خود را نزدش امانت مي‌گذاشتند و ترديدي به خود راه نمي‌دادند كه مبادا او اموالشان را مصادره و به نفع آيين خود خرج كند. از همين روي پس از هجرت، از امام علي عليه السلام خواست چند روز در مكه بماند و امانت‌ها را به صاحبانشان پس بدهد .

خود فرموده بود: امانت را به كسي كه تو را امين قرار داد، باز پس بده؛ و به كسي كه به تو خيانت كرد، خيانت مكن. (1)

شخصي كه در دنيا به امانت خيانت كند و آن را به صاحبش باز پس ندهد و بعد بميرد، بر دين من نمرده است و خدا را در حالي ملاقات خواهد كرد كه [از او] خشمگين است.(2)

پيامبر مي‌فرمود: وقتي كسي سخني گفت و به اطراف خود نگريست، آن سخن نزد شما امانت است.

حتي نخ و سوزن [بي ارزش] را به صاحبش برمي‌گرداند.(3)

پيامبر مي‌فرمود: وقتي كسي سخني گفت و به اطراف خود نگريست، آن سخن نزد شما امانت است.(4)

در نبرد «خيبر» مسلمانان دچار كم غذايي شگفت انگيزي شدند. به گونه‌اي كه براي رفع گرسنگي، از گوشت برخي حيوانات كه خوردن آنها مكروه است، استفاده مي‌كردند. مسلمانان چند دژ از دژهاي خيبر را گشوده بودند، اما آن دژي كه مواد غذايي فراواني در آن جا انبار شده بود، به دست مسلمانان نيفتاده بود .

در اين هنگام، چوپان سيه چرده‌اي كه براي يهوديان خيبر گله‌داري مي‌كرد، به حضور حضرت شرفياب شد و درخواست كرد كه حقيقت اسلام را بر او عرضه كند. وي در همان نخستين جلسه‌ها، بر اثر گفتار مستدل و منطقي آن فرستاده خدا، ايمان آورد و سپس گفت: همه اين گوسفندان، امانت يهوديان خيبر در دست من است. اكنون كه رابطه من با صاحبان گوسفند قطع شده است؛ تكليف من چيست؟

حضرت در برابر چشم صدها سرباز گرسنه، با كمال صراحت فرمود: در آيين ما، خيانت به امانت يكي از بزرگ‌ترين گناهان است . بر تو لازم است همه گوسفندان را تا در قلعه ببري و همه را به دست صاحبانشان برساني .

او نيز دستور پيامبر را پيروي كرد و بي‌درنگ در جنگ عليه يهود به جهاد پرداخت و در راه اسلام به شهادت رسيد .


پي‌نوشت‌ها:

1 . بحارالانوار 76/355 .

2 . سنن دارمي 2/264 / مجمع الزوائد 4/145 .

3 . بحارالانوار 72/171 .

4 . سنن النبي /130

منبع:

برگرفته از كتاب "نگين هستي" تاليف حسين سيدي

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 0:38  توسط حمزه عمادي  | 

آيه صلوات و درود

در آيه 56 سوره احزاب مى‏خوانيم: "ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايهاالذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما"؛ «خداوند و فرشتگانش بر پيامبر درود مى‏فرستند، اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بر او درود بفرستيد و سلام بگوئيد و در برابر فرمانش تسليم باشيد.»

در اين آيه مقام پيامبر اسلام به عالي‌ترين وجه ترسيم شده است، چرا كه هم خداوند متعال و هم تمام فرشتگان مقرب او بر پيامبر درود مى‏فرستند و هم دستور داده شده است همه مؤمنان بدون استثنا بر او رحمت و درود و سلام بفرستند.

در روايات بسيارى مى‏خوانيم كه وقتى اصحاب و ياران از حضرتش سوال كردند: چگونه درود و صلوات و سلام بر شما بفرستيم، پيغمبر اكرم «آل» را در كنار خود قرار داد و تمام رحمت و درودى كه از خداوند براى او تقاضا مى‏شد، براى «آلش» نيز تقاضا مى‏شد، اين قرينه است بر اين كه صلوات و درود خداوند و ملائكه نيز تعميم دارد، هم شامل پيامبر و هم شامل «آل» او مى‏شود، و اين يك مساله ساده نيست، بلكه نشان مى‏دهد كه آنها مقاماتى دارند تالى پيغمبر و مأموريتى دارند در جهاتى شبيه مأموريت او، وگرنه اين همه مقام تنها به خاطر خويشاوندى، غير ممكن است .

چه مقامى از اين بالاتر؟ و چه عظمتى از اين بيشتر؟

درست است كه در اين آيه، سخنى از آل پيامبر صلي الله عليه و آله به ميان نيامده است، ولى در روايات بسيارى مى‏خوانيم كه وقتى اصحاب و ياران از حضرتش سوال كردند: چگونه درود و صلوات و سلام بر شما بفرستيم، پيغمبر اكرم «آل» را در كنار خود قرار داد و تمام رحمت و درودى كه از خداوند براى او تقاضا مى‏شد، براى «آلش» نيز تقاضا مى‏شد، اين قرينه است بر اين كه صلوات و درود خداوند و ملائكه نيز تعميم دارد، هم شامل پيامبر و هم شامل «آل» او مى‏شود، و اين يك مساله ساده نيست، بلكه نشان مى‏دهد كه آنها مقاماتى دارند تالى پيغمبر و مأموريتى دارند در جهاتى شبيه مأموريت او، وگرنه اين همه مقام تنها به خاطر خويشاوندى، غير ممكن است .

كنون به سراغ بخشى از اين رويات كه در معروف‌ترين منابع اهل تسنن آمده است، مى‏رويم .

- در«صحيح بخارى» از «ابو سعيد خدرى» نقل شده است كه ما عرض كرديم: «اى رسول خدا! سلام بر تو معلوم است، چگونه صلوات بر تو بفرستيم»؟ فرمود: قولوا اللهم صل على محمد عبدك و رسولك كما صليت على ابراهيم، و آل ابراهيم و بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على ابراهيم؛«بگوئيد خداوندا درود بفرست بر محمد بنده‏ات و رسولت همان گونه كه درود بر ابراهيم و آل ابراهيم فرستادى، و بركت بفرست بر محمد و بر آل محمد، آن گونه كه بركت فرستادى بر ابراهيم.»(1)

«بيهقى» در ذيل يكى از رواياتى كه در آن سخن از نماز به ميان نيامده است مى‏گويد: اين روايت نيز ناظر به حال نماز است زيرا جمله قد علمنا كيف نسلم؛ «ما مى‏دانيم چگونه سلام بر تو بفرستيم» اشاره به سلام در تشهد است (السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته) بنابراين مراد از صلوات نيز همان فرستادن صلوات در تشهد است.

در همان كتاب و همان صفحه اين حديث به طور كامل‌ترى از «كعب بن عجره» (يكى از صحابه معروف) نقل مى‏كند كه به رسول خدا عرض كردند: چگونگى سلام بر تو را دانسته‏ايم، اما صلوات بر تو چگونه بايد باشد؟ فرمود: اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صليت على آل ابراهيم انك حميد مجيد، اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على آل ابراهيم انك حميد مجيد.(2)

توجه داشته باشيد كه بخارى اين احاديث را در ذيل آيه شريفه ان الله و ملائكته... ذكر مى‏كند.

- در «صحيح مسلم» كه دومين منبع حديث معروف برادران اهل تسنن است از «ابى مسعود انصارى» نقل شده كه پيامبر صلي الله عليه و آله نزد ما آمد و ما در مجلس «سعد بن عباده» بوديم، «بشير» فرزند «سعد» عرض كرد: «اى رسول خدا، خداوند به ما دستور داده بر تو صلوات بفرستيم، چگونه بر تو صلوات بفرستيم؟ پيامبر نخست سكوت كرد، سپس فرمود بگوئيد: اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صليت على آل ابراهيم، بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على آل ابراهيم فى العالمين انك حميد مجيد.(3)

- در تفسير «الدرالمنثور» كه معروف‌ترين تفسير روايى است همان روايت ابوسعيد خدرى را از «بخارى» و «نسائى» و «ابن ماجه» و«ابن مردويه» از پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله نقل مى‏كند.(4)

و در همان كتاب عبارت «ابو مسعود انصارى» را از ترمذى و نسائى نقل كرده است. (5)

و عين اين، مضمون را نيز با مختصر تفاوتى از «مالك»، و «احمد » و «بخارى» و «مسلم» و «ابوداود» و «نسائى» و «ابن ماجه» و«ابن مردويه» و از «ابواحمد ساعدى» نقل مى‏كند.(6)

«حاكم نيشابورى» در المستدرك على الصحيحين از ابن ابى ليلى نقل مى‏كند كه «كعب بن عجره» مرا ملاقات كرد و گفت: آيا هديه‏اى به تو بدهم كه از پيامبر شنيدم؟!

گفتم: آرى هديه كن، گفت: از رسول خدا صلي الله عليه و آله سوال كرديم: چگونه بر شما اهل‌بيت عليهم‌السلام صلوات بفرستيم؟ فرمود: اللهم صل على محمد و على آل محمد كما صليت على ابراهيم و على آل ابراهيم انك حميد مجيد اللهم بارك على محمد و على آل محمد كما باركت على ابراهيم و على آل ابراهيم انك حميد مجيد .

سپس حاكم نيشابورى كه بناى او بر اين است احاديثى را ذكر كند كه در صحيح بخارى و مسلم نيست، مى‏گويد: اين حديث را با همين سند و الفاظ، بخارى از «موسى بن اسماعيل» در كتاب خود نقل كرده، و اگر من آن را در اينجا تكرار كردم به خاطر آن است كه معلوم شود اهل‌بيت و آل همه يكى هستند (بايد توجه داشت كه حاكم اين حديث را بعد از حديث «كساء»كه در آن تصريح شده اهل‌بيت من على و فاطمه (حسن و حسين عليهم السلام هستند نقل كرده است).(7) و اين يك تعبير پر معنى است .

سپس «حاكم» به دنبال آن، حديث ثقلين و به دنبال آن، حديث ابوهريره را نقل مى‏كند كه پيامبر نگاه به على و حسن و حسين عليهم السلام كرد و فرمود: انا حرب لمن حاربكم و سلم لمن سالمكم؛ «من با هر كس كه با شما از در جنگ در آيد، اعلان حنگ مى‏دهم، و با هر كس كه با شما در صلح باشد در صلحم.» (8)

«محمد بن جرير طبرى» نيز در تفسير خود در ذيل همين آيه، روايت فوق را با كمى تفاوت از «موسى بن طلحه» از پدرش نقل كرده است، و در روايت ديگرى همان را از «ابن عباس» روايت كرده، و در روايت سومى از زياد و ابراهيم و در روايت چهارم از «عبدالرحمن بن بشربن مسعود انصارى.»(9)

«بيهقى» نيز در كتاب معروف «سنن» روايات متعددى در اين زمينه نقل كرده كه بعضى از آنها وظيفه مسلمانان را در موقع نماز، و هنگام تشهد روشن مى‏سازد، از جمله در حديثى از «ابى مسعود عقبّه بن عمرو» نقل مى‏كند كه مردى آمد و خدمت پيامبر نشست، و ما نيز نزد او بوديم، عرض كرد، اى رسول خدا! كيفيت سلام بر تو را مى‏دانيم ولى هنگامى كه نماز مى‏خوانيم چگونه بر تو صلوات بفرستيم؟ پيامبر سكوت كرد تا آنجا كه ما فكر كرديم اى كاش اين مرد چنين سؤال را نمى‏كرد سپس فرمود: اذا انتم صليتم علىّ فقولوا اللهم صل على محمد النبى الامى و على آل محمد، كما صليت على ابراهيم و على آل ابراهيم و بارك على محمد النبى الامى و على آل محمد كما باركت على ابراهيم و على آل ابراهيم انك حميد مجيد.

سپس از ابو عبدالله شافعى نقل مى‏كند كه اين حديث صحيحى است كه درباره صلوات فرستادن بر پيغمبر در نمازها سخن مى‏گويد.(10)

«بيهقى» احاديث متعدد ديگرى نيز در زمينه چگونگى صلوات بر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به طور مطلق يا در نماز آورده مخصوصا در حديثى از «كعب بن عجره» از پيغمبر اكرم نقل مى‏كند كه: انه كان يقول فى الصلوة؛ اللهم صل على محمد و آل محمد كما صليت على ابراهيم و آل ابراهيم و بارك على محمد و آل محمد كما باركت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد: پيامبر در نماز خود چنين مى‏فرمود: اللهم صل على محمد و آل محمد كما صليت...(11)

از اين حديث روشن مى‏شود كه حتى خود پيغمبر در نمازهايش اين صلوات را مى‏فرستاد.

«بيهقى» در ذيل يكى از رواياتى كه در آن سخن از نماز به ميان نيامده است مى‏گويد: اين روايت نيز ناظر به حال نماز است زيرا جمله قد علمنا كيف نسلم؛ «ما مى‏دانيم چگونه سلام بر تو بفرستيم» اشاره به سلام در تشهد است (السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته) بنابراين مراد از صلوات نيز همان فرستادن صلوات در تشهد است.(12)

به اين ترتيب مسلمانان مأمورند همان گونه كه به عقيده تمام فرق مسلمين سلام بر پيغمبر را به صورت السلام عليك ايها النبى و رحمة الله در تشهد نماز بگويند مأمورند كه صلوات بر پيغمبر را نيز در تشهد بگويند

هر چند در ميان مذاهب چهارگانه اهل تسنن در اينجا مختصر اختلافى ديده مى‏شود شافعى‏ها و حنبلى‏ها مى‏گويند صلوات بر پيامبر در تشهد دوم واجب است در حالى كه مالكى‏ها و حنفى‏ها آن را سنت مى‏دانند (13) ولى طبق روايات فوق بر همه واجب است .

به هر حال كتاب‌هايى كه روايات مربوط به صلوات بر محمد وآل محمد (به طور مطلق يا در خصوص تشهد نماز) در آن نقل شده بيش از آن است كه در اين مختصر بيان شد، آنچه در بالا آمد، نمونه‏اى از اين روايات و اين كتب است، اين روايات را گروهى از صحابه مانند ابن عباس، طلحه، ابو سعيد خدرى، ابوهريره، ابو مسعود انصارى، بريده، ابن مسعود، كعب بن عجره ، و شخص على عليه السلام نقل كرده‏اند .

نكته‏اى كه مايه شگفتى است اين است كه دانشمندان اهل تسنن - على‌رغم اين همه تاكيداتى كه در روايات پيامبر صلي الله عليه و آله نسبت به اضافه كردن «آل محمد» وارد شده، هميشه (جز در موارد بسيار نادر) آل محمد را حذف مى‏كنند و مى‏گويند: صلى الله عليه و سلم .

ابن حجر در صواعق چنين نقل مى‏كند كه رسول خدا فرمود: لا تصلوا على الصلاة البتراء قالوا و ما الصلاة البتراء، قال: تقولون: اللهم صل على محمد و تمسكون، بل قولوا اللهم صل على محمد و آل محمد:«هرگز بر من صلوات بريده و ناقص نفرستيد، عرض كردند صلوات بريده و ناقص چيست؟ فرمود: اين كه بگوئيد: اللهم صل على محمد و امساك كنيد و ادامه ندهيد بلكه بگويد: اللهم صل على محمد و آل محمد.

و از آن عجيب‌تر اين كه: در كتب حديث حتى در ابوابى كه روايات فوق در مورد اضافه كردن آل محمد نقل مى‏شود هنگامى كه نام پيامبر را در لابلاى همين احاديث ذكر مى‏كنند، مى‏گويند «صلى الله عليه و سلم» (بدون اضافه ال) و ما نمى‌دانيم چه عذرى در پيشگاه پيامبر در اين مخالفت صريح با دستور آن حضرت دارند؟

مثلا بيهقى در عنوان همين باب مى‏نويسد: «باب الصلوة على النبى صلى الله عليه و سلم فى التشهد»و همچنين در بعضى ديگر از منابع معروف حديث .

سمهودى در الاشراف على فضل الاشراف از ابن مسعود انصارى نقل مى‏كند كه رسول خدا فرمود: من صلى صلاة لم يصل فيها علىّ و على اهل بيتى لم تقبل؛ «كسى كه نمازى بخواند كه در آن بر من و بر اهل‌بيتم صلوات نفرستد نمازش قبول نيست.»

انتخاب اين عنوان خواه از سوى مؤلفان اين كتب باشد و يا محققان بعد، با توجه به آنچه در ذيل آن آمده بسيار عجيب و متناقض است .

اين بحث را با دو حديث ديگر پايان مى‏دهيم:

- ابن حجر در صواعق چنين نقل مى‏كند كه رسول خدا فرمود: لا تصلوا على الصلاة البتراء قالوا و ما الصلاة البتراء، قال: تقولون: اللهم صل على محمد و تمسكون، بل قولوا اللهم صل على محمد و آل محمد:«هرگز بر من صلوات بريده و ناقص نفرستيد، عرض كردند صلوات بريده و ناقص چيست؟ فرمود: اين كه بگوئيد: اللهم صل على محمد و امساك كنيد و ادامه ندهيد بلكه بگويد: اللهم صل على محمد و آل محمد.(14)

اين حديث نشان مى‏دهد كه حتى كلمه على نبايد ميان محمد و آل محمد جدايى بيافكند بايد گفت: اللهم صل على محمد و آل محمد.

- سمهودى در الاشراف على فضل الاشراف از ابن مسعود انصارى نقل مى‏كند كه رسول خدا فرمود: من صلى صلاة لم يصل فيها علىّ و على اهل بيتى لم تقبل؛ «كسى كه نمازى بخواند كه در آن بر من و بر اهل‌بيتم صلوات نفرستد نمازش قبول نيست.» (15)

و ظاهرا امام شافعى در آن شعر معروفش ناظر به همين روايت است كه مى‏گويد:

يا اهل‌بيت رسول الله حبّكم فرض من الله فى القرآن انزله

كفاكم من عظيم القدر انكم من لم يصل عليكم لاصلاة له

«اى اهل‌بيت رسول الله محبت شما، از سوى خداوند در قرآن واجب شده است .

در عظمت مقام شما همين بس است كه هر كس بر شما صلوات نفرستد نمازش باطل است.(16) آيا كسانى كه چنين مقامى را دارند كه نامشان در كنار نام پيامبر اکرم در نمازها به عنوان يك فريضه الهى بايد ذكر شود مى‏توان همسنگ ديگران شمرد، و با وجود آنان جايى براى غير آنان در مساله ولايت و امامت و جانشينى پيامبر صلي الله عليه و آله باقى مى‏ماند؟ كدام فرد منصف مى‏تواند ديگران را بر آنان با اين همه مقام فضيلت ترجيح دهد؟ آيا اينها همه به طور مستقيم مسئله ولايت و خلافت را روشن نمى‏سازد؟ داورى با شماست .


پي‌نوشت‌ها:

1- صحيح بخارى، ج 6، ص 151 (طبع دارالجيل بيروت).

2- همان مدرك.

3- صحيح مسلم، ج 1، ص 305، حديث 65 (طبع احياء تراث العربى، بيروت).

4- الدرالمنثور، ج 5، ص 217.

5- همان مدرك.

6- الدرالمنثور، ج 5، ص 217.

7- المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 148.

8- همان مدرك، ص 149.

9- تفسير جامع البيان (طبرى)، ج 22، ص 32 (چاپ دارالمعرفه بيروت).

10- سنن بيهقى، ج 2، ص 146 و 147.

11- همان مدرك، ص 147.

12- سنن بيهقى، ج 2، ص 147.

13- الفقه على المذاهب الاربعه، ج 1، ص 266 (طبع دارالفكر).

14- صواعق، ص 144.

15- سمهودى در الاشراف، ص 28 (مطابق نقل احقاق الحق، ج 18، ص 310).

16- در كتاب نفيس الغدير انتساب اين اشعار را به امام شافعى از «شرح المواهب زرقانى» ج 7، ص 7 و جمعى ديگر آورده است .

منبع:

سايت بلاغ ، آية الله مكارم شيرازى

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 0:31  توسط حمزه عمادي  | 
 امام على عليه السلام:

«لَمّا وُلِدَ رَسُولُ اللهِ صَلّىَ اللهُ عَلَيهِ وَ آله القِيَتِ الاَصنامُ فِى الكَعبَةِ عَلى وُجُوهِها فَلَمّا اَمسى سُمِعَ صَيحَةٌ مِنَ السَّماء: جاءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ اِنَّ الباطِلَ كان زَهُوقاً.»(1)

هنگامى كه پيامبر صلّى الله عليه و آله متولّد شد، بت‌هاى خانه كعبه به رو در افتادند و چون شب فرا رسيد فريادى از آسمان شنيده شد كه: حق آمد و باطل برفت، همانا باطل رفتنى است.

* امام على عليه السلام:

«انّ الصبر لجميل الاّ عنك و ان الجزع لقبيح اِلاّ عليك و انّ المصاب بك لجليل و انّه قبلك و بعدك لَجَلَلٌ.»(2)

همانا كه شكيبايى بس زيباست جز در مرگ تو و بيتابى بس زشت است مگر بر رحلت تو، اندوهى كه از دورى تو بر دل نشسته بس سنگين است و غم‌هاى پيش از درگذشت و پس از وفات تو بسيار آسان و سبك.

* امام على عليه السلام:

«فَاِنَّ اللهَ تَعالى بَعَثَ مُحَمَّداً (صلى الله عليه و آله) لِيُخرِجَ عِبادَهُ مِن عِبادَة عِبادِهِ اِلى عِبادَتِهِ وَ مِن عُهُودِ عِبادِهِ اِلى عُهُوده وَ مِن طاعَةِ عِبادِهِ اِلى طاعَتِهِ.» (3)

همانا خداوند محمد صلّى الله عليه و آله را برانگيخت تا بندگانش را از بندگى بندگان به بندگى خداى كشاند و از پيمان بندگان به پيمان خداى در آورد و از فرمانبرى بندگان به فرمانبرى خدايش وا دارد.

* امام على عليه السلام:

«كانَ رَسُولُ اللهِ دائِمُ البشر، سَهل الخُلقِ.» (4)

پيامبر خدا صلي الله عليه و آله پيوسته خندان و خوشرو و خوشبو بود.

* امام على عليه السلام:

«كانَ لا يَجلِسُ وَلا يَقُومُ اِلاّ عَلى ذِكرِ اللهِ.»(5)

پيامبر، جز با ياد خدا نمى‏نشست و بر نمى‏خاست.

* امام على عليه السلام:

«ما رُئى مُقَدِّماً رِجلَهُ بَينَ يَدَى جَليسٍ لَهُ قَطُّ.»(6)

هرگز ديده نشد كه پيامبر، پاى خود را پيش كسى از همنشينان دراز كند.

* امام على عليه السلام:

«فَهُوَ اِمامُ مَنِ اتّقى وَ بَصيرَةُ مَنِ اهتَدى، سِراجٌ لَمَعَ ضوءُهُ ... صيرَتُهُ القَصدُ وَ سُنَّته الرُّشدُ وَ كَلامُهُ الفَصلُ وَ حُكمُهُ العَدلُ.»(7)

او (پيامبر خدا) پيشواى كسى است كه راه پرهيزگارى پويد، و بينش براى آن كه راهنمايى جويد، چراغى است كه پرتو آن دميد... رفتار او ميانه‌روى در كار است. و شريعت او راه حق را نمودار، سخنش جدا كننده حق از باطل است، و داورى او عدالت.

* امام على عليه السلام:

«طَبيبٌ دَوّارٌ بِطِبِّهِ قَد اَحكَمَ مَراهِمَهُ وَ اَحمى مَواسِمَهُ يَضَعُ ذلِكَ حَيثُ الحاجَة اِلَيهِ مِن قُلُوبٍ عُمىٍ و آذانٍ صُمٍ وَ اَلسَنَةٍ بُكم.».(8)

پيامبر طبيبى است كه با مهارت خود در ميان مردم مى‏گردد، مرهم‌هاى شفابخش خويش را فراهم ساخته و ابزار درمان خود را آماده كرده تا هر جا دل‌هاى كور باطن و گوش‌هاى ناشنوا و زبان‌هاى گنگ را بدان نيازى باشد مداوا كند.

* امام على عليه السلام:

«اِنَّ اللهَ عَزّ وَ جَلَّ أدَّبَ نَبيّهُ فَاَحسَنَ أَدَبَهُ فَلَمّا اَكمَلَ لَهُ الاَدَبَ قالَ (وَ اِنَّكَ لَعَلى خُلقٍ عَظيمٍ ثُمَّ فَوَّضَ اِلَيهِ اَمرَ الدّينِ وَ الاُمَّةِ لِيَسُوسَ عِبادَهُ فَقالَ عَزَّ وَ جَلَّ (ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فُخُذُوهُ وَ ما نَهاكُم عَنهُ فَانتَهُوا) وَ اِنّ رَسُولَ اللهِ صَلَى اللهِ عَلَيه وَ آلِه كانَ مُسَدَّداً مُوَفَّقاً مُؤَيَّداً بِرُوحِ القُدُسِ لايَزالُ وَلايُخطِى فى شَى‏ءٍ مِمّا يَسُوسُ بِه الخَلقَ.»(9)

خداى عزّوجلّ پيامبرش را تربيت كرد و چه نيكو تربيت كرد، پس هنگامى كه مراتب ادب را براى آن حضرت تكميل نمود فرمود: همانا تو بر اخلاقى والا استوار هستى، سپس امر امّت و دين را به او واگذار كرد تا بر بندگانش حكومت كند و فرمود: آنچه پيامبر براى شما آورد بگيريد و از آنچه شما را نهى نمود، اجتناب ورزيد، و همانا پيامبر كه درود خدا بر او و آلش باد موفّق بود و با تأييدات روح القدس مؤيّد بود كه هرگز راه خطا نمى‏پيمود و در اداره امور مردم هيچ اشتباه نمى‏كرد.


پي‌نوشت‌ها:

1- بحار، ج 15،ص 274.

2- نهج البلاغه، قصار الحكم، 292.

3- وافى، ج 3، ص 22.

4- مكارم الاخلاق، ص 14.

5- سنن النبى، ص 16.

6- بحارالانوار، ج 16، ص 236.

7- نهج البلاغه، خطبه 94.

8- نهج البلاغه، خطبه 108.

9- بحارالانوار، ج 17، ص 4.

منبع :

مجله پاسدار اسلام ، شماره 273 .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 0:22  توسط حمزه عمادي  | 

1. صداقت

راستگويي در شريعت مقدس از جايگاه بلندي برخوردار و از اصول خدشه‌ناپذير اخلاق اجتماعي شمرده شده است . در اهميت و ارزشمندي صداقت همين بس كه خداوند خود را به بالاترين درجه آن متصف ساخته است: «و من اصدق من الله حديثا (1)؛ و راستگوتر از خدا در سخن كيست؟» و در مرحله بعد، صداقت را از ويژگي‌هاي پيامبران الهي شمرده است: «و صدق المرسلون(2)؛ و پيامبران راست مي‌گفتند.»

از امام صادق عليه السلام نقل شده است:

ان الله عزوجل لم يبعث نبيا الا بصدق الحديث و اداء الامانة الي البر و الفاجر (3)؛ خداوند متعال هيچ پيامبري را نفرستاد مگر به راستگويي و اداي امانت به نيكوكار و بدكار .

مهرباني و رأفت پيامبر صلي الله عليه و آله نسبت به امت نشأت گرفته از صفت رحيميت خدادادي آن حضرت است:

"فيما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك" ؛ پس تو به لطف و رحمت الهي با آنان نرمخو شدي و اگر درشتخوي و سخت‌دل بودي بي‌شك از گرد تو پراكنده مي‌شدند .

امام در اين سخن نوراني به هر دو بُعد صدق پيامبران اشاره كرده؛ بعد گفتاري و بعد رفتاري و عملكردي آنان .

در ميان پيامبران الهي رسول اكرم صلي الله عليه و آله از عالي‌ترين رتبه صداقت برخوردار بود. اميرمؤمنان، پيامبر اکرم را چنين توصيف مي‌كند:

"كان اجود الناس كفا، و اجرء الناس صدرا، و اصدق الناس لهجه ... (4) ؛ از تمام مردم بخشنده‌تر و از همه شجاع‌تر و از همگان راستگوتر بود .


پايبندي به صداقت در سخت‌ترين شرايط

زمامداران جهان براي حفظ قدرت و تحكيم پايه‌هاي حكومت خويش از دست يازيدن به هيچ وسيله‌اي از جمله: وعده‌ها و وعيدهاي دروغ، استخدام وسيله‌هاي نامشروع، استفاده از ناآگاهي مردم و ... فروگذار نيستند؛ برخلاف رهبران الهي كه همواره، حتي در سخت‌ترين و بحراني‌ترين شرايط با مردم صادقانه برخورد مي‌كنند و به جاي دروغ و تزوير، حقايق را براي آنان شفاف باز مي‌گويند. اينك چند نمونه از اين سيره در زندگي پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله را ذکر مي‌نماييم :

1 . رسول خدا صلي الله عليه و آله در اوائل بعثت نزد قبيله «بني عامربن صعصعه» كه از قبائل بزرگ و منتفذ عرب بود رفت و آنان را به اسلام فراخواند. رئيس قبيله با استفاده از اين فرصت به افراد قبيله گفت: اگر من اين جوان را از قريش بگيرم به دست او بر عرب چيره خواهم شد. در پي اين طرح، در پاسخ به دعوت پيامبر صلي الله عليه و آله گفت: اگر دست بيعت به تو دهيم و در پرتو حمايت ما از خدا تو را بر مخالفانت چيره ساخت؛ آيا امر حكومت و زمامداري بعد از تو از آن ما خواهد بود؟ پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود:

«ان الامر الي الله يضعه حيث يشاء؛ امر [امامت و جانشيني من] به دست خداست، هر جا كه بخواهد قرار مي‌دهد.»

رئيس قبيله با دريافت اين پاسخ صريح و قاطع رسول خدا صلي الله عليه و آله، از رسيدن به هدف خود مأيوس شد و گفت: ما گردن‌هايمان را براي تو هدف تيرهاي عرب قرار دهيم ولي بعد از پيروزي تو، حكومت از آن ديگري باشد؟! ما هرگز چنين كاري نمي‌كنيم . (5)

2 . تنها پسر رسول خدا صلي الله عليه و آله، به نام ابراهيم از «ماريه قبطيه» وفات كرد. اتفاقا همان روز آفتاب نيز گرفت . گروهي ساده‌انديش و بي‌خبر از قوانين الهي حاكم بر طبيعت، فكر كردند گرفتگي خورشيد نيز به خاطر حزني است كه بر اثر فوت ابراهيم بر پيامبر صلي الله عليه و آله عارض شده است .

رسول خدا صلي الله عليه و آله با آگاهي از اين موضوع در برابر آن واكنش نشان داد؛ واكنشي كه در راستاي بيدارسازي و عقلاني انديشيدن آنان بود، به بهره‌گيري از ضعف فكري و جهل و ناداني آنان نپرداخت. حضرتش بي‌درنگ به مسجد و بر مبنر رفت و صادقانه با مردم چنين گفت: «خورشيد و ماه از نشانه‌هاي قدرت الهي‌اند و در چارچوب قوانين استوار نظام هستي در مدار خود مي‌چرخند و هرگز براي مرگ يا حيات كسي نمي‌گيرند.»(6) رسول اعظم صلي الله عليه و آله در موضع يك رهبر سياسي و فكري به بهترين وجه مي‌توانست از سادگي و جهل مردم، در اين ماجرا استفاده تبليغي كند؛ اما او چنين نكرد و موضوع را صادقانه با مردم در ميان گذاشت و آنان را از باور غلط و خرافي بر حذر داشت .

3 . در نبرد حنين كه پس از فتح مكه رخ داد، بر اثر غرور پديد آمده در دل برخي سپاهيان اسلام و كم تجربگي تعدادي تازه مسلمان و نيز كمين دشمن، لشكر اسلام وحشت زده متحمل شكست شده و به اطراف پراكنده گشتند. در نتيجه رسول خدا صلي الله عليه و آله همراه چند نفر از ياران وفادار و دلير در معرض يورش دشمن قرار گرفت . بنابر نقلي، پيامبر صلي الله عليه و آله وقتي چنين ديد از استر فرود آمد و در حالي كه اين رجز را مي‌خواند:

«انا النبي لاكذب، انا ابن عبدالمطلب؛ من پيامبرم و اين سخن دورغ نيست، من پسر عبدالمطلب‌ام!» بر دشمن يورش برد . در آن روز كسي نيرومندتر و شجاع‌تر از آن حضرت ديده نشد . علي عليه السلام نيز گاهي از راست و گاهي از چپ آن گرامي، بر دشمن مي‌تاخت و آنان را از گرد پيامبر پراكنده مي‌ساخت .

راستگويي و ايستادگي رسول خدا صلي الله عليه و آله و فداكاري اميرمؤمنان عليه السلام و چند نفر ديگر موجب شد بيشتر فراريان به كارزار بازگردند و سرنوشت جنگ به نفع مسلمانان تغيير كند .(7)

                                         


2 . رحمت و محبت

وجود مبارك رسول خدا صلي الله عليه و آله مظهر رحمت و رأفت خداوندي و كانون محبت و مهرباني براي همه مردم است. براي مؤمنان و متقيان رحمتي خاص است . آنان هم كه به او ايمان نياوره‌اند از جهات مردمي از رحمت عام او برخوردارند. چرا كه مكاتب غير الهي نيز هر فضيلت و ارزشي كه دارند بر اثر بهره‌گيري از تعليمات انبياء است؛ با اين تفاوت كه آنها جهت مردمي رهاورد مكتب انبياء را گرفته و جهت الهي آن را رها ساخته‌اند .

"فلعلك باخع نفسك علي آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفا"؛ چه بسا تو از پي [اعراض] آنها، اگر به اين گفتار ايمان نياورند، خود را از اندوه هلاك كني .

خداوند در اين آيه به پيامبر خويش تسلي ميدهد كه اين اندازه بر خود سخت مگير و خود را به رنج نينداز؛ گويي از شدت اندوه قالب تهي ميكني كه اينان ايمان نياوردند. و اين، بيانگر اوج رأفت و دلسوزي رسول خدا صلي الله عليه و آله نسبت به امت خويش است .

از اين رو ، همان گونه كه رسالت او رسالتي جهاني است و خداوند او را براي همه جهانيان فرستاده:

«و ما ارسلناك الا كافة للناس بشيرا و نذيرا (8) ؛ و ما تو را نفرستاديم جز بشارت‌گر و هشداردهنده براي همه مردم.»

رحمت او نيز فراگير و جهاني است:

"و ما ارسلناك الا رحمة للمعالمين"(9) ؛ و ما تو را جز رحمتي براي جهانيان نفرستاديم .

يعني تو غير از رحمت، شأن و سمت ديگري نداري و اگر كسي از اين فيض محروم شد، بدين روي بوده است كه نتوانسته است از فيض بهره گيرد .

مهرباني و رأفت پيامبر صلي الله عليه و آله نسبت به امت نشأت گرفته از صفت رحيميت خدادادي آن حضرت است:

"فيما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك"(10) ؛ پس تو به لطف و رحمت الهي با آنان نرمخو شدي و اگر درشتخوي و سخت‌دل بودي بي‌شك از گرد تو پراكنده مي‌شدند .

او همان گونه كه قرآن معرفي كرده، به مؤمنان رئوف و مهربان بود: «بالمؤمنين رؤف رحيم»(11) و رنج و گرفتاري آنان بر قلب نازنينش سنگيني مي‌كرد و او را وامي‌داشت كه با حرص و ولع به هدايت آنان همت گمارد؛ «عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم(12)؛ رنج و زيانتان بر او گران است، به [هدايت] شما اصرار دارد.»

اين رأفت و دلسوزي در آيه‌اي ديگر بدين صورت بيان شده است:

"فلعلك باخع نفسك علي آثارهم ان لم يؤمنوا بهذا الحديث اسفا"(13) ؛ چه بسا تو از پي [اعراض] آنها، اگر به اين گفتار ايمان نياورند، خود را از اندوه هلاك كني .

خداوند در اين آيه به پيامبر خويش تسلي مي‌دهد كه اين اندازه بر خود سخت مگير و خود را به رنج نينداز؛ گويي از شدت اندوه قالب تهي مي‌كني كه اينان ايمان نياوردند. و اين، بيانگر اوج رأفت و دلسوزي رسول خدا صلي الله عليه و آله نسبت به امت خويش است .

در كارزار احد هنگامي كه دندانش را به سنگ ستم شكستند و صورتش را مجروح ساختند و زانوانش را به علت سقوط در چاهي كه بر سر راهش كنده بودند بستند؛ در چنين حال چون از او خواستند تا درباره آن ستمگران نفرين كند، گفت: «اني لم ابعث لعانا و لكني بعثت داعيا و رحمة؛ من نه به عنوان نفرين كننده‌اي، بلكه در مقام صاحب دعوتي و كانون رحمتي مبعوث شده‌ام.»

آنگاه دست به آسمان برداشت و به جاي نفرين به دعا درباره دشمنان پرداخت و از كوته‌نظري ايشان عذرخواهي كرد و گفت: «اللهم اهد قومي فانهم لايعلمون ؛ خدايا قوم مرا هدايت كن؛ زيرا ايشان نادانند و از سر جهل بر من ستم مي‌رانند.»(14)

مردي باديه نشين براي درخواست كمك نزد پيامبر صلي الله عليه و آله آمد، حضرت به او كمك كرد. آن گاه فرمود: آيا به تو احسان كردم؟ گفت: خير؛ خوبي هم نكردي! مسلمانان خشمگين برخاستند تا توبيخش كنند. پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: دست نگاه داريد. آن گاه وارد منزل شد و چيزي براي آن مرد فرستاد، مقداري هم بر آن افزود؛ سپس فرمود: آيا به تو نيكي كردم؟

گفت: آري؛ خداوند به تو و عشيره‌ات خير و بركت عطا فرمايد .

رسول اكرم فرمود: تو چيزهايي به زبان آوردي كه ياران من از تو ناراحت شدند . حال اگر دوست داري سخني را كه نزد من گفتي در حضور آنان نيز تكرار كن تا كينه‌اي كه از تو در دل دارند بيرون رود. گفت: مي‌پذيرم .

صبحگاهان [يا شب هنگام] مرد آمد. پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: اين مرد آنچه را شنيديد گفت و ما هم به او داديم و اظهار داشته كه راضي شده است، آيا چنين نيست اي مرد؟ گفت: آري، خداوند به تو و خانواده و عشيره‌ات خير و بركت عطا فرمايد.

آن گاه، رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: حكايت من و اين مرد همانند حكايت مردي است كه شترش گريخته بود و مردم براي گرفتن شتر در پي او مي‌دويدند . اين عمل مردم، شتر را بيشتر مي‌رماند . صاحب شتر فرياد برآورد: مردم! من و شتر را به حال خود واگذاريد. من بيش از شما به او محبت مي‌كنم و حال او را بهتر از شما مي‌دانم. آن گاه به طرف شتر رفت و قدري غذا براي او برد و شتر را بازگردانيد. سپس بار خويش بر آن گذاشت و سوار شد . حال اگر من نيز شما و آن مرد را به خاطر گفته‌هايش به حال خود گذاشته بودم، او را كشته بوديد و آن مرد به دوزخ مي‌رفت.(15)

مردي يهودي چند دينار از پيامبر صلي الله عليه و آله طلب داشت. طلب خويش را تقاضا كرد . حضرت فرمود: اي يهودي! چيزي ندارم كه به تو بدهم . يهودي گفت: اي محمد! تا نپردازي از تو جدا نمي‌شوم . فرمود: پس من نزد تو خواهم نشست . حضرت در كنار او بود و نمازهاي ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح را در كنار او خواند. ياران رسول خدا صلي الله عليه و آله مردي يهودي را تهديد كرده، مي‌ترسانيدند . پيامبر صلي الله عليه و آله به آنان نگاهي انداخت و فرمود: با او چه كار داريد؟ گفتند: اي پيامبر خدا، يك يهودي شما را زنداني كند؟! فرمود: خداي عزوجل مرا مبعوث نكرده تا به اهل كتابي كه با ما عهد و پيمان دارند و يا غير آنان ظلم كنم. چون روز بالا آمد، مرد يهودي گفت: «اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا عبده و رسوله. نيمي از مالم در راه خدا.»(16)

                                        

انس بن مالك مي‌گويد: ده سال در خدمت رسول خدا صلي الله عليه و آله بودم. در اين مدت، هرگز به من پرخاش نكرد و درباره كاري كه انجام داده بودم نفرمود: چرا انجام دادي؟ و كاري را كه انجام نداده بودم نفرمود: چرا انجام ندادي؟(17)

همو گويد: پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله اگر يكي از دوستان يا يارانش سه روز غيبت مي‌كرد، احوال او را مي‌پرسيد. اگر غايب بود، براي او دعا مي‌كرد و اگر حاضر بود به ديدنش مي‌رفت و اگر مريض بود از او عيادت مي‌كرد.(18)

مهرباني و عطوفت پيامبر صلي الله عليه و آله به انسان‌ها محدود نمي‌شد . حيوانات، درختان و گياهان نيز مورد اهتمام و توجه آن حضرت بودند . از جمله سخنان و توصيه‌هاي آن حضرت به فرماندهان و سران و هيئت‌هاي اعزامي به سوي دشمن و قبائل غارتگر اين بود:

پيران، كودكان و زنان را نكشيد و درختان را جز هنگام ضرورت قطع نكنيد ... . (19)

نخل‌ها را به آتش نكشيد و آب بر آنها نبنديد كه غرق شوند مزارع را نسوزانيد. حيوانات حلال گوشت را پي نكنيد، مگر در آن حد كه براي خوردن نياز داريد.(20)

نمونه‌هاي فراواني از مهرباني و عطوفت پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله به امت خويش، اعم از مسلمان غير مسلمان زينت بخش صفات تاريخ گشته كه به جهت رعايت اختصار از بيان آنها صرف نظر كرديم. اين بخش را با سخني از حضرت امام قدس سره درباره رحمت عمومي رسول خدا صلي الله عليه و آله و نيز سخنان شهيد مطهري درباره مهرباني آن گرامي پايان مي‌بريم .

«پيغمبر اسلام صلي الله عليه و آله همان طوري كه براي مؤمنين رحمت و دلسوز بود، براي كفار هم بود؛ دلسوز بود براي كفار، يعني متأثر مي‌شد كه اين كفار به كفر خودشان باقي باشند و منتهي به آتش جهنم بشوند. براي آنها دلسوزي مي‌كرد. (دعوتش براي اين بود كه نجات بدهد اين اشخاص كافر را)، آن اشخاص عاصي را . خداي تبارك و تعالي خطاب مي‌فرمايد كه: «مثل اين‌ كه مي‌خواهي خودت را بكشي براي اينها كه اينها ايمان نياورده‌اند.» متأثر بود كه اينها چرا ايمان نمي‌آورند، اينها چرا نجات پيدا نمي‌كنند.»(21)

«در خانواده مهربان بود، نسبت به همسران خود هيچ گونه خشونتي نمي‌كرد و اين برخلاف خلق و خوي مكيان بود. بدزباني برخي از همسران خويش را تحمل مي‌كرد تا آنجا كه ديگران از اين همه تحمل رنج مي‌بردند ... .

او با فرزندان و با فرزندزادگان خود فوق العاده عطوف و مهربان بود . به آنها محبت مي‌كرد، روي دامن خويش مي‌نشاند، بر دوش خودش سوار مي‌كرد، آنها را مي‌بوسيد و اينها همه برخلاف خلق و خوي رايج آن زمان بود .

روزي در حضور يكي از اشراف، يكي از فرزندزادگان خويش (حضرت مجتبي عليه السلام) را بوسيد . آن مرد گفت: من دو پسر دارم و هنوز حتي يك بار هيچ كدام از آنها را نبوسيده‌ايم، فرمود: «من لايرحم لايرحم» ؛ كسي كه مهرباني نكند، رحمت خدا شامل حالش نمي‌شود .

نسبت به فرزندان مسلمين نيز مهرباني مي‌كرد؛ آنها را روي زانوي خويش نشانده، دست محبت بر سر آنها مي‌كشيد . گاه مادران كودكان خردسال خويش را به او مي‌دادند كه براي آنها دعا كند . اتفاق مي‌افتاد كه احياناً آن كودكان روي جامه‌اش ادرار مي‌كردند. مادران ناراحت شده و شرمنده مي‌شدند و مي‌خواستند مانع ادرار بچه شوند . او آنها را از اين كار به شدت منع مي‌كرد و مي‌گفت: مانع ادرار كودك نشويد . اين كه جامه من نجس بشود اهميت ندارد، تطهير مي‌كنم .

نسبت به بردگان فوق العاده مهربان بود. به مردم مي‌گفت: اينها برادران شمايند. از هر غذا كه مي‌خوريد به آنها بخورانيد و از هر نوع جامه كه مي‌پوشيد آنها را بپوشانيد . كار طاقت فرسا به آنها تحميل مكنيد . خودتان در كارها به آنها كمك كنيد. مي‌گفت: آنها را به عنوان «بنده» و يا «كنيز» (كه مملوكيت را مي‌رساند) خطاب نكنيد؛ زيرا همه مملوك خداييم و مالك حقيقي خداست؛ مي‌گفت: آنها را به عنوان «فتي» (جوانمرد) يا «فتاه» (جوان زن) خطاب كنيد.(22)


پي‌نوشت‌ها:

1 . نساء (4) ، آيه 87 .

2 . يس (36) ، آيه 52 .

3 . كافي ، ج 2 ، ص 104 .

4 . كحل البصر في سيره سيد البشر ، ص 66 و المحجة البيضاء ، ج 4 ، ص 149 .

5 . السيرة النبويه، ابن هشام ، ج 2 ، ص 66 .

6 . المحاسن ،‌ احمدبن محمد برقي ، ص 313 .

7 . سيرة المصطفي، هاشم معروف الحسني ، ص 619 و كحل البصر في سيره سيد البشر ، محدث قمي ، ص 63 – 64 با اندكي اختلاف .

8. سبأ (34) ، آيه 28 .

9 . انبياء (21) ، آيه 107 .

10 آل عمران (3) ، آيه 159 .

11 . توبه (9) ، آيه 128 .

12 . همان .

13 . كهف (18) ، آيه 6 .

14 . پيامبر رحمت ، ص 10 .

15 . المحجة البيضاء ، ج 4 ، ص 149 و كحل البصر في سيره سيد الشبر ، ص 70 .

16 . بحارالانوار ، ج 16 ، ص 216 .

17 . كحل البصر في سيرة سيد البشر ، ص 67 و مكارم الاخلاق ، طبرسي ، ص 16 ، با اندكي اختلاف .

18 . مكارم الاخلاق ، ص 19 .

19 . وسائل الشيعه ، ج 11 ، ص 43 ، حديث 2 .

20 . همان ص 44 . حديث 3 .

21 . صحيفة نور ، ج 7 ، ص 259 .

22 . وحي و نبوت ، ص 171 – 173 .

منبع:

کتاب «درس‌هايي از سيره محمد پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله»

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 0:7  توسط حمزه عمادي  | 

غروبي سخت دلگير است

ومن،بنشسته ام اينجا،كنار غار پرت وساكتي،تنها

كه مي گويند: روزي روزگاري، مهبط وحي خدا بوده است

ونام آن حرا بوده است .

واينجا سرزمين كعبه و بطحاست ...

و روز، از روزهاي حج پاك ما مسلمانهاست.

برون از غار :

زپيش روي و زير پاي من تاهر كجا سنگ و بيابانست.

هوا گرم است وتبدار است اما مي گرايد سوي سردي،سوي

                                                                             خاموشي.

وخورشيد از پس يك روز تب، در بستر غرب افق،آهسته مي ميرد .

ودر اطراف من از هيچ سويي،ردپايي نيست

و دور من صدايي نيست.

                                فضا خالي است

وذهن خسته وتنهاي من چون مرغ نوبالي،

                            _ كه هردم شوق پروازي بدل دارد _  

كنار غار، از هر سنگ، هر صخره

                              پرد بر صخره اي ديگر...

ومي جويد به كاوشهاي پي گيري ، نشانه هاي مردي را

_ نشاني ها كه شايد مانده باشد بر جا، دير دير: از سالياني پيش _ 

ومن همراه مرغ ذهن خود در غار مي گردم.

وپيدا مي كنم گويي نشاني ها كه مي جويم :

                                                                  همانست ، اوست!

كنار غار ، اينجا ، جاي پاي اوست ، مي بينم

و مي بويم تو گويي بوي او را نيز

همانست ، اوست:

                         يتيم مكه ، چوپانك ، جوانك ، نوجواني از بني هاشم

                         وبازرگان راه مكه وشامات

                         امين ، آن راستين ، آن پاكدل ، آن مرد،

                         وشوي برترين بانو : خديجه

                         نيز ، آن كس كو سخن جز حق نمي گويد

                         وغير از حق نمي جويد

                         وبتها را ستايشگر نمي باشد

واينك : اين همان مرد ابرمرد است

                                                             محمد اوست.

پلاسي بر تن است او را

ومي بينم كه بنشيته است ، چونان چون همان ايام

همان ايام كاين ره را بسا ، بسيار مي پيمود

وشايد نازنين پايش زسنگ راه مي فرسود

ولي او همچنان هر روز مي آمد

                                             ومي آمد ... ومي آمد

وتنها مي نشست اينجا 

غمان مكه مشؤوم آن ايام را با غار مي ناليد

غم بي همزبانيهاي خود را نيز ...

ومن ، اكنون به هر سنگي كه در اين غار ميبينم

به روشن تر خطي مي خوانم آن فريادهاي خامش او را ...

واكنون نيز گويي آمدست او ... آمده است اينجا،

ومي گويد غم آن روزگاران را :

عجب شبهاي سنگيني !

                               همه بي نور !

نه از بام فلك ،قنديل اخترها بود آويز

نه اينجا _ وادي گسترده دشت حجاز _ ازشعله نوري سراغي هست.

زمين تاريك تاريك است وبرج آسمانها نيز

نه حتي در همه ام القري يك روزن روشن

تمام شهر بي نور است ...

نه تنها شب، كه اينجا  روز هم بسيار شبرنگ است.

فروغي هست اگر ، از آتش جنگ است

فروزان مهر ، سخت اينجا بي نور است، بي رنگ است .

تو گويي راه خود را هرزه مي پويد

ونهر نور آن ، زانسوي اين دنيا بود جاري .

مه ، اندر گور شب خفته است و ناپيداست ... پيدا نيست .

سيه رگهاي شهر _ اين كوچه ها _ از خون مه خاليست .

در آن ها مي دود چركاب تند ننگ وبد نامي ، بد انديشي

                                                                        و در رگهاي مردم هم

سيه بازار هاي « روسپي نا مردمان » گرم است.

تمام شهر گرداب است پر گنداب

تمام سرزمين ها نيز

                                   دنيا هم

وگويي قرن ، قرن ننگ وبدنامي است .

فضيلتها لجن آلوده انسانها سيه فكر وسيه كارند ...

انسان ، نام اشرافي زيبايي است از معني تهي مانده ...

محمد گرم گفتاري غم آلود است .

وخور ديري است مرده غار تاريك است

 

ومن چيزي نمي بينم

ولي گوشم به گفتار است ...

و مي بينم تو گويي رنگ غمگين كلامش را :

« خداي كعبه ، اي يكتا !

درودم را پذيرا باش ، اي برتر

وبشنو آنچه مي گويم :

پيام درد انسان هاي قرنم را ز من بشنو

پيام تلخ دختر بچگان خفته اندر گور

پيام رنج انسان هاي زير بار ، وز آزادگي مهجور

پيام آنكه افتاده است در گرداب

                   وفريادش بلند است : «آي آدمها ... »

پيام من ، پيام او ، پيام ما ... »

محمد غمگنانه ناله اي سر مي دهد آنگاه مي گويد :

        « خداي كعبه اي يكتا !

        درون سينه ها ياد تو متروك است

        واز بي دانشي واز بزهكاري ،

        مقام برترين مخلوق تو ، انسان ،

                        بسي پايين تر از حد سگ وخوك است .

       خداي كعبه ، اي يكتا!

       فروغي جاودان بفرست ، كاين شبها بسي تار است .

و دست اهرمن ها سخت در كار است

ودستي را به مهر از آستيني باز ، بيرون كن

كه بردلرد به نيروي خدايي شايد اين افتاده پرچم هاي

                                                                      انسان را

فرو شويد نفاق وكينه هاي كهنه از دلها

در اندازد به بام كهنه گيتي بلند آواز

بر آرد نغمه اي همساز

فرو پيچد به هم طومار قانون هاي جنگل را

و گويد : آي انسانها !

       فرا گرد هم آييد و فراز آييد

                                       باز آييد 

صدا بردارد انسان را

و گويد : هاي ، اي انسان !

                برابر آفريدندت ، برابر باش !

صدا بردارد اندر پارس ، در ايران

وبا آن كفشگر گويد :

       

                   پسر را رو ، به هر مكتب كه خواهي نه !

سپاهي زاده را با كفشگر ، ديگر ، تفاوتهاي خوني نيست

سياهي وسپيدي نيز ، حتي ، موجب نقص وفزوني نيست ....

خداي كعبه ... اي ... يكتا ... »

بدين هنگام ، كسي آهسته گويي چون نسيمي مي خزد در غار

محمد را صدا آهسته مي آيد فرود از اوج

و نجوا گونه مي گردد

پس آنگه مي شود خاموش .

سكوتي ژرف و وهم آلود ناگه چون درخت جادو اندر غار

                                                                   مي رويد .

وشاخ وبرگ خود را در اين فضاي قيرگون غار مي شويد

ومن در فكر آنم كاين چه كس بود ، از كجا آمد ؟!

كه ناگه اين صدا آمد :

 

               « بخوان ! » . . . اما جوابي بر نمي خيزد

محمد ، سخت مبهوت است گويا ، كاش مي ديدم !

صدا با گرمتر آوا وشيرين تر بياني باز مي گويد :

  « بخوان ! » . . . اما محمد همچنان خاموش

دل اندرسينه من باز مي ماند زكار خويش ، گفتي مي روم ازهوش

زمان ، در اضطراب وانتظار پاسخش ، گويي فرو مي ماند از رفتار

                                                      هستي مي سپارد گوش     

پس از لختي سكوت _اما كه عمري بود گويي _ گفت :

                                                     « من خواندن نمي دانم »

همانكس باز پاسخ داد :

     « بخوان ! به نام پرورنده ايزدت ، كو آفريننده است . . . »

و او مي خواند ، اما لحن آوايش

                  به ديگر آهنگ است

                  صدا گويي خدا رنگ است .

مي خواند :

     « بخوان ! به نام پرورنده ايزدت كو آفريننده است . . . » 

                    *                      *                     *

درودي مي تراود از لبم بر او

                           درودي گرم

                       *                      *                     *

غروب است وافق گلگون وخوشرنگ است

ومن بنشسته ام اينجا ، كنار غار پرت وساكتي ، تنها  

كه مي گويند روزي روزگاري مهبط وحي خدا بوده است ،

ونام آن حرا بوده است .

ودر اطراف من ، از هيچ سويي ردپايي نيست

و دور من صدايي نيست 0 0 0        

                                                                   علي موسوي گرمارودي

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 9:25  توسط حمزه عمادي  | 
 

رهبران اسلام در همه زمينه هاى زندگى, راهنمايى هاى لازم را بيان كردند تا هر عضو جامعه اسلامى از هر جهت فردى و اجتماعى كامل باشد.

مشاهده سيره عملى ((اسوه هاى حسنه)) از سخنان آنان نقش بيشترى در زندگى نسل جوان دارد, سيره هر شخصيت بيشتر از سخنش گوياى هويت واقعى اوست. اگر سخن از زبان شخص بيرون مىآيد, سيره از مركز دل آن شخصيت برمى خيزد. و سيره عملى پيامبر اكرم(ص) و خاندان پاكش درتمامى زمينه ها بهترين تابلو و الگو براى تإسيس مدينه فاضله و جامعه نمونه اسلامى است.

اخلاق خانوادگى پيامبر(ص)

يافتن و داشتن اسوه و چهار چوب هاى فكرى, كردارى و گفتارى در روابط خانوادگى براى هر انسانى توفيقى در جهت تكامل هر چه بهتر اوست. از سويى محك اخلاق انسان در خانواده است زيرا اشخاص در بيرون قدرت بر رفتار ضد اخلاقى ندارند يا به دليل پاره اى ملاحظات, بد اخلاقى نمى كنند. آن كس كه در منزل كه زن و فرزندانش تحت نظر اويند خوش رفتارى كرد, خوش اخلاق است.

در اين مقاله نمايى كلى از اخلاق خانوادگى پيامبر(ص) را ـ كه سرمشق اعلا و بالاترين اسوه(1) و نمونه برجسته اخلاق الهى است و براى تكميل اخلاق مبعوث شدـ (2) تصوير مى كنيم تا با الهام گيرى از سيره والاى او زندگى خداپسندانه اى داشته باشيم و به گونه اى كه آن بزرگوار با اعضاى خانواده رفتار مى كرد معاشرت كنيم, به گونه اى سخن بگوييم كه آن حضرت سخن مى گفت, آن جايى غضب كنيم كه آن عزيز خشمگين مى شد, و جايى عفو كنيم كه آن جناب مى بخشيد.(3)

عايشه, عيال رسول خدا(ص) كه به خصوصيات اخلاقى او آگاه بود, جزئيات اخلاقى و رفتارى پيامبر را در يك جمله خلاصه كرد; كه در روايت آمده است:

قال سعد بن هشام: دخلت على عايشه, فسإلتها عن اخلاق رسول الله صلى الله عليه و آله. فقالت: إما تقرء القرآن؟ قلت: بلى, قالت: خلق رسول الله(ص) القرآن.

مرحوم فيض كاشانى دركتاب ((محجه البيضإ)) از ((سعدبن هشام)) روايت كرده كه گفت: به ديدار ((عايشه)) رفتم و از اخلاق رسول خدا(ص) پرسيدم. او گفت: آيا قرآن نمى خوانى؟ گفتم: چرا. گفت: اخلاق رسول خدا(ص) قرآنى است.(4)

قالت عايشه: ما كان احد احسن خلقا منه 9 ما دعاه احد من اصحابه و لا اهل بيته الا قال: لبيك ; عايشه گفته است: احدى از پيامبر(ص) خوش خلق تر نبود, هيچ كس از اصحاب و اهل بيت او را صدا نمى زد مگر اين كه در جواب مى فرمود: لبيك.(5)

رشيد الدين ميبدى در تفسير آيه (انك لعلى خلق عظيم)(6)مى گويد:

((رسول خدا(ص) امر و نهى قرآن را چنان پيش رفتى و نگه داشتى به خوش طبعى كه گويى خلق وى و طبع وى خود آن بود.))

بلغ العلى بكماله

كشف الدجى بجماله

حسنت جميع خصاله

صلوا عليه و آله

او رهنمودهاى قرآن را به دل مى گرفت و در زندگى اش از شيوه اى كه قرآن پيشنهاد مى كردـ بى هيچ انحرافى و بى آن كه هيچ ناراحتى در آن روا دارد ـ پيروى مى كرد و لذا تجسم قرآن به حساب مىآمد.و اين ادعا از نظر كلام الله مجيد مورد تإييد است. (7)

كار در منزل

((خيركم, خيركم لنسائه و انا خيركم لنسائى.(8);بهترين شما شخصى است كه با همسرش خوش رفتارتر باشد و من از تمامى شما نسبت به همسرانم خوش رفتارترم.))

در اخلاق حضرت محمد, همين بس كه با آن جلالت و موقعيتى كه به سلاطين نامه دعوت مى نوشت در خانه, تا حد امكان كارش را شخصا انجام مى داد.(9)

اهل سيره نوشته اند: پيامبر خدا در خانه خويش خدمتكار اهل خود بود, گوشت را تكه تكه مى كرد و بر سفره غذاى حقيرانه مى نشست و انگشتان خويش را مى ليسيد, بز خود را مى دوشيد و لباس خود را وصله مى نمود و بر شتر خود عقال مى زد و به ناقه خود علف مى داد, با خدمتكار منزل آرد را آسياب مى كرد و خمير مى ساخت.(10)

ابن شهر آشوب در كتاب مناقب, (ج 1, ص 146) روايت كرده كه: ((رسول خدا(ص) كفش خود را وصله مى زد, پوشاك خويش را مى دوخت, در منزل را شخصا باز مى كرد, گوسفندان و شترها را مى دوشيد و به هنگام خسته شدن خادمش در دستاس كردن به كمك او مى شتافت و آب وضوى شبش را خود تهيه مى كرد. و در همه كارها به اهل خانه كمك مى كرد.))

لوازم خانه و زندگانى را به پشت خود از بازار به خانه مى برد.

گاه اتفاق مى افتاد كه حضرت خانه خويش را نظافت مى كرد و جارو مى كشيد و خود مكرر مى فرمود: ((كمك به همسر و كارهاى منزل, صدقه و احسان در راه خدا محسوب مى شود.))(11)

از عايشه نقل شده كه گفته است: محبوب ترين كارها نزد رسول خدا(ص) خياطى بود. (12)

پيامبراكرم(ص) با همه عظمت و موقعيت ممتازش در منزل كار مى كرد. و به نگهدارى و پرستارى از كودكان مى پرداخت.(13)

عايشه همسر آن حضرت مى گويد:

وقتى خلوت مى شد, پيامبر لباس خود را مى دوخت و كفش خويش را وصله مى كرد.(14)

على(ع) بيش از سى سال عمر خود را با رسول خدا(ص) سپرى كرده و شناساترين فرد به رسول خدا بوده و از اخلاق داخلى و خارجى حضرتش اطلاع دقيق داشته,امام حسين(ع) مى فرمايد:

سإلت إبى عن مدخل رسول الله صلى الله عليه و آله, فقال: كان دخوله فى نفسه مإذونا فى ذلك, فاذا آوى الى منزله جزإ دخوله ثلاثه اجزإ, جزءا لله و جزءا لا هله و جزءا لنفسه.

ثم جزء جزئه بينه و بين الناس فيرد ذلك بالخاصه على العامه و لا يدخر عنهم عنه شيئا....(15)

از پدرم در مورد امور رسول خدا(ص) در داخل خانه سوال كردم, فرمودند: وقتى به خانه اش مى رفت, اوقاتش را سه قسمت مى كرد: يك قسمت براى خدا, و يك قسمت براى خانواده اش, و يك قسمت براى خودش, آن گاه قسمت خودش را نيز ميان خود و مردم تقسيم مى كرد و آن را براى بستگان و بزرگان صحابه (كه در منزلش به خدمت او مى رسيدند) قرار مى داد و ذره اى از امكانات خود را از آنان دريغ نمى نمود (بلكه آن چه امكان داشت در حقشان انجام مى داد.)(16)

حضرت در مورد امورى كه به شخص او مربوط مى شد, خشمگين نمى شد. تنها براى خدا, آن گاه كه حرمت هاى الهى شكسته مى شد, غضب مى كرد.

يكى از همسران آن حضرت مى گويد: وقتى رسول خدا(ص) غضب مى كرد به جز على(ع) كسى را ياراى سخن گفتن با حضرتش نبود.(17)

علاوه بر همسران, هم نشينان روزانه پيامبر(ص) عبارت بودند از فاطمه و شوهر و فرزندانش و به گواهى تاريخ و روايات فراوان, علاقه پيامبر خاتم(ص) به آن ها قابل قياس با ديگر كسان و نزديكان حضرت نبود. به موجب روايتى كه عايشه نقل كرد, هر گاه فاطمه(س) بر پدر وارد مى شد رسول خدا(ص) جلوى پاى دخترش بلند مى شد و او را مى بوسيد و در جاى خود مى نشانيد.(18)

در عروسى فاطمه(س) زنان مسرور بودند و اظهار شادمانى مى كردند و سرود مى خواندند و مى گفتند: ابوها سيد الناس. رسول خدا(ص) فرمود: بگوييد و بعلها ذو الشده الباس.

و اين مصراع چون در مدح حضرت اميرالمومنين(ع) بود, با آن كه رسول خدا خواسته بود بانوان بگويند اما عايشه, زنان را منع كرد از اضافه كردن اين مصراع. پيامبر(ص) متوجه موضوع شد و فرمود: عايشه عداوت ما را ترك نمى كند!(19)

روزى رسول اكرم(ص) وارد اطاق عايشه شد مشاهده كرد كه تكه نانى روى زمين و زير دست و پا افتاده است آن را برداشته و خورد و سپس فرمود:

((يا حميرإ! اكرمى جوار نعم الله عليك فانها لم تنفر من قوم فكادت تعود اليهم.

اى حميرا! مجاورت نعمت هاى الهى را بر خويشتن گرامى دار تا هرگز نعمت هاى خداوندى از مردم دور نشوند.(20)

پى نوشت ها:

1. لقد كان لكم فى رسول الله اسوه حسنه لمن كان يرجوالله و اليوم الآخر و ذكر الله كثيرا / سوره احزاب, آيه 22. و نيز نك:نهج البلاغه,خطبه 160و ربيع الابرار, ص383.

2. قال النبى(ص): ((انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق;همانا مبعوث شدنم براى تكميل اخلاق است)).

3. مجمع البيان, ج 10, (تفسير سوره قلم.)

4. مجموعه ورام, ج 1, ص 89 ; سنن النبى, ص 58 و محجه البيضإ, ج 4, ص 120.

5. كحل البصر, ص 94.

6. قلم, آيه 4.

7. آمن الرسول بما انزل اليه من ربه, (بقره,آيه 285).

8. وافى , ج 3, ص ;117 وسائل,ج 14, ص 122 و الاحيإ, 2, ص 41.

9. مجمع الزوائد, ج 4,ص 303.

10. كحل البصر, ص 102.

11. خدمتك زوجك صدقه. ر.ك: العبقريات الاسلاميه, ص 192 و الرسول, ج 1, ص 165.

12. مكارم الاخلاق, ص 10.

13. بحارالانوار, ج 16, ص 227.

14. همان , ص 230 و مكارم الاخلاق, ص 15.

15. سنن النبى, ص 14 ; معانى الاخبار,ص 80 ; بحارالانوار,ج 16, ص 150 و غيره.

16. سيماى پيامبر اسلام, ترجمه ((مختصر الشمائل المحمديه)), حاج شيخ عباس قمى, ص 53.

17. منتخب كنزالعمال, ج 3, ص 82.

18. صحيح ترمذى, ج 2, ص 319.

19. رياحين الشريعه, ج 1, ص 98.

20. فروع كافى, ج 2, ص 158 و 165.

http://www.shareh.com/persian/modules.php?name=News&file=article&sid=302 كوثر >> شماره ( 49 )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 13:34  توسط حمزه عمادي  | 
 

عبادت

حضرت ختمى مرتبت به قدرى رياضت كشيد و قيام در مقابل حق كرد كه قدم هاى مباركش ورم كرد و از طرف ذات مقدس حق ـ جل جلاله ـ آيه نازل شد: (طه, ما إنزلنا عليك القرآن لتشقى(1)).

بدان كه عايشه گمان كرده بود كه سر عبادات, منحصر به خوف از عذاب يا محو سيئات است ; و تصور كرده بود كه عبادت نبى مكرم, صلى الله عليه و آله و سلم, نيز مثل عبادت ساير مردم است ; از اين جهت, مبادرت به اين اعتراض نمود كه چرا اين قدر خود را به زحمت مى اندازى. اين گمان, ناشى از جهل او به مقام عبادت و عبوديت بود ; و از جهل به مقام نبوت و رسالت. نمى دانست كه عبادت عبيد و اجرا از ساحت مقدس آن سرور دور است, و عظمت پروردگار و شكر نعماى غير متناهيه او, آرام و قرار را از آن حضرت بريده بود. بلكه عبادات اولياى خلص نقشه تجليات بى پايان محبوب است ; چنان چه در نماز معراج(2) اشاره به آن شده. حضرات اوليا, عليهم السلام, با آن كه محو جمال اند و جلال و فانى در صفات و ذات, مع ذلك هيچ يك از مراحل عبوديت را غفلت نكنند. حركات ابدان آن ها تابع حركات عشقيه روحانيه آن هاست; و آن تابع كيفيت ظهور جمال محبوب است. ولى با مثل عايشه جز جواب اقناعى نتوان گفت. يكى از مراتب نازله را بيان فرمود كه همين قدر بداند عبادات آن سرور براى اين امور دنيه نيست.

مرحوم طبرسى(3)در ((احتجاج)) سند به حضرت اميرالمومنين, عليه السلام, رسانده كه فرمود: ((ده سال رسول خدا ايستاد بر سرانگشتان خود تا قدم هاى آن حضرت ورم نمود و رويش زرد شد. مى ايستاد تمام شب را تا عتاب به او شد در آن ; پس فرمود خداى ـ عز و جل ـ طه, ما فرو نفرستاديم بر تو قرآن را تا به تعب افتى; بلكه براى آن كه به سعادت و راحتى رسى به واسطه آن(4))).

در حديث وارد است كه جبرئيل كليد خزائن ارض را براى خاتم النبيين, صلى الله عليه و آله, آورد از جانب حق تعالى, و آن حضرت تواضع فرمود و قبول نكرد و فقر را فخر خود دانست.(5)

روزه

سنت رسول اكرم, صلى الله عليه و آله, كه عبارت است از سه روز روزه در هر ماه, پس اخبار كثيره كه بالغ برچهل حديث مى شود, در فضل آن وارد است(6). و در كيفيت آن بين علماى اعلام خلاف است. آنچه مشهور بين آن ها و موافق با اخبار كثيره است و عمل رسول خدا, صلى الله عليه و آله, در آخر عمر و ائمه هدى بر آن بوده, آن است كه آن سه روز پنجشنبه اول, كه روز عرض اعمال است ; و چهارشنبه اول دهه دوم, كه روز نحس مستمر و روز نزول عذاب است ; و پنجشنبه آخر از دهه آخر, كه نيز روز عرض اعمال است, مى باشد.(7) و در روايتى وارد است كه برامم سابقه هر وقت عذاب نازل مى شد در يكى از اين ايام نازل مى شد ; پس رسول اكرم, صلى الله عليه و آله, در اين ايام مخوفه روزه گرفت.(8)

و جناب رسول اكرم, صلى الله عليه و آله, آب وضو و مسواك خود را[ زير] بالين سرمبارك مى گذاشتند در شب ها, و سر ظرف آب وضو را با چيزى مى پوشاندند ; و وقتى از خواب بيدار مى شدند, مسواك مى كردند و وضو مى گرفتند و چهار ركعت نماز مى خواندند و مى خوابيدند ; و پس از آن بيدار مى شدند و مسواك مى كردند, وضو مى گرفتند و نماز مى خواندند.

از بعضى از زن هاى رسول خدا, صلى الله عليه و آله, نقل شده كه: رسول خدا, صلى الله عليه و آله, با ما صحبت مى كرد و ما با او صحبت مى كرديم ; چون وقت نماز حاضر مى شد, گويى او ما را نمى شناخت و ما او را نمى شناختيم, براى اشتغالى كه به خدا پيدا مى كرد از هر چيز.(9)

رسول خدا كه على مرتضى و جميع ما سوى الله بنده درگاه اويند و ذره خور خوان نعمت معارفش هستند و متعلم به تعليم او هستند, آن طورقيام به امر مى كند. پس از خلعت نبوت ختميه, كه تمام سير دايره كمال و لبنه اخراى معرفت و توحيد است, ده سال در كوه حرا برپا مى ايستد و قيام به اطاعت مى كند تا آن كه قدم هاى مباركش ورم مى كند و خداى تعالى بر او آيه فرو مى فرستد: ((طه, ما انزلنا عليك القرآن لتشقى)); اى طاهر هادى! ما قرآن بر تو فرو نفرستاديم كه به مشقت بيفتى, تو پاكيزه و هادى هستى, اگر مردم اطاعت تو نكنند, از نقص و شقاوت آن ها است نه نقصان سلوك يا هدايت تو. مع ذلك, عجز و قصور خود را اعلان مى فرمايد.

استغفار

پيغمبراكرم در عين حالى كه يك موجود الهى بود, به او نسبت مى دهند كه فرمود: ((ليغان على قلبى و انى لإستغفرالله فى كل يوم سبعين مره(10))). همين معاشرت كردن با اشخاصى كه ناباب بودند, موجب كدورت مى شود. يك كسى كه دايم الحضور بايد باشد پيش محبوبش, اگر يك نفر كه خيلى آدم صحيح و خوبى است, پيش او برود و مثلا بخواهد مسئله بپرسد, لكن اين, باز مى دارد او را به همين مقدار, از آن مرتبه اى كه مى خواهد باشد. در عين حال كه اين هم حضور است, اين آدمى كه با او صحبت مى كند در نظر او از مظاهر است ; لكن از آن مرتبه اى كه او مى خواهد دايم الحضور باشد در آن مرتبه, بازش مى دارد. ((ليغان على قلبى و انى لإ ستغفرالله فى كل يوم سبعين مره)). يك چنين چيزى از پيغمبر نقل شده است , كه اشتغال به اين طور مسائل, حجاب است براى ما ; و ما بايد از اين حجاب بيرون بياييم.

رسول خدا كه فرمود: ((ليغان على قلبى فانى لإستغفرالله فى كل يوم سبعين مره)) او غير از اين مسائلى بوده است كه پيش ماهاست. آن ها در ضيافت بوده اند, در مافوق ضيافت هم بوده اند, در ضيافت بوده اند و از اين كه حضور در مقابل حق تعالى دارند و مع ذلك, دارند مردم را دعوت مى كنند, از همين, كدورت حاصل مى شده. توجه به مظاهر الهى, از غيب متوجه شدن به شهادت و به مظاهر الهى ولو همه اش الهى است براى آن ها, همه الهى است لكن مع ذلك از آن جايى كه, از آن غيبى كه آن ها مى خواهند كه كمال ((انقطاع)) اليك است وقتى كه توجه مى كنند به مظاهر, اين گناه بزرگ است, اين گناه نابخشودنى است.

خير خواهى

فرموده حضرت رسالت پناه, صلى الله عليه و آله و سلم, كه فرمود: ((ما اوذى نبى مثل ما إوذيت(11))). يعنى ((اذيت نشد پيغمبرى مثل اذيتى كه من شدم.)). نيز به اين معنى(12) بر گردد.زيرا كه هر كس عظمت و جلالت ربوبيت را بيشتر ادراك كند و مقام مقدس حق ـ جل و علا ـ را زيادتر بشناسد, از عصيان بندگان و هتك حرمت آن ها بيشتر متإثر و متإلم گردد; و نيز هر كس رحمتش و عنايت و لطفش به بندگان خدا بيشتر باشد, از اعوجاج و شقاوت آن ها بيشتر اذيت مى شود ; و البته خاتم النبيين, صلى الله عليه و آله, در اين مقامات و ساير مدارج كماليه از انبيا و اوليا و ساير بنى الانسان كامل تر بوده, پس اذيتش بيشتر و تإثرش بالاتر بوده[ است].

مهربانى پيامبر(ص)

در شدت شفقت و رإفت آن بزرگوار بر همه عائله بشرى, بس است آيه شريفه اول سوره شعرإ كه فرمايد: (لعلك باخع نفسك الا يكونوا مومنين)(13) و در اوايل سوره كهف كه فرمايد: (فلعلك باخع نفسك على آثارهم ان لم يومنوا بهذا الحديث اسفا)(14) سبحان الله! تإسف به حال كفار و جاحدين حق و علاقه مندى به سعادت بندگان خدا, كار را چقدر به رسول خدا(ص) تنگ نموده كه خداى تعالى او را تسليت دهد و دل لطيف او را نگهدارى كند كه مبادا از شدت هم و حزن به حال اين جاهلان بدبخت, دل آن بزرگوار پاره شود و قالب تهى كند.

پيغمبراكرم اين طور بوده است كه حتى كفار را هم وقتى ملاحظه مى فرمود كه اين ها مسلم نمى شوند, غصه مى خورد بر آن ها, كه چرا اين ها بايد مسلم نشوند و بعد به آن شقاوت ها و به آن عذاب ها برسند.

نقل است كه پيغمبر اسلام ديد يك عده اى را گرفتند, اسير كردند, دارند مىآورند; فرمود كه ما بايد با زنجير اين ها را به بهشت ببريم. آنقدر پيغمبر غصه مى خورد به اين كه اين مردم هدايت نمى شوند كه خدا به او تسليت مى فرمايد: (فلعلك باخع نفسك على آثارهم ان لم يومنوا بهذاالحديث اسفا)(15) قضيه, قضيه ايمان است نه قضيه گرفتن يك جايى و سلطه پيدا كردن به يك كشور است. قضيه,اين است كه ايمان بياورند.

تواضع

رسول خدا, صلى الله عليه و آله, كه علمش ازوحى الهى مإخوذ بود و روحش به قدرى بزرگ بود كه يك تنه غلبه بر روحيات ميليون ها بشر كرد, تمام عادات جاهليت و اديان باطله را زيرپا گذاشت و نسخ جميع كتب كرد و ختم دايره نبوت به وجود شريفش شد, سلطان دنيا و آخرت و متصرف در تمام عوالم بود ـ باذن الله ـ تواضعش با بندگان خدا از همه كس بيشتر بود.

كراهت داشت كه اصحاب براى احترام او به پا خيزند. وقتى وارد مجلس مى شد پايين مى نشست.روى زمين طعام ميل مى فرمود و روى زمين مى نشست و مى فرمود: ((من بنده اى هستم, مى خورم مثل خوردن بنده و مى نشينم مثل نشستن بنده(16))).

از حضرت صادق(ع), نقل است كه پيغمبر(ص), دوست داشت بر الاغ بى پالان سوار شود و با بندگان خدا در جايگاه پست طعام ميل فرمايد, و به فقرا به دو دست خود عطا فرمايد. آن بزرگوار سوار الاغ مى شد و در رديف خود, بنده خود يا غير آن را مى نشاند. در سيره آن سرور است كه: ((با اهل خانه خود شركت در كار خانه مى فرمود, و به دست مبارك گوسفندان را مى دوشيد ; و جامه و كفش خود را مى دوخت; و با خادم خود آسيا[ب] مى كرد و خمير مى نمود; و بضاعت خود را به دست مبارك مى برد; و مجالست با فقرا و مساكين مى كرد و هم غذا مى شد(17))). اين ها و بالاتر از اين ها, سيره آن سرور است و تواضع آن بزرگوار است. در صورتى كه علاوه بر مقامات معنوى, رياست و سلطنت ظاهرى آن بزرگوار نيز به كمال بود.

صورت ظاهر نبى اكرم, صلى الله عليه و آله, و ساير مردم فرقى نداشت, و لهذا بعضى از اعراب غريب كه به حضور مباركش مى رسيدند و آن حضرت با جمعى نشسته بودند, مى پرسيدند: كدام يك, پيغمبر هستيد؟(18) آنچه پيغمبر(ص) را از غير ممتاز مى كند, روح بزرگ قوى لطيف آن سرور است, نه جسم مبارك و بدن شريفش.

وضع زندگى پيغمبر اكرم(ص) بسيار ساده بود. از مقام و منصب خود به نفع زندگى مادى استفاده نكردند تا چيزى از خود به جاى گذارند. و آنچه را كه باقى گذاشتند, علم است كه اشرف امور مى باشد; خصوصا علمى كه از ناحيه حق تعالى باشد.

حضرت رسول(ص) در آن اواخر عمرشان رفتند منبر, فرمودند كه: هر كس به من حقى دارد بگويد. خوب كسى حقى نداشته بود. يك عرب پا شد گفت: من يك حقى دارم. ((چى هست؟)), شما در جنگ كذا كه مى رفتيد يكى شلاقى به من زديد. ((به كجا زدم؟)), به شانه ام. ((بيا عوضش بزن)). گفت: نه من آن وقت شانه ام باز بوده. شما هم شانه تان را باز كنيد. ((بسيار خوب)), شانه را باز كرد. عرب رفت بوسيد. گفت: من مى خواستم ببوسم بدن رسول الله را. يعنى مسئله اين بوده و مطلب اين است كه يك رئيس مطلق حجاز آن وقت بوده است و جاهاى ديگر, او بيايد بالاى منبر و بگويد هر كس حق دارد بگويد, يك نفر نيايد بگويد به اين كه تو ده شاهى از من برداشتى.

صدر اسلام وضع حكومت چطور بود, پيغمبر اكرم(ص) با مردم چطور رفتار مى كرد؟ در عين حالى كه با كفار با خشونت (وقتى كه نمى شد هدايتشان بكنند و توطئه گرى مى كردند) با خشونت رفتار مى كرد, با ملت چطور رفتار مى كرد؟ يك پدر مهربان و بالاتر از يك پدر مهربان بود.

پيغمبر اكرم كه شخص اول بود و بنيانگذار اسلام و بنيانگذار هدايت مردم, سيره اش را برويد ببينيد چه جور بوده, آيا هيچ وقت سلطه جو بوده است؟ وقتى با همين اشخاصى كه رفقايش بودند, دوستانش بودند, ديگر سياه و سفيد و اين ها مطرح نبود, نشسته بودند همه با هم, دور هم مى نشستند .يكى آن جا بنشيند, يكى پهلويش, يكى بالا يكى پايين باشد, اين هم نبود.

پيغمبر اكرم خدمتگزار مردم بود. با آن كه مقامش آن بود, ولى خدمتگزار بود, خدمت مى كرد.

در وقتى كه رسول الله آن وقت حكومت بود, آن وقت در مدينه بودند, در مدينه تشكيل حكومت بود وضعش اين طورى بود. از آن طرف در مقابل هيچ قدرتى خاضع نبود ; براى اين كه او خدا را مى ديد. كسى كه توجه دارد به اين كه قدرت هر چه هست, مال خداى تبارك و تعالى است و ديگران هيچ نيستند, اين ديگر نمى تواند خاضع بشود در مقابل يك قدرتمندى.

ساده زيستى

پيغمبر اكرم را هركس كه سيره نوشته است از رسول اكرم, نوشته وضعش در زندگى كمتر بوده است از اين مردم عادى كه آن وقت در مدينه زندگى مى كردند. اتاق گلى اين ها داشتند, توى مسجد يك اتاق گلى داشتند, سوار الاغ مى شده است يك كسى هم دنبالش, پشت سرش مى نشسته و مى رفته, آن وقت هم براى او مسئله مى گفته, او را تربيت مى كرده. شما بياوريد يك حاكمى, يك رئيس ـ عرض مى كنم ـ كلانترى, يك كدخداى يك شهرى, يك دهى, بياوريد كه اين طورى باشد, سلوكش با ملت اين باشد كه وقتى توى مسجد ـ مسجد محل اداره حكومت, مىآمدند آن جا ـ وقتى كه پيغمبر توى مسجد نشستند و ـ عرض مى كنم كه ـ چند نفر هم همراهشان هستند, با هم نشسته اند و دارند صحبت مى كنند, اشخاصى كه نمى شناختند, از خارج مىآمدند; نقل شده است كه نمى شناختند اين ها كدام يكى عرض مى كنم ـ كه حاكم است و كدام يكى محكوم, كدام يكى پيغمبر است, كدام يكى مردم ديگر.

پيغمبر وارد شد به يك آدم درجه سه اى[ابو ايوب انصارى] و اشخاصى كه دورش جمع شده بودند, يك اشخاص فقير بى بضاعتى و خودش هم يك منزل و اتاق (نه مثل اين اتاق) يك اتاقى با ساقه خرما, چند تا اتاق براى خودش و مسجدش هم آن طور.

حسن خلق

از طريق عامه منقول است كه پيغمبرخدا(ص) وقتى غضب مى فرمود, اگر ايستاده بود مى نشست, و اگر نشسته بود به پشت مى خوابيد, غضبش ساكن مى شد.(19)

در باب اخلاق رسول خدا, صلى الله عليه و آله, وارد است كه يارى نجست براى خود در هيچ مظلمه, تا آن كه هتك محارم الهيه مى شد. پس غضب مى نمود براى خداى تبارك و تعالى.

پى نوشت ها:

1. ((طه (اى مشتاق حق و هادى خلق) اى رسول ما, قرآن را از آن جهت براى تو نازل نكرديم كه (از كثرت عبادت خدا و جهد در هدايت خلق) خويشتن را به رنج در افكنى.)) (طه / 1 و 2)

2. علل الشرايع, ج 2, ص 312, باب 1, حديث 1.

3. احمد بن على بن ابى طالب طبرسى; عالم و فقيه و محدث و مورخ شيعه در قرن ششم و اوايل قرن هفتم. وى در حدود سال 620ه ق درگذشت. از آثار اوست: الكافى فى الفقه, تاريخ الائمه, كتاب الصلوه.

4. الاحتجاج, ج 1, ص 220 و 219, ((احتجاج اميرالمومنين على اليهود)).

5. امالى صدوق, مجلس 69, حديث 2.

6. وسائل الشيعه, ص 321 ـ 303, باب 12-7 از ((ابواب صوم مندوب)).

7. همان, ص 306-304, باب 7 از ((ابواب صوم مندوب)) احاديث 2, 5, 6 و 8.

8. همان, ج 7, ص 303, باب 7 از ((ابواب صوم مندوب)), حديث 1.

9. مستدرك الوسائل, ((كتاب الصلوه)) ,در ((ابواب افعال الصلوه)), باب 2, حديث 17.

10. ((گاه دلم را كدورتى مى پوشاند و من به راستى هر روز هفتاد بار از خداوند درخواست آمرزش مى كنم.)) مستدرك الوسائل, ج 5, ص 320, ((كتاب الصلاه)), ((ابواب الذكر)), باب 22, حديث 2.

11. الجامع الصغير, ج 2, ص 144, بدون كلمه ((مثل)).

12. شدت بليات روحيه, تابع شدت ادراك است.

13. ((اى رسول ما! تو چنان در انديشه هدايت خلقى كه خواهى جان عزيزت را از غم اين كه ايمان نمىآورند هلاك سازى.)) (شعرا / 3).

14. ((اى رسول! نزديك است كه تو اگر امت به قرآن ايمان نياورند جان عزيزت را از شدت حزن و تإسف بر آنان هلاك سازى.)) (كهف / 6)

15. كهف / 6.

16. مكارم الاخلاق, ص 12, فصل دوم.

17. بحارالانوار, ج 16, ص 226.

18. بحارالانوار, ج 16, ص 229.

19. مرآه العقول, ج 10 ,ص 146, ((باب الغضب)).

http://www.shareh.com/persian/modules.php?name=News&file=article&sid=295 كوثر >> شماره ( 49 )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 9:15  توسط حمزه عمادي  | 
اشاره
    هر جامعه نياز به الگويي دارد كه شناخت آن ضروري و لازم است , قرآن كريم برترين الگوي جامعه اسلامي را پيامبراكرم (ص ) معرفي كرده است , حضرت علي (ع ) در خطبه هايي كه در نهج البلاغه آمده , سيمايي از حضرت محمد(ص ) را ارائه كرده است .
    حضرت محمد(ص ) در هفدهم ربيع الاول سال عام الفيل پا به عرصه وجود گذاشت در حالي كه پدر را قبل از ولادت از دست داده بود.
    اين حادثه , بزرگترين حادثه تاريخ بشري محسوب مي شود , دليل آن نيز حوادثي است كه بدنبال حادثه ولادت آن حضرت اتفاق افتاد.
    با ولادت آن بزرگمرد عالم هستي , تمام بتهاي عالم سرنگون شده , طاق كسري به لرزه افتاده , درياچه ساوه كه سالها مورد پرستش قرار مي گرفت به زمين فرورفته و خشكيد و آتشكده فارس كه هزار سال خاموش نشده بود در آن شب به خاموشي گرائيد , دانش كاهنان زائل شد و سحر ساحران بر باد رفت .
    اين همه نشان از عظمت شخصيتي دارد كه در چنين روزي به دنيا آمده است , لذا جا دارد جامعه اسلامي بيش از پيش با شخصيت او آشنا شده و خصلت هاي آن حضرت را الگو و سرمشق قرار دهند.
    ضرورت شناخت آن حضرت
    هر جامعه نياز به الگو دارد كه شناخت آن ضروري و لازم است , قرآن كريم برترين الگوي جامعه اسلامي را پيامبر اكرم (ص ) مي داند آنجا كه مي فرمايد : « ولكم في رسول الله اسوه حسنه ...; مسلما براي شما در زندگي رسول خدا سرمشق نيكويي بود , براي آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مي كنند. »
    بنابراين در هر زمان بايد با توجه به نيازهاي ضروري جامعه , ابعاد شخصيتي حضرت ختمي مرتبت مورد بررسي قرار گرفته و به جامعه عرضه شود.
    به گزارش پايگاه پيامبر اعظم (ص ) , حضرت علي (ع ) نيز بر اين امر تاكيد دارد آنجا كه مي فرمايد : « و لقد كان في رسول الله (ص ) كاف لك في الاسوه , و دليل لك علي ذم الدنيا و عيبها و كثره مخازيها و مساويها اذ قبضت عنه اطرافها و وطئت لغره اكنافها و فطم عن رضاعهالله » براي تو كافي است كه راه و رسم زندگي پيامبر اسلام (ص ) را اطاعت نمايي , تا رهنماي خوبي براي تو در شناخت بدي ها و عيب هاي دنيا و رسوايي ها و زشتي هاي آن باشد , چه اينكه دنيا از هر سو بر پيامبر(ص ) باز داشته و براي غير او گسترانده شد , از پستان دنيا شير نخورد , و از زيورهاي آن فاصله گرفت .
    در ادامه همين خطبه درباره اسوه بودن آن حضرت و لزوم اقتدا به او مي فرمايد : « فتاس بنبيك الاطيب الاطهر(ص ) فان فيه اسوه لمن تاسي و عزا لمن تعزي و احب العباد الي الله المتاسي بنبيه و المقتص لاثره ; پس به پيامبر پاكيزه و پاكت اقتدا كن , كه در (راه و رسم ) او الگويي است براي الگو طلبان و مايه فخر و بزرگي است براي كسي كه خواهان بزرگواري باشد.
    محبوب ترين بنده نزد خدا كسي است كه از پيامبرش پيروي كند و گام بر جايگاه قدم او نهد و راز الگو بودن حضرت نيز اصالت و جامعيت اوصاف آن حضرت است , در اينباره اميرمومنان (ع ) مي فرمايد : « ...تا اينكه كرامت اعزام نبوت از طرف خداي سبحان به حضرت محمد(ص ) رسيد , نهاد اصلي وجود او را از بهترين معادن استخراج كرد , نهال وجود او را در اصيل ترين و عزيزترين سرزمين ها (و خانواده ها) كاشت و آبياري نمود. او را از همان درختي كه ديگر پيامبران و منتخبان خود را از آن آفريد بوجود آورد... در حرم امن الهي روييد و در آغوش خانواده اي كريم بزرگ شد , شاخه هاي بلند آن سر به آسمان كشيده كه دست كسي به ميوه آن نمي رسيد. پس پيامبر(ص ) پيشواي پرهيزكاران و وسيله بينايي هدايت خواهان است , چراغي با نور درخشان و ستاره اي فروزان , و شعله اي با برق هاي خيره كننده و تابان است , راه و رسم او با اعتدال و روش زندگي او صحيح و پايدار , سخنانش روشنگر حق و باطل و حكم او عادلانه است ... »
    شناخت آن حضرت و الگوپذيري از روش و زندگي او نه تنها آثار گرانبهاي دنيوي و آخرتي دارد , بلكه پاداش بيكران الهي را نيز در پي دارد , چنانكه حضرت علي (ع ) مي فرمايد : پس براستي كسي كه در بستر خويش با شناخت خدا و پيامبر(ص ) و اهل بيت آن حضرت بميرد , شهيد از دنيا رفته و پاداش او بر خداست و ثواب اعمال نيكويي را كه قصد انجامش را داشته خواهد برد. »
    با توجه به ضرورت شناخت اوصاف آن حضرت و الگوپذيري از آن , به گوشه هايي از اوصاف و ويژگيهاي آن حضرت از ديدگاه نهج البلاغه اشاره مي شود :
    زهد و پارسائي حضرت :
    زاهد واقعي كسي است كه توجهش از ماديات دنيا به عنوان كمال مطلوب و برترين خواسته عبور كرده متوجه مسائل اخروي و يا فضائل اخلاقي و معارف معنوي شده است .
    زهد و پارسائي پيامبر اكرم از چنين زهدي بوده است , چنانكه علي (ع ) مي فرمايد : نبي اكرم (ص ) دنيا را كوچك و در چشم ديگران آن را ناچيز جلوه داد تا مردم بدنبال زهد واقعي باشند و لذا آن را خوار مي شمرد و نزد ديگران (نيز) خوار و بي مقدار معرفي فرمود و آن را براي ناچيز بودنش به ديگران بخشيد. پس پيامبر اكرم از دل و جان به دنيا پشت كرد , و ياد آن را در دلش ميراند.
    در بخش ديگر اميرمومنان درباره زهد آن حضرت چنين مي گويد : « پيامبر(ص ) از دنيا چندان نخورد كه دهان را پر كند و به دنيا با گوشه چشم نگريست . دو پهلويش از تمام مردم فرورفته تر و شكمش از همه خالي تر بود , دنيا را به او نشان دادند ولي او نپذيرفت , و چون دانست خدا چيزي را دشمن مي دارد , آن را دشمن داشت و چيزي را كه خدا خوار شمرده , آن را خوار انگاشت , و چيزي را كه خدا كوچك شمرده كوچك و ناچيز مي دانست (اين يعني بي ميلي به دنيا به دليل قرب الهي و محبت به او).
    ويژگيهاي اخلاقي آن حضرت :
    قرآن كريم از ميان تمام اوصاف آن حضرت , وي را به اخلاق نيكويش تحسين مي كند آنجا كه مي فرمايد : « و نك لعلي خلق عظيم ; و يقينا تو داراي اخلاق عظيم و برجسته اي هستي » و اساسا خود آن حضرت بر اين باور بود كه فلسفه بعثت براي تكميل مكارم اخلاق بود و لذا مي فرمود : « انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق ; همانا من براي به سامان رساندن فضائل اخلاقي مبعوث شده ام . »
    اينها نشان از عظمت و ارزش اخلاق و همين طور والائي و برتري آن حضرت دارد به نمونه هايي از اخلاقيات آن حضرت اشاره مي شود :
    نرم خويي و مهرباني :
    از ديدگاه قرآن شاخص ترين ويژگي اخلاقي آن حضرت اخلاق زيبا و برخورد شفقت آميز آن حضرت با ديگران بود. آن پيامبر رحمه للعالمين با داشتن اين خصلت ستودني دلهاي بسياري را به خود شيفته ساخته و به راه راست هدايت نمود در حالي كه هيچ قدرتي توان انجام چنين كار شگرفي را نداشت , خداوند متعال در اين زمينه مي فرمايد : « فبما رحمه من الله لنت لهم ولو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك ; پس به بركت رحمت الهي (در برخورد) با مردم نرم و مهربان شدي و اگر خشن و سنگدل بودي , از اطراف تو پراكنده مي شدند. »
    و علي (ع ) درباره اخلاق آن حضرت و نرمخويي و مهرباني او چنين مي گويد : پيامبر اكرم سخاوتمندترين مردم , شجاعترين آنها , راستگوترين آنها و وفادارترين انسان نسبت به وعده , نرمترين (انسان ) از نظر خوي و كريمترين مردم در برخورد و معاشرت بود , هركس در ابتدا او را مي ديد از او دوري مي كرد (ولي ) هركس با او همراه مي شد و او را مي شناخت به او علاقمند مي شد و سخت به او محبت مي ورزيد , بگونه اي كه مثل او قبل از آن و بعد از آن نديده بود. »
    دلسوزي و خيرخواهي :
    از ديگر خصوصيات آن حضرت دلسوزي و خيرخواهي و علاقه به انجام وظيفه بود , اين ويژگي در رهبران الهي و پيشوايان جامعه از اهميت ويژه اي برخوردار است , قرآن مجيد پيامبر گرامي اسلام را با اين خصلت پسنديده معرفي مي كند آنجا كه مي فرمايد : « لقد جاكم رسول من انفسكم عزيز عبليه ما عنتم حريص عليكم بالمومنين رئوف رحيم ; همانا فرستاده اي از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاي شما بر او سخت است و اصرار بر هدايت و راهنمايي شما دارد و نسبت به مومنان دلسوز و مهربان است .
    عزت جهاني يافتن مسلمانان :
    امير مومنان در اين زمينه مي فرمايد : « مردم ! از سر نعمت بعثت پيامبر و لطف خداوند بزرگ به مقامي رسيده ايد كه حتي كنيزان شما را گرامي مي دارند و به همسايگان شما محبت مي كنند , كساني براي شما احترام قائلند كه شما از آنها برتري نداشته و بر آنها حقي نداريد , كساني از شما مي ترسند كه نه ترس از حكومت شما دارند و نه شما بر آنها حكومتي داريد. »
    در بخشي از خطبه 96 حضرت علي (ع ) چنين فرمود : « قرارگاه پيامبر بهترين قرارگاه و محل پرورش و خاندان او شريف ترين پايگاه است . در معدن بزرگواري و گاهواره سلامت رشد كرد , دل هاي نيكوكاران شيفته او گشته , توجه ديده ها به سوي اوست . خدا به بركت وجود او كينه ها را دفن و آتش دشمني را خاموش كرد. با (وجود مبارك ) او ميان دلها الفت و مهرباني ايجاد كرد و نزديكاني را از هم دور ساخت , انسان هاي خوار و ذليل و محروم در پرتو (ايمان به ) او عزت يافتند , و عزيزاني خودسر (بر اثر كفر او) ذليل شدند , گفتار او روشنگر واقعيت ها و سكوت او زباني گويا بود. »
    منبع : خبرگزاري مهر
    هر جامعه نياز به الگو دارد كه شناخت آن ضروري و لازم است , قرآن كريم برترين الگوي جامعه اسلامي را پيامبر اكرم (ص ) مي داند
    محبوب ترين بنده خدا كسي است كه از پيامبرش پيروي كند و گام بر جايگاه قدم او نهد و راز الگو بودن حضرت محمد(ص ) نيز اصالت و جامعيت اوصاف آن حضرت است
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 13:56  توسط حمزه عمادي  | 

محمد(ص) نقطه تلاقي دنياي جديد و دوران جديد

درطول تاريخ پر فراز ونشيب بشر ، مردان بزرگي  كه موفق به ايجاد تحولات عظيم در جوامع انساني شده اند ، همچون گوهرهايي درخشان حيات انسان را روشن نگاه داشته اند . شخصيت هاي بزرگي كه با ايجاد تحولات بنيادين موفق شدند ، جوامع منحط خودرا  به يك جامعه متمدن وپيشرو تبديل كنند و به حلقه اتصال دوران هاي متضاد تبديل شوند.اما در بين اين افراد بزرگ هيچ كسي به اندازه حضرت محمد(ص) موفق به تغيير در يك جامعه منحط وبي فرهنگ وتبديل آن به يك جامعه تمدن ساز نشد . موفقيت پيامبر دراين زمينه به حدي است كه بسياري از انديشمندان غربي نيز بدان اعتراف كرده وحتي فراتر از آن، عده اي از آنان معجزه پيامبر اسلام در بوجود آوردن يك انقلاب عظيم در ميان اعراب جاهلي را شگفت تر وبزرگتر از قرآن قلمداد كرده اند. باتوجه به اين نكات وهمچنين اينكه حضرت محمد شخصي بي سواد وامي بودند، ديگر نمي توان در اين مورد كه محمد(ص)بزرگترين مصلح بشري در طول تاريخ بوده است، شك وترديد داشت.

چگونه مي توان اين ادعا را مورد ترديد قرار داد، آنگاه كه بدانيم اين پيامبر اسلام بود كه موفق شد در ميان اعرابي كه تا ديروز در اوج جهل وبي فرهنگي دست وپا ميزدند، پايه هاي تمدن بزرگ اسلامي را بنا كند؟ آيا جز در سايه تلاش هاي ايثار گرانه نبي بزرگوار اسلام امكان داشت از ميان جامعه اي كه به اعتراف تاريخ، تعداد باسوادان آن (افرادي كه فقط سواد خواندن ونوشتن را دارا بودند)به بيست تن هم نمي رسيد، دانشمندان بزرگي چون جابربن حيان را تربيت كرد؟  آيا براي تغيير ديدگاه اعراب جاهلي نسبت به زنان ودختران، كسي جز پيامبر اسلام بود كه در زماني كه در مدينه در اوج قدرت قرار داشتدر مقابل ديد همگان بر دستان ختر خود بوسه زده وفرمود: فاطمة بضعة منّي... .

تغييرات ايجاد شده بوسيله پيامبرتنها در ميان اعراب تأثيرگزار نبوده استبلكه دامنه تأثيرات آن سراسر جهان را فرا گرفته است.تمدن ايراني زمانيكهبا تمدن اسلامي در آميخت به اوج شكوه وعظمت خود رسيدودانشمندان بزرگي نظير ابو علي سينا ،خوارزمي وزكرياي رازي و... در سايه تعاليم اسلامي بود كه موفق به كسب بالاترين مدارج علمي شدند.اروپايي كه در قرون وسطي در اوج توحش وبي فرهنگي به سر مي برد،زمانيكه در اثر گسترش حوزه تمدن اسلامي درمجاورت مسلمانان قرار گرفت، بامشاهده پيشرفت هاي مسلمانان در زينه هاي مختلف، در دوران رنسانس به خود آمده شروع به پيشرفت كردند.آنانكه تا ديروز براي فروش كالاهاي خود، مجبور بودند مارك الله كه مارك كالاهاي ساخته شده در ممالك اسلامي بود، بر كالاهاي خود حك كنند، با گرفتن علوم جديد از مسلمين ورهايي از قيودي كه مانع هرگونه پيشرفتي شده بود، به جايي رسيدند كه امروز با چشمان خود مي بينيم. واينها همه تأثيراتي است كه حضرت محمد(ص)،بر زندگي بشر گذاشتند.

بنابراين مي توان گفت كه زندگي پيامبر اسلام نقطه تلاقي دنياي قديم ودنياي جديد مي باشد.     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 16:59  توسط حمزه عمادي  | 
 

پيغمبر اكرم حضرت محمدبن عبدالله(ص) كه نبوت به او پايان يافت, در سال 570 بعد از ميلاد متولد شد. در چهل سالگى به نبوت مبعوث گشت; سيزده سال در مكه مردم را به اسلام دعوت كرد و سختى ها و مشكلات فراوان متحمل شد, و در اين مدت گروهى زبده تربيت كرد و پس از آن به مدينه مهاجرت نمود و آن جا را مركز قرار داد. ده سال در مدينه آزادانه دعوت و تبليغ نمود و با سركشان عرب نبرد كرد و همه را مقهور ساخت. پس از ده سال همه جزيره العرب مسلمان شدند. آيات كريمه قرآن تدريجا در مدت بيست و سه سال بر آن حضرت نازل شد, مسلمين شيفتگى عجيبى نسبت به قرآن و هم نسبت به شخصيت رسول اكرم نشان مى دادند. رسول اكرم در سال يازدهم هجرى يعنى, يازدهمين سال هجرت از مكه به مدينه, كه بيست و سومين سال پيامبرى او و شصت و سومين سال از عمرش بود, در گذشت, در حالى كه جامعه اى نوبنياد و مملو از نشاط روحى و مومن به يك ايدئولوژى سازنده كه احساس مسئوليت جهانى مى كرد, تإسيس كرده و باقى گذاشته بود.

آنچه به اين جامعه ى نو بنياد روح و وحدت و نشاط داده بود, دو چيز بود: قرآن كريم كه همواره تلاوت مى شدو الهام مى بخشيد و ديگر شخصيت عظيم و نافذ رسول اكرم كه خاطرها را به خود مشغول و شيفته نگه مى داشت. اكنون درباره ى شخصيت رسول اكرم اندكى بحث مى كنيم:

دوران كودكى

هنوز در رحم مادر بود كه پدرش در سفر بازرگانى شام در مدينه در گذشت. جدش عبدالمطلب كفالت او را بر عهده گرفت. از كودكى آثار عظمت و فوق العادگى از چهره و رفتار و گفتارش پيدا بود. عبدالمطلب به فراست دريافته بود نوه اش آينده اى درخشان دارد.

هشت ساله بود كه جدش عبدالمطلب درگذشت و طبق وصيت او, ابوطالب عموى بزرگش عهده دار كفالت او شد. ابوطالب نيز از رفتار عجيب اين كودك كه با ساير كودكان شباهت نداشت, در شگفت مى ماند.

هرگز ديده نشد مانند كودكان همسالش نسبت به غذا حرص و علاقه نشان بدهد, به غذاى اندك اكتفا مى كرد و از زياده روى امتناع مى ورزيد.(1) بر خلاف كودكان همسالش و برخلاف عادت و تربيت آن روز, موهاى خويش را مرتب مى كرد و سر و صورت خود را تميز نگه مى داشت .

ابوطالب روزى از او خواست كه در حضور او جامه هايش را بكند و به بستر رود, او اين دستور را با كراهت تلقى كرد و چون نمى خواست از دستور عموى خويش تمرد كند, به عمو گفت: روى خويش را برگردان تا بتوانم جامه ام را بكنم. ابوطالب از اين سخن كودك در شگفت شد, زيرا در عرب آن روز حتى مردان بزرگ از عريان كردن همه قسمت هاى بدن خود احتراز نداشتند. ابوطالب مى گويد:((من هرگز از او دروغ نشنيدم, كار ناشايسته و خنده بى جا نديدم, به بازىهاى بچه ها رغبت نمى كرد, تنهايى و خلوت را دوست مى داشت و در همه حال, متواضع بود.))

تنفر از بيكارى و بطالت

از بيكارى و بطالت متنفر بود, مى گفت: ((خدايا! از كسالت و بى نشاطى, از سستى و تنبلى و از عجز و زبونى به تو پناه مى برم.))

مسلمانان را به كار كردن تشويق مى كرد و مى گفت:((عبادت هفتاد جزء دارد و بهترين جزء آن, كسب حلال است.))

امانت

پيش از بعثت, براى خديجه ـ كه بعد به همسرىاش درآمد ـ يك سفر تجارتى به شام انجام داد, در آن سفر بيش از پيش لياقت و استعداد و امانت و درستكارىاش روشن شد. او در ميان مردم آن چنان به درستى شهره شده بود كه لقب محمد امين يافته بود. امانت ها را به او مى سپردند. پس از بعثت نيز قريش با همه دشمنى اى كه با او پيدا كردند باز هم امانت هاى خود را به او مى سپردند. از همين رو پس از هجرت به مدينه, على (ع) را چند روزى بعد از خود باقى گذاشت كه امانت ها را به صاحبان اصلى برساند.

مبارزه با ظلم

در دوران جاهليت, با گروهى كه آن ها نيز از ظلم و ستم رنج مى بردند, براى دفاع از مظلومان و مقاومت در برابر ستمگران هم پيمان شد, اين پيمان در خانه عبدالله بن جدعان از شخصيت هاى مهم مكه بسته شد و به نام حلف الفضول ناميده شد, او بعدها در دوره ى رسالت از آن پيمان ياد مى كرد و مى گفت:((حاضر نيستم آن پيمان بشكند و اكنون نيز حاضرم در چنين پيمانى شركت كنم.))

اخلاق خانوادگى

در خانواده مهربان بود, نسبت به همسران خود هيچ گونه خشونتى نمى كرد, و اين برخلاف خلق وخوى مكيان بود. بد زبانى برخى از همسران خويش را تحمل مى كرد تا آن جا كه ديگران از اين همه تحمل, رنج مى بردند. او به حسن معاشرت با زنان توصيه و تإكيد مى كرد و مى گفت: همه ى مردم داراى خصلت هاى نيك و بد هستند, مرد نبايد تنها جنبه هاى ناپسند همسر خويش را در نظر بگيرد و همسر خود را ترك كند, چه هرگاه از يك خصلت او ناراحت شود خصلت ديگرش مايه ى خشنودى اوست و اين دو را بايد با هم به حساب آورد. او با فرزندان و با فرزندزادگان خود فوق العاده عطوف و مهربان بود, به آن ها محبت مى كرد, روى دامن خويش مى نشاند, بر دوش خويش سوار مى كرد, آن ها را مى بوسيد; و اين ها همه برخلاف خلق و خوى رايج آن زمان بود .روزى در حضور يكى از اشراف يكى از فرزندزادگان خويش (حضرت مجتبى (ع)) را مى بوسيد, آن مرد گفت: من دو پسر دارم و هنوز حتى يك بار هيچ كدام از آن ها را نبوسيده ام! فرمود: ((من لايرحم لايرحم)); كسى كه مهربانى نكند, رحمت خدا شامل حالش نمى شود.

نسبت به فرزندان مسلمين نيز مهربانى مى كرد, آن ها را روى زانوى خويش نشانده دست بر سر آن ها مى كشيد. گاه مادران, كودكان خردسال خويش را به او مى دادند كه براى آن ها دعا كند, اتفاق مى افتاد كه احيانا آن كودكان روى جامه اش ادرار مى كردند, مادران ناراحت شده و شرمنده مى شدند و مى خواستند مانع ادامه ى ادرار بچه شوند, او آن ها را از اين كار به شدت منع مى كرد و مى گفت: مانع ادامه ى ادرار بچه نشويد. اين كه جامه ى من نجس بشود اهميت ندارد, تطهير مى كنم.

با بردگان

نسبت به بردگان فوق العاده مهربان بود, به مردم مى گفت: اين ها برادران شمايند, از هر غذا كه مى خوريد به آن ها بخورانيد, و از هر نوع جامه كه مى پوشيد آن ها را بپوشانيد, كار طاقت فرسا به آن ها تحميل مكنيد, خودتان در كارها به آن ها كمك كنيد. مى گفت: آن ها را به عنوان ((بنده)) و يا ((كنيز)) (كه مملوكيت را مى رساند) خطاب نكنيد, زيرا همه مملوك خداييم و مالك حقيقى, خداست, بلكه آن ها را به عنوان ((فتى))(جوان مرد) يا ((فتاه)) (جوان زن) خطاب كنيد. در شريعت اسلام تمام تسهيلات ممكن را براى آزادى بردگان ـ كه منتهى به آزادى كلى آن ها مى شد ـ فراهم شد. او شغل ((نخاسى)) يعنى برده فروشى را بدترين شغل ها مى دانست و مى گفت: بدترين مردم نزد خدا, آدم فروشانند.

نظافت و بوى خوش

به نظافت و بوى خوش علاقه ى شديد داشت, هم خودش رعايت مى كرد و هم به ديگران دستور مى داد. به ياران و پيروان خود تإكيد مى نمود كه تن و خانه ى خويش را پاكيزه و خوشبو نگه دارند. به خصوص روزهاى جمعه وادارشان مى كرد غسل كنند و خود را معطر سازند كه بوى بد از آن ها استشمام نشود, آن گاه در نماز جمعه حضور يابند.

برخورد و معاشرت

درمعاشرت با مردم, مهربان و گشاده رو بود, در سلام به همه, حتى كودكان و بردگان, پيشى مى گرفت. پاى خود را جلو هيچ كس دراز نمى كرد و درحضور كسى تكيه نمى نمود. غالبا دو زانو مى نشست, در مجالس دائره وار مى نشست تا مجلس بالا و پائينى نداشته باشد و همه جايگاه مساوى داشته باشند. از اصحابش تفقد مى كرد, اگر سه روز يكى از اصحاب را نمى ديد سراغش را مى گرفت, اگر مريض بود عيادت مى كرد و اگر گرفتارى داشت كمكش مى نمود. در مجالس, تنهابه يك فرد نگاه نمى كرد و يك فرد را طرف خطاب قرار نمى داد بلكه نگاه هاى خود را در ميان جمع تقسيم مى كرد. از اين كه بنشيند و ديگران خدمت كنند تنفر داشت, از جا برمى خاست و در كارها شركت مى كرد. مى گفت: خداوند كراهت دارد كه بنده را ببيند كه براى خود نسبت به ديگران امتيازى قايل شده است.

نرمى در عين صلابت

در مسائل فردى و شخصى و آن چه مربوط به شخص خودش بود, نرم و ملايم و باگذشت بود, گذشت هاى بزرگ و تاريخى اش يكى از علل پيشرفتش بود. اما در مسائل اصولى و عمومى, آن جا كه حريم قانون بود, سختى و صلابت نشان مى داد و ديگر جاى گذشت نمى دانست. پس از فتح مكه و پيروزى بر قريش, تمام بدىهايى كه قريش در طول بيست سال نسبت به خود او مرتكب شده بودند ناديده گرفت و همه را يك جا بخشيد. توبه قاتل عموى محبوبش حمزه را پذيرفت. اما در همان فتح مكه, زنى از بنى مخزوم مرتكب سرقت شده بود و جرمش محرز گرديد, خاندان آن زن كه از اشراف قريش بودند و اجراى حد سرقت را توهينى به خود تلقى مى كردند, سخت به تكاپو افتادند كه رسول خدا از اجراى حد صرف نظر كند. بعضى از محترمين صحابه را به شفاعت برانگيختند, ولى رنگ رسول خدا از خشم برافروخته شد و گفت: چه جاى شفاعت است؟ مگر قانون خدا را مى توان به خاطر افراد تعطيل كرد؟ هنگام عصر آن روز در ميان جمع سخنرانى كرد و گفت:

اقوام و ملل پيشين از آن جهت سقوط كردند و منقرض شدند كه در اجراى قانون خدا تبعيض مى كردند, هر گاه يكى از اقويا و زبردستان مرتكب جرم مى شد, معاف مى شد و اگر ضعيف و زيردستى مرتكب مى شد, مجازات مى گشت. سوگند به خدايى كه جانم در دست اوست, در اجراى (عدل) درباره ى هيچ كس سستى نمى كنم هر چند از نزديك ترين خويشاوندان خودم باشد.

عبادت

پاره اى از شب, گاهى نصف, گاهى ثلث و گاهى دو ثلث شب را به عبادت مى پرداخت. با اين كه تمام روزش, خصوصا در اوقات توقف در مدينه, در تلاش بود از وقت عبادتش نمى كاست. او آرامش كامل خويش را در عبادت و راز و نياز با حق مى يافت. عبادتش به منظور طمع بهشت و يا ترس از جهنم نبود, عاشقانه و سپاسگزارانه بود. روزى يكى از همسرانش گفت: تو ديگر چرا آن همه عبادت مى كنى؟ تو كه آمرزيده اى! جواب داد: آيا يك بنده ى سپاسگزار نباشم ؟

بسيار روزه مى گرفت, علاوه بر ماه رمضان و قسمتى از شعبان, يك روز درميان روزه مى گرفت. دهه ى آخر ماه رمضان بسترش به كلى جمع مى شد و در مسجد معتكف مى گشت و يكسره به عبادت مى پرداخت, ولى به ديگران مى گفت: كافى است در هر ماه سه روز روزه بگيريد. مى گفت: به اندازه ى طاقت عبادت كنيد, بيش از ظرفيت خود بر خود تحميل نكنيد كه اثر معكوس دارد. با رهبانيت و انزوا و گوشه گيرى و ترك اهل و عيال, مخالف بود, بعضى از اصحاب كه چنين تصميمى گرفته بودند مورد انكار و ملامت قرار گرفتند. مى فرمود: بدن شما, زن و فرزند شما, و ياران شما, همه حقوقى بر شما دارند و مى بايد آن ها را رعايت كنيد.

در حال انفراد عبادت را طول مى داد, گاهى در حال تهجد ساعت ها سرگرم بود. اما در جماعت به اختصار مى كوشيد, رعايت حال اضعف مإمومين را لازم مى شمرد و به آن توصيه مى كرد.

زهد و ساده زيستى

زهد و ساده زيستى از اصول زندگى او بود. ساده غذا مى خورد, ساده لباس مى پوشيد و ساده حركت مى كرد. زيراندازش غالبا حصير بود, بر روى زمين مى نشست, با دست خود از بز شير مى دوشيد, و بر مركب بى زين و پالان سوار مى شد, و از اين كه كسى در ركابش حركت كند به شدت جلوگيرى مى كرد. قوت غالبش نان جوين و خرما بود. كفش و جامه اش را با دست خويش وصله مى كرد. در عين سادگى, طرفدار فلسفه ى فقر نبود, مال و ثروت را به سود جامعه و براى صرف در راه هاى مشروع, لازم مى شمرد, مى گفت: نعم المال الصالح للرجل الصالح; چه نيكو است ثروتى كه از راه مشروع به دست آيد براى آدمى كه شايسته ى داشتن ثروت باشد و بداند چگونه صرف كند. و هم مى فرمود: نعم العون على تقوى الله الغنى; مال و ثروت كمك خوبى است براى تقوا.

اراده و استقامت

اراده و استقامتش بى نظير بود. از او به يارانش سرايت كرده بود. دوره بيست و سه ساله بعثتش يكسره درس اراده و استقامت است. او در تاريخ زندگى اش مكرر در شرايطى قرار گرفت كه اميدها از همه جا قطع مى شد ولى او يك لحظه تصور شكست را در مخيله اش راه نداد. ايمان نيرومندش به موفقيت, يك لحظه متزلزل نشد. (2)

پى نوشت ها:

1. اين مقاله خلاصه اى است از سيره و خلق و خوى شخصى رسول اكرم. در اين جا مخصوصا از مقاله ى علامه ى بزرگ معاصر آقاى حاج سيد ابوالفضل مجتهد زنجانى در جلد اول ((محمد خاتم پيغمبران)), نشريه ى موسسه ى اسلامى حسينيه ى ارشاد, استفاده شده است.

2. جهان بينى اسلامى, شهيد مطهرى, ص 234 ـ 240, انتشارات صدرا, قم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 23:32  توسط حمزه عمادي  | 

در ادامه روند اسلام ستيزي ومبارزه با اسلام گرايي در غرب ، اينبار پاپ بنه ديكت شانزدهم رهبر كاتوليك هاي جهان در اظهاراتي احمقانه وگستاخانه ، دين اسلام را متهم كرد كه تحت عنوان جهاد با اعمال خشونت وجنگ افروزي قصد افزايش پيروان خود را دارد. ادعايي كه به هيچ وجه با روح اسلام راستين سنخيتي نداشته وبسيار ناجوانمردانه است.

البته براي كساني كه براي دستيابي به اهداف شيطاني خود ، از هيچ اقدامي فروگذار نكرده ، حتي خود را جانشينان خدا بر روي زمين ( كه داراي حق عفو گناه و . . . مي باشند) معرفي مي كنند ، برزبان راندن چنين سخناني ، عجيب نمي نمايد. نيز شنيدن چنين سخناني از كسيكه با اعمال فشار آمريكا جانشين پاپ ژان پل دوم شده است ، امري نه چندان غير عادي است . ليكن با تمامي اين تفاسير به نظر مي رسد كه جناب پاپ فراموش نموده اند كه در قرون وسطي اسلافش با نام جانشيني خداوند بر روي زمين چه بلاهايي كه بر سر انسان هاي بيگناه نياوردند . دادگاه هاي تفتيش عقايد و اعدام انسان هاي بيگناه به بهانه تكفير (در واقع اعتراض به اقدامات غير انساني كليسا) از افتخارات فراموش نشدني كليسا و اربابان آن در قرون وسطي مي باشد .سرنوشتي كه گاليله دچار آن شد لكه ننگي است كه تا ابد بر پيشاني سران كليسا  باقي خواهد ماند .

جناب پاپ اگر اندكي به مخيله خود فشار بياورند به ياد خواهند آورد كه هم ايشان بودند كه با اعتقادات واهي و خرافي خود (ومرتبط كردن آنها با آيين مسيح)، جلوي هرگونه تحرك وپيشرفتي را از پيروان خود گرفته بودند وتنها با كنار زدن مانع كليسا بود كه اروپاييان توانستند ازدنيايي كاملاً عقب مانده رها شده وپله هاي ترقي را يك به يك بپيمايند . به نظر مي رسد كه جناب پاپ بهتر است براي پاك كردن گذشته كليسا به اقدامات ديگري غير از حمله به اديان ديگر دست يازد.

تاريخ نمونه هاي فراوان از جنايات كشيش هاي مسيحي را در حافظه خود ثبت نموده كه متأسفانه مجالي نيست ،حتي اندكي از آنها را بر شمريم ، اما قدر مسلم آنكه اگر روزي برسد كه كليسا قدرت گذشته را بدست آورد ، دوباره بشريت آن تجربه هاي تلخ را تجربه خواهد كرد . تجربياتي كه نتيجه طبيعي آن دور شدن بيش از پيش بشريت از معنويت ودين خواهد بود.

در پايان از همه دوستان وبلاگ نويس درخواست نموده كه در مقابل اين اقدام مذبوحانه سكوت نكرده ، واعتراض خود را به شايسته ترين نحو ممكن ابراز نمايند،چه،

هر گونه سكوتي در مقابل اينگونه تحركات نتيجه اي جز گستاخ تر شدن دشمنان اسلام را نخواهد داشت.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 17:49  توسط حمزه عمادي  | 
 

((يكى از آثار ارزشمند فارسى در زمينه ى زندگى پيامبر اكرم و پيامبران الهى ((حيوه القلوب)) علامه محمد باقر مجلسى است.

اين كتاب بارها توسط ناشران مختلف چاپ شده است. بخش زندگى نبى اكرم(ص) از كتاب حيوه القلوب در سال 1376 ش. در دو جلد بزرگ, هر كدام حاوى هشتصد صفحه وزيرى, به همت انتشارات سرور قم منتشر شده است.

اين بابويه به سند معتبر از جابرانصارى روايت كرده است كه حضرت رسول(ص) فرمود كه: من شبيه ترين مردم به حضرت آدم(ع) و حضرت ابراهيم(ع) شبيه ترين مردم بود به من در خلقت و خلق; و حق تعالى مرا از بالاى عرش عظمت و جلالت خود به ده نام ناميده و صفت مرا بيان كرده و به زبان هر پيغمبرى بشارت مرا به قوم ايشان داده است, و در تورات و انجيل نام مرا بسيار ياد كرده است وكلام خود را تعليم من نمود و مرا به آسمان بالا برد, و نام مرا از نام بزرگوار خود اشتقاق نمود.

يك نام او ((محمود)) است و مرا ((محمد)) نام كرده, و مرا در بهترين قرن ها و در ميان نيكوترين امت ها ظاهر گردانيد و در تورات مرا ((احيد)) ناميد زيرا كه به توحيد و يگانه پرستى خدا جسدهاى امت من بر آتش جهنم حرام گرديده است, و در انجيل مرا ((احمد)) ناميد زيرا كه من محمودم در آسمان و امت من حمد كنندگانند, و در زبور مرا ((ماحى)) ناميد زيرا كه به سبب من از زمين محو مى نمايد عبادت بت ها را, و در قرآن مرا ((محمد)) ناميد زيرا كه در قيامت همه امت ها مرا ستايش خواهند كرد به سبب آن كه به غير از من كسى در قيامت شفاعت نخواهد كرد مگر به اذن من. و مرا در قيامت ((حاشر)) خواهند ناميد زيرا كه زمان امت من به حشر متصل است, و مرا ((موقف)) ناميد زيرا كه من مردم را نزد خدا به حساب مى دارم, و مرا ((عاقب)) ناميد زيرا كه من عقب پيغمبران آمدم و بعد از من پيغمبرى نيست, و منم رسول رحمت و رسول توبه و رسول ملاحم يعنى جنگ ها و منم ((مقفى)) كه از قفاى انبيا مبعوث شدم, و منم ((قثم)) يعنى كامل جامع كمالات. و منت گذاشت بر من پروردگار من و گفت: اى محمد! من هر پيغمبرى را به زبان امت او فرستادم و بر اهل يك زبان فرستادم و تو را بر هر سرخ و سياهى مبعوث گردانيدم و تو را يارى دادم به ترسى كه از تو در دل دشمنان تو افكندم و هيچ پيغمبر ديگر را چنين نكردم, و غنيمت كافران را بر تو حلال گردانيدم و براى احدى پيش از تو حلال نكرده بودم بلكه مى بايست غنيمت ها كه از كافران بگيرند,بسوزانند. و عطا كردم به تو و امت تو گنجى از گنج هاى عرش خود را كه آن سوره فاتحه الكتاب و آيات آخر سوره بقره است, و براى تو و امت تو جميع زمين را محل سجده و نماز گردانيدم بر خلاف امت هاى گذشته كه مى بايست نماز را در معبدهاى خود بكنند, و خاك زمين را براى تو پاك كننده گردانيدم, و الله اكبر را به تو و امت تو دادم, و ياد تو را به ياد خود مقرون كردم كه هر گاه امت تو مرا به وحدانيت ياد كنند, تو را به پيغمبرى ياد كنند, پس طوبى براى تو باد اى محمد و براى امت تو.(1)

و در حديث معتبر ديگر روايت كرده است كه: گروهى از يهود به خدمت حضرت رسول(ص) آمدند و سوال كردند كه: به چه سبب تو را محمد و احمد و ابوالقاسم و بشير و نذير و داعى ناميده اند؟

فرمود كه: مرا ((محمد)) ناميدند زيرا كه ستايش كرده شدم در زمين; و ((احمد)) ناميدند براى آن كه مرا ستايش مى كنند در آسمان ; و ((ابوالقاسم)) ناميدند براى آن كه حق تعالى در قيامت, بهشت و جهنم را به سبب من قسمت مى نمايد, پس هر كه كافر شده است و ايمان به من نياورده است از گذشتگان و آيندگان به جهنم مى فرستد و هر كه ايمان آورد به من و اقرار نمايد به پيغمبرى من, او را داخل بهشت مى گرداند ; و مرا ((داعى)) خوانده است براى آن كه مردم را دعوت مى كنم به دين پروردگار خود; و مرا ((نذير)) خوانده است براى آن كه مى ترسانم به آتش هر كه را نافرمانى من كند; و ((بشير)) ناميده است براى آن كه بشارت مى دهم مطيعان خود را به بهشت.(2)

و در حديث موثق روايت كرده است كه حسن بن فضال از حضرت امام رضا(ع) پرسيد كه: به چه سبب حضرت رسالت پناه(ص) را ابوالقاسم كنيت كرده اند؟

فرمود كه: زيرا فرزند او قاسم نام داشت.

حسن گفت: عرض كردم كه: آيا مرا قابل زياده از اين مى دانى؟

فرمود كه: بلى, مگر نمى دانى كه حضرت رسول(ص) فرمود كه: من و على پدر اين امتيم؟

گفتم: بلى.

فرمود: مگر نمى دانى كه حضرت رسول(ص) پدر جميع امت است ؟

گفتم: بلى.

فرمود كه: مگر نمى دانى كه على قسمت كننده بهشت و دوزخ است؟

گفتم: بلى.

فرمود: پس پيغمبر پدر قسمت كننده بهشت و دوزخ است و به اين سبب, حق تعالى او را به ((ابوالقاسم)) كنيت داده است.

گفتم: پدر بودن ايشان چه معنى دارد؟

فرمود كه: يعنى شفقت حضرت رسول(ص) نسبت به جميع امت خود مانند شفقت پدران است بر فرزندان, و على(ع) بهترين امت آن حضرت است, و همچنين شفقت على(ع) بعد از آن حضرت براى امت مانند شفقت آن حضرت بود زيرا كه او وصى و جانشين و امام و پيشواى امت بعد از آن حضرت بود; پس به اين سبب فرمود كه: من و على هر دو پدر اين امتيم. و حضرت رسول(ص) روزى بر منبر بر آمده فرمود كه: هر كه قرضى و عيالى بگذارد بر من است و هر كه مالى بگذارد و وارثى داشته باشد, مال او از وارث اوست. پس به اين سبب آن حضرت اولى بود نسبت به امت خود از جان هاى ايشان و همچنين اميرالمومنين بعد از آن حضرت اولى بود به امت از جانهاى ايشان.(3)

و در حديث موثق ديگر روايت كرده است از امام محمد باقر(ع) كه: حضرت پيغمبر(ص) را ده نام بود, پنج نام در قرآن هست و پنج نام در قرآن نيست, اما آن ها كه در قرآن است: محمد و احمد و عبدالله و يس و نون ; و اما آن ها كه در قرآن نيست: فاتح و خاتم و كافى و مقفى و حاشر.(4)

و على بن ابراهيم روايت كرده است كه حق تعالى آن حضرت را ((مزمل)) ناميده است زيرا كه وقتى وحى بر آن جناب نازل شد, خود را به جامه اى پيچيده بود(5); و خطاب ((مدثر)) به اعتبار رجعت آن حضرت است پيش از قيامت, يعنى: اى كسى كه خود را به كفن پيچيده اى! زنده شو و برخيز و بار ديگر مردم را از عذاب پروردگار خود بترسان. (6)

و در روايات معتبره بسيار وارد شده است كه حضرت رسول(ص) فرمود كه: حق تعالى من و اميرالمومنين را از يك نور خلق كرد و از براى ما دو نام از نام هاى خود اشتقاق كرد, پس خداوند صاحب عرش, ((محمود)) است و من ((محمد)), و حق تعالى ((على اعلا)) است و اميرالمومنين ((على)) است.(7)

و ابن بابويه به سند صحيح از امام محمد باقر(ع) روايت كرده است كه: نام حضرت رسول(ص) در صحف ابراهيم ((ماحى)) است و در تورات ((حاد)), و در انجيل ((احمد)) و در قرآن ((محمد)).

پس پرسيدند كه: تإويل ماحى چيست؟

فرمود: يعنى محو كننده بتها و قمارها و صورت ها و هر معبود باطلى; و اما ((حاد)) يعنى دشمنى كننده با هر كه دشمن خدا و دين خدا باشد, خواه خويش باشد و خواه بيگانه ; و اما ((احمد)) براى آن گفتند كه حق تعالى ثناى نيكو گفته است براى او به سبب آنچه پسنديده است از افعال شايسته ى او; و تإويل ((محمد)) آن است كه خدا و فرشتگان و جميع پيغمبران و رسولان و همه امتهاى ايشان ستايش مى كنند او را و درود مى فرستند بر او و نامش بر عرش نوشته است: ((محمد رسول الله))(8).

و صفار روايت كرده است به سند معتبر از حضرت صادق(ع) كه: حضرت رسول(ص) را ده نام است در قرآن: محمد و احمد و عبدالله و طه و يس و نون و مزمل و مدثر و رسول و ذكر; چنانچه فرموده است كه (و ما محمد الا رسول )(9) و (و مبشرا برسول يإتى من بعدى اسمه احمد)(10) و (لما قام عبد الله يدعوه كادوا يكونون عليه لبدا)(11) و ( طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى )(12) ( و يس والقرآن الحكيم)(13) و ( ن والقلم و ما يسطرون )(14), و ( يا ايها المزمل)(15) و ( يا ايها المدثر)(16) و (انا انزلنا اليكم ذكرا رسولا).

پس حضرت صادق(ع) فرمود كه ((ذكر)) از نام هاى آن حضرت است و مائيم ((اهل ذكر)) كه حق تعالى در قرآن امر كرده است كه:(( هر چه ندانيد از اهل ذكر سوال كنيد)). (17)

و بعضى از علما از قرآن مجيد چهارصد نام براى آن حضرت بيرون آورده اند, و مشهور آن است كه نام آن حضرت در تورات ((مودمود)) است و در انجيل ((طاب طاب)) و در زبور ((فارقليط)) و بعضى گفته اند در انجيل ((فارقليط)) ; و اما اسما و القاب كه اكثر علما از قرآن استخراج كرده اند ـ به غير از آنچه سابق مذكور شد ـ اين هاست: ((شاهد)) و ((شهيد)) و ((مبشر)) و ((بشير)) و ((نذير)) و ((داعى)) و ((سراج منير)) و ((رحمه للعالمين)) و ((رسول الله)) و ((خاتم النبيين)) و ((نبى)) و ((امى)) و ((نور)) و ((نعمت)) و ((رووف)) و ((رحيم)) و ((منذر)) و ((مذكر)) و ((شمس)) و ((نجم)) و ((حم)) و ((سما)) و ((تين)).(18)

در كتاب سليم بن قيس مسطور است كه: چون حضرت اميرالمومنين(ع) از جنگ صفين برمى گشت, به دير راهبى رسيد كه از نسل حواريان عيسى(ع) و از علماى نصارا بود, پس از دير فرود آمد و كتابى چند در دست داشت و گفت: جد من بهترين حواريان عيسى بوده است و اين كتاب ها به خط اوست كه عيسى گفته و او نوشته است, و در اين كتاب ها مذكور است كه پيغمبرى از عرب مبعوث خواهد شد از فرزندان ابراهيم خليل(ع) از شهر مكه و او را چند نام خواهد بود: محمد و عبدالله و يس و فتاح و خاتم و حاشر و عاقب و ماحى و قائد و نبى الله و صفى الله و حبيب الله. و هر گاه نام خدا مذكور شود بايد كه نام او مذكور شود, و او محبوب ترين خلق است نزد خدا. و حق تعالى خلق نكرده است احدى را نه ملك مقرب و نه پيغمبر مرسل از آدم تا آخر پيغمبران كه بهتر و محبوب تر باشد نزد خدا از او. و حق تعالى در قيامت او را بر عرش خود خواهد نشانيد و او را شفيع خواهد گردانيد, و براى هر كه شفاعت نمايد قبول خواهد كرد. و به نام او جارى شده است قلم بر لوح كه: محمد رسول الله.(19)

و در احاديث معتبره بسيار از امام محمد باقر و امام جعفر صادق(عليهماالسلام) منقول است كه: حضرت رسول(ص) چون نماز مى كرد, بر انگشتان پاهاى خود مى ايستاد تا آن كه پاهاى مباركش ورم مى كرد; پس حق تعالى فرستاد كه:( طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى)(20), يعنى: (( اى محمد! ما قرآن را بر تو نفرستاديم كه خود را به تعب افكنى.)) و ((طه)) به لغت طى به معنى ((محمد)) است.(21)

و در حديث ديگر از حضرت صادق(ع) منقول است كه: ((طه)) يعنى اى طلب كننده حق و هدايت كننده به سوى حق! ((يس)) يعنى اى سامع و شنونده وحى من!(22) و در حديث ديگر: يعنى اى سيد!(23)

و اخبار بسيار از طريق خاصه و عامه منقول است كه: ((يس)) نام محمد(ص) است و ((آل يس)) اهل بيت آن حضرتند كه حق تعالى در قرآن بر ايشان سلام فرستاده است و فرموده است كه: ((سلام على آل يس))(24) وبر غير پيغمبران در قرآن سلام نفرستاده است مگر بر ايشان(25), و در قرائت اهل بيت(عليهم السلام) چنين است.

و در روايت ديگر وارد شده است كه: ((يس)) را نام مكنيد كه نام آن حضرت است و رخصت نداده اند كه ديگرى را نام كنند.(26)

و در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفر(ع) منقول است در تفسير (حم والكتاب المبين )(27) فرمود كه:(( حم)) نام محمد(ص) است در كتابى كه خدا بر هود(ع) فرستاده بود, و ((كتاب مبين)) اميرالمومنين(ع) است.(28)

و در روايات معتبره وارد شده است در تفسير قول حق تعالى ( والنجم اذا هوى) كه حق تعالى قسم ياد فرمود به پيغمبر در هنگامى كه به معراج رفت يا از دنيا رفت و مراد از ((نجم)) آن حضرت است كه نجم فلك هدايت است.(29)

و همچنين احاديث وارد شده است در تفسير قول حق تعالى ( و علامات و بالنجم هم يهتدون)(30) كه ((علامات)), ائمه(عليهم السلام)اند كه نشانه هاى راه هدايتند; و ((نجم)), حضرت رسول(ص) است كه ايشان به او هدايت يافته اند.(31)

و اخبار بسيار وارد است در تفسير ( والشمس و ضحيها)(32) كه مراد از ((شمس)), خورشيد فلك رسالت است ; و مراد به ((قمر)), ماه اوج امامت است يعنى اميرالمومنين(ع) كه تالى آن است ; و مراد به (( نهار)), ائمه اطهارند كه جهان به نور هدايت ايشان روشن است.(33)

و در تفسير (والتين) وارد شده است كه مراد از ((تين)), سيد المرسلين(ص) است كه بهترين ميوه هاى شجره نبوت است ; و ((زيتون)), اميرالمومنين(ع) است كه علم او روشنى بخش هر ظلمت است ; و ((طور سينين)), حسن و حسين(عليهماالسلام)اند كه كوه وقار و تمكين اند: و ((بلد امين)), ائمه مومنانند كه شهرستان علم يزدانند.(34)

و از حضرت امام رضا(ع) منقول است كه به رإس الجالوت فرمود: ((در انجيل نوشته است كه فارقليط بعد از عيسى خواهد آمد و تكليف هاى گران را بر شما آسان خواهد كرد و شهادت به حقيت من خواهد داد چنان چه من شهادت به حقيت او دادم و او تإويل هر علم را براى شما خواهد آورد.)) رإس الجالوت گفت: بلى چنين است.(35)

و از طريق عامه از انس بن مالك روايت كرده اند كه: روزى حضرت رسول(ص) فرمود كه: اى گروه مردم! هر كه آفتاب را نيابد, دست از ماه برندارد. و هر كه ماه را نيابد, زهره را غنيمت شمارد. و هر كه زهره را نيابد, در فرقدان چنگ زند. پس فرمود كه: منم شمس, و على است قمر, و فاطمه زهره است, و حسن و حسين فرقدانند.(36)

پى نوشت ها:

1. علل الشرايع, ;128خصال, 425 ; معانى الاخبار, 51.

2. علل الشرايع,ص ;127امالى, شيخ صدوق, ص 158 و 159 ; معانى الاخبار, ص 51.

3. علل الشرايع, ص ;127 معانى الاخبار, ص 52.

4. خصال, ص 426.

5. همان, ص 392.

6. تفسير قمى, ج 2, ص 393.

7. علل الشرايع, ص 134 و ;135معانى الاخبار,ص 56.

8. امالى, شيخ صدوق, ص ;67 من لايحضر. الفقيه, 4 / 177.

9. آل عمران / 144.

10. صف / 6.

11. جن / 19.

12. طه / 1 و 2.

13. يس / 1 و 2.

14. قلم / 1.

15. مزمل / 1.

16. مدثر / 1.

17. بصائر الدرجات,ص 512, و در آن براى دهمين نام, آيه (ما إنت بنعمه ربك بمجنون)آمده است. 18. مناقب ابن شهر آشوب 1 / 195 با (اندكى تفاوت.)

19. كتاب سليم بن قيس,ص 115-117 (بااندكى تفاوت) ; غيبت نعمانى, ص 71-73.

20. طه / 1 و 2.

21. تفسير قمى 2 / 57 و 58.

22. معانى الاخبار, ص 22.

23. شرح الشفا 1 / 490.

24. اشاره به آيه 130 سوره صافات.

25. عيون اخبار الرضا 1 / 236 و 237. و نيز رجوع شود به تفسير فرات كوفى, ص 356 و تفسير ابن كثير 4 / 21 و شواهد

التنزيل 2 / 165.

26. كافى 6 / 20.

27. دخان / 1 و 2.

28. كافى 1 / 479.

29. تفسير قمى 2 / 333 ; تفسير فرات, كوفى, ص449.

30. نحل / 16.

31. كافى 1 / 206 ; مجمع البيان 3 / 354 ; شواهد التنزيل 1 / 425.

32. شمس / 1 .

33. تفسير قمى 2 / 424 ; تإويل الآيات الظاهره 2 / 805 ;شواهد التنزيل 2 / 432.

34. تفسير قمى 2 / 429.

35. توحيد شيخ صدوق, ص 428 ; احتجاج 2 / 416.

36. فرائد السمطين 2 / 17 ; شواهد التنزيل 2 / 288.

http://www.shareh.com/persian/modules.php?name=News&file=article&sid=292 كوثر >> شماره ( 49 )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 19:10  توسط حمزه عمادي  | 
               

 

                  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 19:2  توسط حمزه عمادي  | 
 

ضرورت بحث

پس از خانواده كه كوچك ترين و اساسى ترين تشكل اجتماعى انسان ها به شمار مىآيد, افرادى كه در يك محل گرد هم مىآيند و با يكديگر همسايه مى شوند با وحدت, وفاق و معاشرت ها و روابط عاطفى مى توانند پاسدار بعد انسانى و ارزشى و ضامن استحكام و استوارى واحد اجتماعى خويش باشند.

اسلام براى همسايگان همچون خويشاوندان, حقوقى قايل شده كه اگر كسى بخواهد آن ها را ناديده انگارد يا ضايع نمايد, گناهكار, خاطى و متجاوز است. در آيه 36 از سوره نسإ, خداوند از انسان مسلمان و بنده راستين و با اخلاص خود مى خواهد كه پس از اطاعت و عبادت او, حق بندگان ديگر و آداب معاشرت را مراعات كند و در واقع طبق اين آيه, خداوند نسبت به حق خويش و حقوق انسان ها ده فرمان بسيار مهم صادر نموده است كه بند ششم و هفتم آن, در خصوص همسايگان دور و نزديك است كه اولا رعايت حقوق آنان طبق مفاد اين آيه, عمل نمودن فرمان واجب الهى است و ثانيا اين رفتار در رديف پرستش خداوند و شرك نورزيدن به او آمده است. مفسرين براى (جار ذى القربى) و (جار جنب) كه در اين آيه آمده, بررسى هاى گوناگونى ارائه داده اند.(1) به همين دليل, امام صادق(ع) فرموده است:

((عليكم بحسن الجوار فان الله عزوجل امر بذلك(2); بر شما باد به خوش همسايگى پس به درستى كه خداوند بدان امر كرده است)). آن فروغ فروزان در فرموده اى ديگر شيعيان را به اين موضوع توجه داده است:

((رسول اكرم(ص) براى پرهيزگارى, اهتمام در راه دين, راستى در گفتار, اداى امانت, سجده طولانى و خوش رفتارى نسبت به همسايه, مبعوث شده اند.))(3)

پيامبر اكرم(ص) نيز به مسلمين توصيه نموده اند: ((اگر خواستار آن هستيد كه پروردگار و فرستاده اش شما را دوست بدارند, وقتى امانتى به شما سپردند آن را ادا كنيد و در سخن و گفتار صداقت را در نظر داشته و با همسايگان خود به نيكى رفتار كنيد.))(4)

حد همسايگى, حقوق همسايگان

رسول اكرم(ص) در خصوص حد همسايگى فرموده اند: ((كل اربعين دارا جيران من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله(5); تا چهل خانه از رو به رو, پشت سر, طرف راست و سمت چپ, همسايه محسوب مى گردند.)) از رسول اكرم(ص) در باره حد همسايگى سوال شد, فرمودند: ((حد الجوار اربعون دارا(6); حد همسايگى چهل خانه است.)) ابن قدامه روايت مرسله اى از عايشه نقل كرده كه در آن آمده است از نبى اكرم(ص) از حد همسايگى سوال شد كه همين جواب را دادند.(7)

امام صادق(ع) فرموده است: مردى از انصار نزد رسول اكرم(ص) آمد و عرض كرد: خانه اى از فاميلى خريده ام و نزديك ترين همسايه ام كسى است كه به خيرش اميدى ندارم و از شرش هم مصون نمى باشم. رسول خدا(ص) به حضرت على(ع) و ابوذر فرمود: كه در مسجد فرياد بزنند: ((ايمان ندارد كسى كه همسايه او از شرش در امان نيست.)) پس سه بار اين مطلب را گفتند. بعد از آن با دست خود اشاره فرمودند تا چهل خانه از پس و پيش و راست و چپ.(8)

اگر مردم اين توصيه ها را مراعات كنند و وظايف خويش را در مورد همسايگان تا چهل خانه انجام دهند و حقوق متقابل در مورد اين چهل خانه رعايت شود, مردمى كه در شهرك ها, محله ها, روستاها و چادرهاى عشايرى زندگى مى كنند, تا مسافت قابل ملاحظه اى به دليل رفتارهاى پسنديده نسبت به همديگر از زندگى توإم با آرامش, مودت, اطمينان و اعتماد متقابل برخوردار خواهند شد و چنين پديده اى بر رشد عاطفى, فرهنگى, بهبود ساختار اجتماعى و اقتصادى اين نواحى اثر خود را خواهد بخشيد. و افراد بسيارى قادرند دشوارىها و ناملايمات را پشت سر نهند يا در هنگام گرفتارىها به يارى هم بشتابند و از معضلات زندگى يك ديگر گره گشايى كنند.

البته يادآورى مى گردد افرادى كه در همسايگى ما به سر مى برند, بنا به اعتقادات و خويشاوندى, بر سه دسته قرار مى گيرند. چنانچه در روايتى آمده است:

((قال النبى(ص) الجيران ثلاثه جار له حق واحد و جار له ثلاثه حقوق و جار له حقان فالجار الذى له ثلاث حقوق الجار المسلم ذو الرحم فله حق الجوار و حق الاسلام و حق الرحم و اما الذى له حقان فالجار المسلم له حق الجوار و حق الاسلام و اما الذى حق واحد فالجار المشرك.))(9)

نبى اكرم(ص) فرمود: همسايگان به سه دسته تقسيم مى شوند: نخست, همسايه اى كه در سه محور برگردن ما حق دارد; حق همسايگى, حق خويشاوندى و حق اسلام (برادر دينى), دوم, همسايه اى كه داراى دو حق است; حق همسايگى و حق برادر ايمانى. سوم, همسايه اى كه داراى حق همسايگى است و آن, همسايه مشرك مى باشد.

در نهج الفصاحه به نقل از رسول اكرم(ص) آمده است: پس همسايه اى كه يك حق دارد, او كم حق ترين همسايگان است.(10)

در روايت ديگر كه از پيامبراكرم(ص) نقل شده است ـ پس از دسته بندى همسايگان به سه گروه مورد اشاره ـ در خصوص همسايه اى كه يك حق دارد, آمده است:

((ومنهم من له حق واحد الكافر له حق الجوار(11); دسته اى تنها يك حق دارند و آن, كافر است كه وظيفه ماست حق همسايگى را نسبت به وى مراعات كنيم.))

ملامحسن فيض كاشانى مى گويد: پس بنگر كه چگونه براى فرد غير مسلمان به محض همسايگى, حقوقى ثبت گرديده است!(12)

دقت در اين تقسيم بندى, مويد آن است كه تعهد و مسئوليت ما تا حدى در مورد همسايگان فراگيراست كه حتى اگر كافر يا مشركى در جوار ما مسكن داشته باشد, در ارتباط با او بايد وظايف حقوقى, اخلاقى و رفتارى خود را انجام دهيم و كوتاهى در عملى ساختن حقوق مذكور, بيانگر خللى در جنبه هاى اخلاقى و معاشرت ماست.

رسول اكرم(ص) فرموده است: دانى كه حق همسايگى چيست؟ سوگند به خدايى كه جان محمد در يد قدرت و فرمان اوست, به حق همسايه نرسد جز كسى كه خداوند بر وى رحمت كرده باشد.(13)

خاتم رسولان(ص) در تشريح حق همسايه فرموده است:

((حق الجار ان مرض عدته و ان مات شيعته و ان استقرضك إقرضته و ان اصابه خير هنإته و ان اصابته مصيبه عزيته و لا ترفع بنإك فوق بنائه فتسد عليه الريح))(14)

حق همسايه آن است كه اگر بيمارى به وى روى آورد, عيادتش نمايى و اگر مرگش فرا رسيد, در تشييع جنازه او شركت كنى و اگر از تو قرض خواست, از پرداخت آن امتناع نكنى و اگر شادمانى در زندگى اش رخ داد, بر او تبريك گويى و در مصائب و ناگوارىها و در ناراحتى هاى او شريك باشى و بناى خويش را از كلبه وى فراتر نبرده و او را از نسيم هوا محروم نكنى.

و در حديث ديگرى ضمن اشاره به اين موارد, تإكيد شده:(( چون ميوه اى خريدى, مقدارى به او هديه دهى و اگر نمى خواهى اين كار را كنى, آن ميوه را پنهانى به منزل ببر و فرزندت را همراه ميوه (در حال خوردن ميوه) بيرون خانه نفرست كه فرزند او آزرده شود. و بوى غذايت او را آزرده نكند (از اين كه نمى تواند آن غذا را فراهم سازد, ناراحت نشود.) مگر اين كه مقدارى برايش بفرستى.))(15)

رسول اكرم(ص) هشدار داده اند: هركه خانه اى بنا كند كه مردم ببينند و بشنوند, در روز قيامت آن خانه را تا طبقه هفتم زمين از آتش پرنموده و در گردنش اندازند و هيچ چيز او را نگه ندارد تا به قعر جهنم فرو غلتد. پرسيدند: يا رسول الله! ساختن خانه براى ريا يعنى چه؟ فرمودند: يعنى بيش از ميزان نياز و حاجت, ساخته است تا بدين وسيله بر همسايگان مباهات كند و بر برادران دينى فخر فروشد.(16)

نقل كرده اند كه روزى پيامبر اكرم(ص) همراه صحابه از جايى عبور مى كردند, ساختمان بزرگ قبه مانندى را ديد و پرسيد: اين بنا به چه كسى تعلق دارد؟ گفتند: از آن مردى انصارى است. بعد از چند روزى صاحب خانه مزبور به محضر آن بزرگوار شرفياب گرديد, حضرت از وى روى برتافت; متوجه شد كه پيامبراكرم(ص) از دست وى ناراحت شده است, دليل آن را از برخى صحابه جويا شد, آن ها ماجراى ساختمانى را كه وى احداث كرده, مطرح كردند. او هم برگشت و بناى مورد اشاره را تخريب كرد. حضرت محمد(ص) وقتى بناى تخريب شده را مشاهده كرد, شادمان گشت و فرمود: اين گونه بناها براى ساكنان محل و سايه همسايگان ايجاد زحمت مى كند(17); البته ساختمان وسيع اشكالى ندارد ولى در ميان بناهاى محقر و كلبه هاى فقيران, احداث ساختماى مجلل هم از لحاظ زندگى عادى همسايگان را ناراحت مى كند و هم اوضاع عاطفى و مناسبت هاى آنان را تحت تإثير قرار مى دهد. خانه هاى با ارتفاع زياد در ميان مساكن كم ارتفاع غير از آن كه صاحبش را دچار كبر و غرور مى كند و طبق روايات متعدد, منزلگاه شيطان است, برخانه هاى ديگران اشراف پيدا كرده و زمينه هاى نگاه حرام و تيرهاى زهرآگين گناه را فراهم مى سازد; هوس ها را تحريك مى كند و گاهى موجب خلاف هاى خطرناكى مى شود كه امكان دارد آبروى صاحب خانه را ببرد. برافراشتن خانه اى مرتفع و مجلل در ميان بناهاى عادى, خود نشانه اى از تفرقه و پراكندگى هم است.

اول همسايه, بعد خانه

يكى از پديده هايى كه در روابط همسايگان دخالت دارد و مى تواند بر مناسبات متقابل آنان اثر بگذارد, منزل مسكونى است. ديدگاه اسلامى براين نكته اصرار مى ورزد كه همسايگان در آرامش و آسايش اهل خانه دخالت دارند و حتى مى توانند بر رشد عاطفى, اخلاقى و فكرى والدين و فرزندان اثر بگذارند. از اين جهت, قبل از انتخاب خانه اى در هر محله اى, لازم است اوضاع همسايگان و مجاورين منزل مورد نظر, بررسى شود و از صلاح بودن افرادى كه مى خواهيم در كنارشان زندگى كنيم و احيانا با آنان رفت و آمد داشته باشيم, اطمينان حاصل نماييم. رسول اكرم(ص) به پيروان آيين اسلام تإكيد مى فرمايد: ((التمسوا الجار قبل شرىالدار;(18) قبل از خريد خانه در باره همسايه تحقيق كنيد.))

حضرت فاطمه زهرا(س) با الهام از اين سخن پدر والا تبارشان خطاب به فرزندش امام حسن مجتبى(ع) فرموده اند: ((يا بنى! الجار ثم الدار(19); اى فرزندم! اول همسايه, بعد خانه.))

رسول خدا(ص) فرمود: از خوشبختى مسلمان وسعت خانه, همسايه خوب و مركب راهوار است.(20)

علامه مجلسى اين روايت را با اندكى تفاوت در كتاب حليه المتقين آورده است. خاتم پيامبران خوش يمنى و مباركى زن, مسكن و مركب را در روايتى بيان فرموده و در فرازى از اين سخن پر فروغ, مسكنى را مبارك دانسته اند كه وسيع بوده و اهل آن از همسايگانى خوب برخوردارند و خانه اى را شوم دانسته اند كه محقر و تنگ بوده و اهل آن از دست همسايگان بد در رنج و عذابند.(21)

رسول خدا(ص) در بيانى نورانى فرموده است: وقتى دو نفر تو را در يك زمان دعوت كردند, دعوت كسى را كه خانه اش به تو نزديك تر است بپذير; زيرا كسى كه منزلش در قرب خانه ات قرار دارد, در همسايگى مقدم است.(22)

حفظ حرمت همسايه و توجه داشتن به ارزش هاى انسانى وى, از وظايف اخلاقى و وجدانى همسايگان است, پيامبر اكرم(ص) چنين گوهر افشانى كرده اند:

((من كان يومن بالله و اليوم الاخر فليكرم الجاره(23); هركس به خدا و روز قيامت ايمان دارد بايد همسايه اش را حرمت نهد و اكرام نمايد.))

امام ششم از پدرش امام باقر(ع) نقل كرده است كه در كتاب حضرت على(ع) چنين خواندم كه: رسول خدا(ص) فرمود: ((همسايه همچون نفس انسان است و نبايد خسرانى متوجه او شود و روا نيست (بى دليل) مجرم تلقى گردد. و حرمت همسايه با احترام مادر در يك رديف است.))

همچني(24)ن از آن حضرت روايت شده كه: ((حرمه الجار على الجار كحرمه دمه(25); حرمت همسايه بر همسايه, همچون حرمت خون است.))

احساس تعهد و مسئوليت در مقابل همسايگان, از وظايف ديگر ماست كه در منابع روايى به آن سفارش شده است. چنان چه حضرت محمد(ص) فرمود: شايستگان (برگزيدگان) شما, صاحبان خرد (شخصيت) هستند. سوال شد: صاحبان خرد چه كسانى هستند؟ فرمود: آنان صاحبان اخلاق نيكو, بردبارىهاى متين, صله ارحام, نيكى به پدر و مادر و متعهدان نسبت به همسايگان و يتيمان بوده, اطعام كرده, سلام كردن را ترويج مى نمايند و نماز مى گذارند در حالى كه مردم در خواب غفلت فرو رفته اند.(26)

اگر خواستيم منزل مسكونى خود را در معرض فروش قرار دهيم, بهتر است كه اين موضوع را با همسايگان مطرح كنيم تا اگر طالب آن هستند, به خريد خانه ما مبادرت ورزند. زيرا به فرمايش رسول اكرم(ص) همسايه در خريد خانه بر ديگران برترى و اولويت دارد.(27)

در بيانى ديگر, آن حضرت تإكيد نموده اند: وقتى كسى تمايل به فروش زمين يا منزلى دارد بايد نخست به همسايه خود پيشنهاد كند.(28)

جابر مى گويد: پيامبر(ص) فرمود: هركه در بوستانى شريكى يا همسايه اى دارد نبايد قبل از آن كه با او در ميان بگذارد, آن را بفروشد.(29)

نيكى به همسايه

از مواردى كه پيامبراكرم(ص) در سخنان متعدد و موقعيت هاى گوناگون مورد تإكيد و توجه قرار داده اند. آن حضرت به مسلمانان توصيه نموده اند: اگر خواستار آن هستيد كه پروردگار و فرستاده اش شما را دوست بدارند... با همسايگان به نيكى رفتار كنيد.(30)

امام صادق(ع) از رسول خدا(ص) نقل كرده اند كه: همسايه اى كه با همسايه خود خوش رفتارى نمايد, ايمان دارد.(31) و نيز پيامبر اكرم(ص) تإكيد فرموده اند: آنچه براى خود مى خواهى, براى مردم بخواه تا مومن باشى. و با همسايگان نيكى كن تا در زمره مسلمانان به شمار آيى.

رسول(32) خدا(ص) چهار چيز را عامل زيادى رزق و روزى دانسته اند: خوش خلقى, خوش سلوكى با همسايگان, امتناع از آزار مردم و كاهش بى قرارى و نگرانى در هنگام ناملايمات و عوامل اندوه آور روزگار.(33) و نيز از آن حضرت روايت شده است كه: رحمت الهى به فرزندى باد كه والدين خود را در نيكى يارى كند. و رحمت بر پدرى كه فرزند خويش را در نيكى كمك كند و بر همسايه اى كه در كارهاى خوب يار همسايه خود باشد.

جعفربن ابى طالب ـ كه همراه عده اى از اصحاب رسول اكرم(ص) به سرزمين حبشه مهاجرت نمود تا از يك سو به تبليغات دينى پرداخته و از طرف ديگر براى مدتى از فشارهاى مشركان مكه در امان باشند ـ به عنوان سخنگو و سرپرست اين جمع در برابر پادشاه حبشه, بدون هيچ گونه نگرانى گفت: من آنچه را از رسول خدا(ص) شنيده ام بدون كم و كاست, خواهم گفت. نجاشى به وى گفت: چرا از آيين نياكان خود دست برداشته و به آيين جديد, كه نه با دين ما و نه با دين اجداد شما تطبيق مى كند, گرويده ايد؟

او در پاسخ گفت: ماگروهى نادان و بت پرست بوديم. از مردار اجتناب نمى كرديم. پيوسته گرد كارهاى خلاف و منكر بوديم. همسايه نزد ما از هرگونه احترامى محروم بود. ضعيف, محكوم زورمندان گشته بود. با خويشاوندان خويش به جنگ برخاسته بوديم. روزگارى به اين منوال بوديم تا اين كه يك نفر از ميان ما, كه سابقه درخشانى در پاكى و درستى داشت, برخاست و به فرمان خداوند, ما را به توحيد فرا خواند و دستور داد در امانت كوشيده, از ناپاكى ها اجتناب ورزيم و با خويشاوندان و همسايگان خوش رفتارى كنيم.

توجه به موضوع همسايه در مصاحبه اى مهم با پادشاهى غير مسلمان از سوى سفير رسول اكرم(ص), جالب توجه است. زيرا جعفر در تشريح اوضاع جاهليت و برنامه هاى اصلاحى پيامبر, بايد به نكاتى مهم اشاره مى كرد و چون وقت تشريح تمامى مباحث نبود, بايد نكات زبده و موضوعات مهم ترى را مطرح مى نمود; كه موضوع همسايه در دستور كارش قرار گرفت.(34)

از رسول اكرم(ص) پرسيدند: آيا در مال انسان غير از امور واجب مثل زكات و مانند آن, حقى وجود دارد؟ فرمودند: آرى; نيكى به بستگانى كه قهر كرده اند و پيوند با همسايه مسلمان.

حضرت افزودند: ((مازال جبرئيل يوصينى بالجار حتى ظننت انه سيورثه(35); آن چنان جبرئيل درباره همسايه به من سفارش نمود, تا آن جا كه گمان كردم همسايه مى تواند از همسايه خود ارث ببرد.))

عبدالله بن عباس گفته است: چند روز قبل از آن كه رحلت حضرت محمد(ص) فراسد, آن حضرت براى ما خطبه اى ايراد فرمودند و چنان موعظه اى كردند كه چشم ها پر از اشك شد و دل ها نسبت به آن تپيد و بدن ها به لرزه در آمد.

از مقدمه چينى ها و تمهيدات پيامبر(ص) برمىآيد كه آن بزرگوار در واپسين روزهاى حيات دنيوى خويش در نظر دارد براى اصحابى كه از فرشتگان برترند و در جلسه اى كه گروهى مومن, وارسته و حتى فرشتگان حضور دارند, مطالب مهمى بيان فرمايند و آنان را به مسايل و امور خطيرى سفارش كرده و نصيحت فرمايند. به متن خطبه پيامبر كه مراجعه مى شود, ملاحظه مى گردد در چهار فراز آن, حضرت در مورد همسايگان نكاتى را تذكر داده اند و اصحاب برگزيده خويش را از اذيت كردن به همسايه و ساير رفتارهايى كه مجاورين آنان را ناراحت نمايد, بر حذر داشته اند و به نيكى نسبت به همسايگان تإكيد كرده اند.

حاتم طايى از بزرگان عرب و مردى با سخاوت بود كه به همسايگان خويش خدمت مى كرد و حوائج آنان را برآورده مى نمود. وى قبل از آن كه به شرف ملاقات با رسول خدا(ص) فايز گردد, درگذشت. تا سال نهم هجرى, دودمان حاتم طايى تسليم اسلام نشده بودند, در اين سال, گروهى از رزمندگان به فرماندهى حضرت على(ع) و با دستور پيامبراكرم(ص) به سوى مقر اين قبيله (اردن كنونى) اعزام گرديدند تا آنان را به يكتا پرستى فراخوانند. حضرت على(ع) بر آن ها غلبه يافت و اسيران و غنائم را به مدينه آوردند و مقابل پيامبر قرار دادند. وقتى آن حضرت براى تماشاى اسيران آمدند, دختر حاتم ـ كه در ميان آنان بودـ از جاى برخاست و عرض كرد:

اى فرستاده الهى! پدرم از دنيا رفته و برادرم عدى گريخته است, برمن منت گذار و آزادم كن و شماتت قبايل عرب را از من دور ساز. همانا پدرم بردگان را آزاد مى ساخت, از همسايگان نگهبانى مى نمود و به امور آنان رسيدگى مى كرد و آشكارا در حوادث تلخ و ناملايمات به امداد مردم ـخصوصا خويشاوندان و همسايگان ـ مى پرداخت.

پيامبر(ص) به دليل ارج نهادن به ارزش هاى اخلاقى, خطاب به وى فرمود: اين صفات, از خصال مسلمانان و مومنان است و اگر پدرت مسلمان بود, بر او رحمت مى فرستاديم. سپس به اطرافيان فرمود: به پاس ارج نهادن به روش نيكوى پدرش, اين دختر را آزاد سازيد و به برادرش عدى تحويل دهيد. وى كه سفانه نام داشت, به نزد برادر خود عدى آمد و از برخورد شايسته پيامبر سخن گفت. وى نيز به مدينه آمد و با پيامبر ملاقات كرد و اسلام آورد و از ياران با وفاى حضرت على(ع) به شمار آمد و در جنگ هاى جمل, صفين و نهروان در ركاب اميرمومنان على(ع) از خود رشادت ها نشان داد. و همه اين ها, از بركات احسان و نيكى به همسايه است.(36)

از امام صادق(ع) نقل شده است كه حضرت فاطمه زهرا(س) از برخى مسائل نزد پدر خويش شكوه نمود. پس از آن, حضرت محمد(ص) ورقه اى به دخترش مرحمت كرد و اضافه نمود: مضامين آن را فراگير. در آن, نوشته شده بود: ((هركس به خداوند و روز قيامت ايمان داشته باشد همسايگان را مورد آزار قرار نمى دهد و نيز ميهمان خويش را گرامى داشته و سخن نيكو مى گويد يا سكوت اختيار مى كند.))(37)

از ابن مسعود روايت شده است كه: مردى به خدمت حضرت فاطمه زهرا(س) شرفياب شد و عرض كرد: اى دختر رسول خدا! آيا از پدرتان نزد شما چيزى باقى است؟ آن بانوى مكرم فرمود: اى كنيزك! آن چوب تر را برايم بياور. او هم پس از تفحص بسيار, آن را يافت و به حضرت زهرا(س) تحويل داد كه در آن نوشته شده بود:

رسول خدا(ص) فرمود: كسى كه همسايه از دست او در امان نباشد, ايمان ندارد و كسى كه به خدا و روز قيامت يقين دارد, به همسايه آزار نمى رساند.(38)

آزار نرساندن به همسايه و نيكى نمودن به او, بدين معناست كه در ايجاد آرامش و آسايش براى او و اهل خانه اش دلسوزى كنيم, در حد توان دشوارىها را از سر راهش برداريم, طمع به مالش نداشته و ارتباط خود را با وى براساس صفا و صميمت بنيان نهيم. اين تلاش اخلاقى و رفتار انسانى, در زندگى دنيايى ما اثر مطلوب مى گذارد و موجب افزايش اميد به زندگى, رهايى از آشفتگى هاى عصبى و منجر به رفع نيازها و شركت در عمران و آبادانى محله مى شود. و اين گونه وفاق اجتماعى و تشريك مساعى توإم با برخوردهاى عاطفى, موجب فزونى نعمت ها و افزايش بركات, جلب اعتماد و تقويت حسن اطمينان همسايگان نسبت به يك ديگر خواهد شد.

البته خوش رفتارى با همسايگان نبايد با منت گذارى و نيكى را به رخ آنان كشيدن, توإم باشد. و خود همسايگان به خوبى در مورد رفتارهاى ما قضاوت خواهند كرد. چنان چه رسول اكرم(ص) فرموده است:

((اگر همسايگانت تو را نيكوكار دانستند نيكوكارى و در غير اين صورت, بدكارى!))(39)

پى نوشت ها:

1 . ر.ك: تفسير غريب القرآن, منسوب به زيد بن على بن الحسين(ع), تحقيق محمد جواد الحسينى جلالى, ص ;170 تفسير ابوالفتوح رازى, ج 3, ص 177 و ;176 تفسير القرآن الكريم, سيد عبدالله شبر, ص ;114 تفسير الميزان, ذيل آيات 42ـ36 سوره نسإ و لسان التنزيل, به اهتمام مهدى محقق, ص 193 و 192.

2 . بحارالانوار, ج 71, ص 150 و وسائل الشيعه, كتاب جهاد با نفس.

3 . آداب معاشرت از ديدگاه معصومين, شيخ حر عاملى, ترجمه محمدعلى فارابى, ص 17.

4 . ميزان الحكمه, ج 2, ص 190 و نهج الفصاحه, ص 110 و 463.

5 . كافى, ج 2, ص ;699 وافى, ج 1, ص ;351 وسائل الشيعه, ج 8, باب 90 از احكام العشره, حديث اول; المحجه البيضإ, ج 3, ص ;427 لئالى الاخبار, تويسركانى, ج 3, ص ;7 ذخيره العباد, ج 3, ص 54 و مجمع الزوائد, ج 8, ص 144.

6 . نهج الفصاحه, ص ;284 مجمع البيان, ج 2, ص 45 و احيإ علوم الدين, غزالى, ج 2, ص 212.

7 . اين نكته را آيه الله محمد على اسماعيل پور در مقاله خود آورده است. (ر.ك: آموزگار جاويد, ص 324).

8 . وسائل الشيعه, ج 8, باب 86, از احكام العشره, حديث اول.

9 . المحجه البيضإ, ج 3, ص ;422 نصايح, آيه الله مشكينى, ص 130 و جامع الاخبار, ص 387.

10 . نهج الفصاحه, ص 281.

11 . مستدرك الوسايل, ج 2, ص 79.

12 . المحجه البيضإ, ج 3, ص 422.

13 . كيمياى سعادت, ج 1, ص 428.

14 . نهج الفصاحه, ص 291.

15 . اصول كافى, ج 2, ص ;666 بحارالانوار, ج 82, ص ;94 مستدرك الوسايل, ج 2, ص ;79 تنبيه الغافلين, ص 106 و ميزان الحكمه, ج 2, ص 195.

16 . حليه المتقين, علامه مجلسى, ص 446.

17 . مجمع البيان, ج 7, ص 198 و سيستم اجتماعى اسلام, كوثر نيازى.

18 . كلمات نغز محمد(ص), ص 9.

19 . كشف الغمه فى معرفه الائمه, على بن عيسى اربلى, ج 2, ص 26 و 25 و علل الشرايع, ص 181.

20 . خصال صدوق, ج 1, ص 179.

21 . المحجه البيضإ, ج 3, (آداب الصحبه و المعاشره), ص 423.

22 . نهج الفصاحه, ص 25.

23 . المحجه البيضإ, ج 5, ص ;125 الحكم الزاهره, ص 421 و كيمياى سعادت, ج 1, ص 427.

24 . تنبيه الغافلين, ص 106 و نهج الفصاحه, ص 573.

25 . نهج الفصاحه, ص 286.

26 . جهادالنفس, شيخ حر عاملى, ترجمه على صحت, ص 42.

27 . نهج الفصاحه, ص 27 و كلمات نغز محمد(ص), ص 22.

28 . نهج الفصاحه, ص 32.

29 . آثار الصادقين, آيه الله صادق احسان بخش, ج 2, ص 376.

30 . نهج الفصاحه, ص 463.

31 . مجموعه ورام, ج 1, ص 24.

32 . نهج الفصاحه, ص 14.

33 . نزهه النواظر, ص 23 و 45.

34 . فروغ ابديت, جعفر سبحانى, ج 1, ص 315و314.

35 . سفينه البحار, حاج شيخ عباس قمى, ج 1, ص 414 و ;413 نخبه الانوار فى هدايه الابرار, مولوى همدانى, ص ;77 تنبيه الغافلين, ص 106, نهج الفصاحه, ص 546.

36 . الاصابه فى تمييز الصحابه, ج 2, ص 460 و ج 4, ص ;322 زهرالربيع, ص 89 و مجالس المومنين, قاضى نورالدين شوشترى, ج 1, ص 646.

37 . الكافى, ج 2, (باب حق الجوار), ص ;667 وافى, ج 1, ص 350 و ذخيره العباد, جزء 3, ص 53.

38 . سفينه البحار, ج 1, حديث فاطمه زهرا(س).

39 . نهج الفصاحه, ص 24 و المحجه البيضإ, ج 3, ص 425.

http://www.shareh.com/persian/modules.php?name=News&file=article&sid=322 كوثر >> شماره ( 50 )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 18:48  توسط حمزه عمادي  | 
 

از ميان دشمنان اسلام تنها طايفه اى كه لحظه اى دست از عداوت و دشمنى با پيامبر و مسلمانان برنداشت, طايفه بنى اميه بود. سركرده اين طايفه ابوسفيان بود; او كسى بود كه تا پيش از فتح مكه, يكى از دشمنان سرسخت اسلام و مسلمانان به حساب مىآمد. او كسى بود كه جنگ بدر, احد و احزاب را به قصد نابودى اسلام راه اندازى كرد و تا فتح مكه لحظه اى عقب ننشست و فرزندش معاويه ـ كه در فساد, طغيان و بى دينى, كمتر از پدر خود نبود ـ از همان اول بناى مخالفت با پيامبر و اهل بيت او را گذاشت. پس از شهادت اميرمومنان(ع) بدترين فشارها را عليه شيعيان و پيروان آن حضرت روا داشت.

و مى توان گفت كسى كه بيش ترين لطمه را به پيكره اسلام و مسلمانان وارد كرد, معاويه بود; چرا كه او طى پنجاه سالى كه برمسلمانان مسلط شده بود, نه تنها بسيارى از حرمت ها را شكست بلكه در تحريف سيره و سنت پيامبراكرم(ص) تلاش زيادى كرد.

اميرمومنان كه بهتر از هركس ديگرى سابقه ديرينه اين طايفه و على الخصوص معاويه را مى دانست, طى نامه اى به مردم عراق به اين مسئله اشاره كرده و چنين خاطر نشان مى سازد:

((بدانيد كه شما مردم عراق با كسانى رو به رو شده ايد كه طلقإ (آزاد شدگان) و فرزندان طلقإ هستند, و با گروهى مى جنگيد كه به زور و به اكراه اسلام آورده اند. آنان از دشمنان خدا و سنت پيامبر و قرآن مجيد و پيروان احزاب و بدعت ها مى باشند. ))(1)

و در خطبه ديگرى به هنگام تشويق ياران خود به هنگام رفتن به جنگ عليه معاويه فرمود:

((پيش به سوى دشمنان خدا و سنت و قرآن مجيد; به سوى باقى ماندگان احزاب و قاتلان مهاجران و انصار.))(2)

روش هاى معاويه در تحريف سيره نبوى

برخوردهاى زشت و زننده معاويه بن ابى سفيان با راويان حديث نبوى, نشان دهنده عمق كينه توزى و حقد و حسد او نسبت به پيامبر و يارانش مى باشد.

او گاهى با شنيدن حديثى از پيامبر, با نشان دادن حركات زشتى از خود, راوى و روايت را به باد مسخره و استهزإ مى گرفت كه نمونه هاى زير بهترين گواه ما است:

تمسخر سعد

علامه امينى از طبرى از ابن إبى نجيح نقل كرده: وقتى كه معاويه جهت اداى مراسم حج به مكه آمده بود, پس از طواف به سوى دارالندوه رفت در حالى كه سعد بن ابى وقاص او را همراهى مى كرد.

معاويه او را بر تخت در كنار خود نشانيده و شروع به دشنام دادن به على(ع) كرد. سعد گفت: مرا در كنار خود نشانيده و على(ع) را دشنام مى دهى؟! به خدا سوگند اگر يكى از صفات على(ع) در من بود, برايم بهتر بود از آنچه كه آفتاب بر آن بتابد... (3)

علامه امينى در ادامه اين ماجرا, از ابن عايشه و ديگران نقل كرده: وقتى سعد چنين گفت, بلافاصله از جاى خود برخاسته تا برود, معاويه بادى از خود خارج كرده و گفت: بنشين تا جواب خود را دريافت كنى, تاكنون در نزد من اين گونه پست و فرومايه جلوه نكرده بودى. اگر چنين است كه تو مى گويى, پس چرا با او بيعت نكردى در حالى كه اگر من چنين چيزى از پيامبر شنيده بودم تا زنده بودم خدمتگزارش مى بودم...(4)

تمسخر ابوقتاده

و آن روزى كه معاويه وارد مدينه شد, ابوقتاده با او رو به رو گشت. معاويه گفت: اى ابوقتاده! به جز شما گروه انصار, همه مردم با من ديدار كردند. چه چيز مانع شد كه به ديدنم نياييد؟ ابوقتاده گفت: چهارپايانمان همراه ما نبود. معاويه گفت: پس شتران شما چه شدند؟ ابوقتاده گفت: آن ها را در آن روزى كه در پى تو و پدرت در جنگ بدر بوديم, پى كرديم. سپس گفت: پيامبر به ما فرمود كه ما پس از او سختى ها و مشكلاتى خواهيم ديد. معاويه گفت: در اين صورت به شما چه دستورى داده است؟

ابوقتاده گفت: ما را به صبر و شكيبايى دستور داده است.

معاويه گفت: پس صبر كنيد تا وى را ملاقات كنيد.(5)

اهانت و اخراج

روزى ابوبكره در مجلس معاويه حاضر شد. معاويه گفت: اى ابابكره! براى ما حديث بگو. إبوبكره گفت: از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: سى سال, خلافت است و سپس, پادشاهى خواهد شد. عبدالرحمن بن ابى بكره گويد: من نيز در آن موقع همراه پدرم بودم, پس معاويه با شنيدن اين حديث, دستور داد تا با پس گردنى ما را از آن جا بيرون كردند.(6)

تهديد ناقلان حديث

از جمله كارهايى كه معاويه در رابطه با منع و جلوگيرى از احاديث رسول الله انجام داد, اين بود كه برخى از ياران رسول خدا(ص) را در صورت نقل روايت, به كشتن تهديد كرده بود.

نصربن مزاحم مى نويسد: معاويه كسى را به سراغ عبدالله بن عمر فرستاده, به او گفت: اگر بشنوم كه حديثى را نقل كرده باشى, گردن تو را خواهم زد.(7)

برخورد با سيره و سنت پيامبر(ص)

حقد و كينه ديرينه معاويه او را وامى داشت كه به سخنان درربار پيامبر نيز نگاه ديگرى كند, بدين جهت از همان اول بنا را بر اين گذاشت كه سخنان و سنت پيامبر(ص) را جعل و تحريف و تغيير و همچنين با تجاهل و تغافل و انكار بلكه اظهار رإى در برابر سنت پيامبر و ده ها برنامه ديگر براى محو سنت, و تلاش مستمر و پى گير براى از بين بردن سيره و سنت پيامبر(ص) داشته باشد, به عنوان نمونه:

1. توبيخ راويان و به فراموشى سپردن روايات

معاويه از كسانى بود كه بر خلاف سنت رسول الله(ص), بازار رباخوارى را در شام رواج داده بود و اگر فردى در اين باره سخن مى گفت, در برابرش سخت موضع مى گرفت. و در برخى موارد از راوى مى خواست تا از ذكر حديث نبوى خوددارى كند.

آورده اند كه: عباده بن الصامت در شام ديد كه كه شاميان در داد و ستد خود ظرف نقره اى را با دو برابر با ظرف نقره اى ديگر مى فروشند. به نزد آن ها رفته, اظهار داشت: اى مردم! هركه مرا مى شناسد كه مى شناسد و هركه مرا نمى شناسد, من عباده بن الصامت هستم; بدانيد كه در شب پنج شنبه در آخرين ماه رمضان از پيامبر شنيدم كه مى فرمود:

((طلا بايد با طلا به وزن يكديگر بدون هيچ زيادى داد و ستد شود, پس هرچه زياد باشد ربا مى باشد...))

مردم پس از شنيدن اين حديث از اطراف او پراكنده شده و رفتند. به معاويه خبر دادند كه عباده چنين گفته است. معاويه پى او فرستاده و گفت: اگر تو پيامبر را همراهى و مصاحبت كردى, ما نيز از صحابه و ياران او بوديم و نيز از او شنيديم.

عباده گفت: من او را ديدم و همراهش بودم و از او شنيدم. معاويه گفت: اين چه حديثى بود كه از او نقل كردى؟! عباده همان حديث را كه از پيامبر(ص) در باره ربا شنيده بود, نقل كرد. معاويه گفت: از اين حديث چشم پوشى كن و ديگر جايى آن را نقل ننما. عباده گفت: آرى من اين حديث را نقل مى كنم گرچه بر خلاف ميل معاويه باشد.(8)

2. اظهار رإى در برابر سنت پيامبر(ص)

وقاحت و بى شرمى معاويه به حدى بود كه اگر به چيزى كه بر خلاف سنت رسول الله بود و او عمل مى كرد, نه تنها به هيچ وجه حاضر نبود از كار خلافش دست بردارد بلكه با اظهار رإى خود در برابر سنت رسول الله(ص) مى گفت: به نظرم اين كار اشكالى ندارد.

نسائى در سنن خود از قتيبه از مالك از زيد بن إسلم از عطإ بن يسار نقل مى كند كه معاويه ظرفى از طلا يا دينارى را به بيشتر از وزن خود فروخت, ابودردإ گفت: از پيامبرخدا(ص) شنيدم كه از همانند چنين چيزى نهى مى كرد مگر به مثل خود (بدون هيچ كم و زيادى.)(9)

روشن نيست كه نسائى فقط به همين قسمت اكتفا كرده يا بعدها بخشى از اين گفت و گو از كتابش حذف گرديده است. زيرا علامه امينى از مالك و از نسائى همين مطلب را نقل كرده با اضافه مطلبى كه در نسخه خطى سنن نسائى موجود نمى باشد.

وى آورده است كه وقتى ابودردإ اين حديث را از پيامبر نقل كرد, معاويه گفت: به نظر من اين معامله اشكالى ندارد. ابودردإ گفت: چه كسى سخن من را درباره معاويه مى پذيرد؟ (عجيب اين است) كه من از رسول خدا(ص) به او خبر مى دهم و او از رإى و نظر خود برايم مى گويد! سپس اظهار داشت: هرگز در سرزمينى كه تو در آن حكمرانى, زندگى نمى كنم...(10)

3. تحريف مقصود پيامبر(ص)

بسيارى از ياران پيامبر(ص) از لبان مباركش در باره عمار بن ياسر(ره) شنيده بودند كه مى فرمود: ((إما انك ستقتلك الفئه الباغيه))

در جنگ صفين كه عمار به دست معاويه و هوادارانش به شهادت رسيد, برخى از پيروان معاويه از جمله عمروبن عاص, وحشت زده به نزد معاويه رفته, معاويه پرسيد: براى چه آمدى؟ عمرو خبر شهادت عمار را به او داد. معاويه گفت: حال چه شده؟ عمرو گفت: از پيامبر(ص) شنيدم كه مى فرمود: ((تقتله الفئه الباغيه))

معاويه گفت: آيا ما او را كشتيم؟! بلكه اين على و يارانش بودند كه او را كشتند. زيرا, عمار را به اين جا آورده و در برابر نيزه ها و شمشيرهايمان قرارش دادند.(11)

عجيب اين است كه اين مكار و حيله گر در چند نوبت از شكست حتمى در جنگ, نجات يافت از جمله وقت شهادت عمار بن ياسر بود كه مى رفت برخى از دوستان و همفكران و همرزمان خود را از دست بدهد كه با تحريف فرمايش رسول الله(ص) همفكران خود را فريب داد.

شبلنجى در نورالابصار اضافه مى كند: وقتى كه اين سخن به گوش على(ع) رسيد, فرمود: اگر من قاتل عمار باشم با اين بيان, پس بايد پيامبر(ص) حمزه را كشته باشد هنگامى كه او را به سوى كفار فرستاده و در اين راه كشته شد.(12)

آيه الله فيروزآبادى(ره) پس از نقل اين جريان, اظهار مى دارد: اگر چنين باشد كه على(ع) قاتل عمار باشد چون او را به جنگ با معاويه فرستاده است; پس بايد خداوند عده اى از پيامبران را كشته باشد چرا كه آن ها را براى ارشاد و هدايت كفار به سوى آنان فرستاده و در اين راه كشته شدند.(13)

4 . صرف بيت المال براى تطميع

از جمله خيانت هاى معاويه نسبت به سيره و سنت پيامبر(ص) اين بود كه اموال زيادى را از بيت المال برداشته و در جيب افرادى منحرف و كينه توز سرازير مى كرد تا با شإن نزول آيات كه از زبان پيامبر(ص) شنيده شده, بازى كرده و آن ها را تغيير دهند.

محدث قمى از ابوجعفر اسكافى نقل مى كند كه روايت شده: معاويه صدهزار درهم به سمره بن جندب داد تا از پيامبر روايت كند كه آيه (و من الناس من يعجبك قوله) در شإن على(ع) نازل شده و آيه (و من الناس من يشرى نفسه ابتغإ مرضاه الله) در شإن ابن ملجم ـ لعنه الله عليه ـ نازل شده است. پس او حاضر نشد كه چنين روايتى را به دروغ از زبان رسول خدا(ص) نقل كند. معاويه براى اين كه او را به چنين كارى حاضر كند, مبلغ را افزوده و دويست هزار درهم به او پيشنهاد كرد. اما بازهم قبول نكرد. معاويه مبلغ سيصدهزار درهم را پيشنهاد كرد. اما بازهم نپذيرفت تا اين كه به مبلغ چهارصد هزار درهم راضى شد و دست به چنين جنايتى زد.(14)

5. انكار سنت پيامبر(ص)

هرچيزى را كه معاويه نمى پسنديد و يا برخلاف ايده اش بود, بى درنگ آن را رد مى كرد, و اگر آن چيز از پيامبر(ص) رسيده و يا سنت و روش او هم بود, فورا انكار مى كرد كه چنين چيزى از پيامبر نرسيده است.

در گفت و گويى كه ميان عباده بن الصامت و معاويه در باره فروش طلا به طلا و گندم به گندم و جو به جو... آمده است, وى با نقل حديثى از پيامبر(ص) اين خريد و فروش را مگر به مساوى نهى كرد. معاويه در مقام انكار اين حديث به خشم آمده, اظهار داشت: چرا برخى از مردان, احاديثى را از پيامبر(ص) نقل مى كنند در حالى كه ما نيز از صحابه پيامبر بوديم ولى آن ها را از او نشنيده ايم؟! عباده كه اين سخن را از معاويه شنيد, از جاى برخاسته بارديگر حديث را نقل كرد و گفت: ما آنچه را كه از پيامبر شنيده ايم, نقل خواهيم كرد گرچه برخلاف ميل و رغبت معاويه باشد. (15)

6. ميراندن سنت و احياى بدعت

معاويه بن ابى سفيان در ميراندن سنت هاى نبوى و احياى بدعت ها, اهتمام فراوانى داشت كه تاريخ بخشى از آن ها را به ثبت رسانده است.

علامه امينى در كتاب الغدير بر 27 مورد از آن ها اشاره كرده است; از جمله:

1. معاويه اولين كسى بود كه فساد و فحشا را در بين مسلمانان رواج داد.

2. اولين كسى بود كه ربا را حلال كرد و خورد.

3. اولين كسى بود كه نماز را در سفر تمام خواند.

4. اولين كسى بود كه بدعت اذان را در نماز عيدين (فطر و قربان) پايه گذارى كرد.

5. اولين كسى بود كه جمع بين دو خواهر را جايز شمرد.

6. اولين كسى بود كه سنت پيامبر(ص) را در ديات, تغيير داد و آنچه كه از سنت نبود, اضافه كرد.

7. اولين كسى بود كه تكبير گفتن را قبل و پس از ركوع, ترك كرد.

8. اولين كسى بود كه در نماز عيد خطبه را بر نماز مقدم داشت.

9. اولين كسى بود كه حكم فرزندان نامشروع را نقض كرد.

10. اولين كسى بود كه انگشتر را در دست چپ كرد.

11. اولين كسى بود كه سب و دشنام به على(ع) را آغاز كرد و آن را به عنوان سنت برقرار كرد.

12. اولين كسى بود كه بيت المال را صرف تحريف كتاب خدا كرد.

13. اولين كسى بود كه شرط بيعت كردن با او را سب على بن ابى طالب(ع) قرار داد.

14. اولين كسى بود كه سرمقدس صحابى پيامبر(ص) عمروبن حمق را نزد او بردند.

15. اولين كسى بود كه ياران عادل رسول الله(ص) را به قتل رسانيد.

16. اولين كسى بود كه زنان پيروان اهل بيت پيامبر را به قتل رسانيد.

17. اولين كسى بود كه خلافت اسلامى را به پادشاهى تبديل كرد.

18. اولين كسى بود كه لباس ابريشم به تن كرد و در ظرف طلا و نقره آب نوشيد.

19. اولين كسى بود كه آواز و غناى حرام شنيد و اموال را بر آن صرف كرد.

20. اولين كسى بود كه بر شهر پيامبر حمله ور شد و مردم آن ديار را ترساند. (16)

پى نوشت ها:

1. شرح نهج البلاغه, ابن ابى الحديد, ج 2, ص 32.

2. صفين, ص 105.

3. الغدير, ج 1, ص 257.

4. همان, ص 258.

5. تاريخ الخلفإ, ص 134.

6. الغدير, ج 10, ص 283.

7. وقعه صفين, ص 220.

8. الغدير, ج 1, ص 185 و اسدالغابه, ج 3, ص 107.

9. سنن نسائى, ج 7, ص 279.

10. الغدير, ج 10, ص 184.

11. سبعه من السلف, ص 284.

12. نورالابصار, ص 89.

13. سبعه من السلف, ص 289.

14. سفينه البحار, ج 1, ص 654.

15. سنن نسائى, ج 7, ص 275.

16. الغدير, ج 11, ص 72.

http://www.shareh.com/persian/modules.php?name=News&file=article&sid=323 كوثر >> شماره ( 50 )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 13:32  توسط حمزه عمادي  | 

صفات و ويژگيهاى پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

از آشكارترين صفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اين بود كه غرورِ پيروزى او را نمىگرفت، چنان كه در بازگشت از نبرد بدر و فتح مكّه نشان داد، و نيز از شكست نا اميد نمىشد، همان طور كه شكست احد بر وى تأثير نداشت، بلكه پس از آن به سرعت براى جنگ «حمراءالأسد» آماده شد و نيز نقض پيمان بنى قريظه و پيوستن آنان به سپاه احزاب بر روحيه او تأثيرى نگذاشت، بلكه او را ثابت قدم گردانيد.

از صفات ديگر او احتياط و پرهيز بود كه نيروى دشمن را بدين وسيله ارزيابى كرده، براى مقابله با او به تهيّه ابزار و تجهيزات دست مىزد.

حتّى هنگام اقامه نماز نيز احتياط را از دست نمىداد، بلكه مراقب و هوشيار بود.

صفت ديگر او نرمى همراه با صلابت بود كه در شرايط متغيّر جنگى از آن برخوردار بود و به سبب سرعت تغيير اين شرايط، دستورها و احكام جديدى صادر مىكرد.

سرعت در فرماندهى نزد او، براى مقابله با مسائل جدّى، شرطى اساسى بود و به تمركز فرماندهى، توجّه و تأكيد فراوان داشت.

با ياران و قوم خود رفتارى مبتنى بر جذب و اصلاح داشت و روح اعتماد و آرامش را در ميان آنها تقويت مىكرد.

به كوچك رحم مىكرد، بزرگ را گرامى مىداشت، يتيم را خشنود كرده و پناه مىداد، به فقيران و مسكينان نيكى و احسان مىكرد، حتّى به حيوانات هم ترحّم مىنمود و از آزار آنها نهى مىكرد.

از مهمترين نمونه هاى انسانيّتِ رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اين بود كه آن حضرت نيروهايى را كه براى سرايا و جنگ با دشمن اعزام مىكرد به دوستى و مدارا با مردم و عدم يورش و شبيخون عليه ايشان وصيّت و سفارش مىفرمود.

او بيشتر دوست داشت دشمن را به سوى صلح منقاد كند، نه اين كه مردانِ ايشان را بكشد.

آن حضرت سفارش مىكرد تا پير مردان، كودكان و زنان را نكشند و بدن مقتول را شكنجه و مُثله نكنند.

وقتى قريش به او پناه آوردند، محاصره اقتصادى آنان را لغو و با تقاضاى ايشان، براى تهيّه گندم از يمن، موافقت فرمود.

او به صلح كامل در جهان دعوت مىكرد و از جنگ، جز به هنگام ضرورت و ناچارى، پرهيز داشت.

نامه هايى كه به سوى پادشاهان مىفرستاد به سلام و صلح، آراسته و مزّين بود و آن را براى آغاز كلام در ديدار بين فرزندان آدم قرار داده بود.

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در جنگها بيش از يك فرمانده تعيين مىكرد، ضوابطى دقيق براى فرماندهى لشكر و تقويت آن قرار مىداد و بين اصول سياسى و نظامى ارتباط برقرار مىساخت و اطاعت از فرماندهان را رمزى براى انضباط، انقياد و فرمانبردارى مىدانست.

او برنامه ريزى جدّى، سازماندهى نمونه و فرماندهى برتر را بنياد گذاشت، و فرماندهى لشكر را بر اساس شايستگى و شناخت برگزيد.

لشكر را به طور يكسان در فرماندهى خود جمع كرد، و از آنچه كه در وسع و توانايى رزمندگان بود بيشتر به آنان مىبخشيد.

تلاش براى تحقّق انسانيّت

وجود رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) براى همه مردم مايه رحمت بود و هيچ كس را به سبب رنگ و جنس از شمول آن مستثنى نمىكرد.

همه مردم نزد او روزى خورِ خداوند بودند.

آن حضرت به اين رهنمودها دعوت مىكرد:1 ـ رشد و اعتلاى انسانيّت، مىفرمود: «همه مردم از آدم هستند و آدم نيز از خاك است.»2 ـ صلح و سلامتى قبل از جنگ،3 ـ گذشت و بخشش قبل از مجازات،4 ـ آسان گيرى و گذشت قبل از مجازات.

از اين رو، مشاهده مىكنيم كه جنگهاى او همگى براى اهداف والاى انسانى بوده و به منظور تحقّق انسانيّت انجام مىشده است.

آن حضرت به نيكى، و احسان به مردم و دوستى و مدارا با آنان فرمان مىداد.

او نمونه هاى كامل از رحمت را در فتح مكّه نشان داد كه با وجود پيروزى بر دشمنان با ايشان برخوردى نيكو كرد، با توجّه به اين كه مىتوانست از همه آنان انتقام گيرد، ولى آنان را بخشيد و فرمود: برويد شما آزاد هستيد! در جنگ «ذات الرّقاع» به «غوث بن الحارث» كه براى قتل آن حضرت مىكوشيد، دست يافت، ولى از او گذشت و او را آزاد كرد.

پيامبر با اسيران با مدارا و رحمت برخورد مىكرد، بر بسيارى از آنان منّت مىگذاشت و آزادشان مىساخت و لشكريان را به آنان سفارش مىكرد.

از جمله در يكى از جنگها، با دست خود، دست اسيرى را - كه صداى ناله او را شنيد ـ باز كرد.

اخلاق فرماندهى

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به اخلاقى آراسته بود كه خداوند او را چنين مىستايد: «وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُق عَظيم».

موصوف بودن به اين اخلاق، از او يك فرمانده موفّق ساخته بود كه مىتوانست او را به مقصود رسانده و در بسيارى از جنگها پيروزى را براى او به ارمغان آورد.

آن حضرت به تمامى مردم مهربان بود و در همه شرايط با لشكريان و مردم خود مدارا مىكرد، راستگويى امين، وفادار به عهد و پيمان خود بود، هنگام غضب خشم خود را فرو مىبرد و هنگام قدرت از مجازات چشم پوشيده و مىگذشت.

او بين مردم «صلح و دوستى» برقرار مىساخت و از آنان كينه، دشمنى و فتنه را دور مىكرد و هر كسى را در جايگاه خود قرار مىداد.

برجسته ترين صفات عقلى آن حضرت عبارت بود از: تدبير، تفكّر و دور انديشى.

اين صفات در عملكردهاى او نمايان است.

با تفكّر و انديشه در مورد وضع قوم او مىتوان فهميد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) عاقلترين مردم جهان بوده است; زيرا قومى را به رغم خشونت و تندى اخلاق و فخرفروشى و سخت خويىاى كه داشتند، چنان تربيت و رهبرى كرد كه، با همه اين اوصاف، از حاميان جدّى او گشتند و همراه با او پرچم اسلام را برافراشتند و به جهاد برخاستند.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، روشهاى جديدى را در جنگ، حكومت، مديريت، سياست، اقتصاد و مسائل اجتماعى به وجود آورد.

در جنگ احزاب به كندن خندق پرداخت، در غزوه حديبيّه با قريش مذاكره كرد و با انعقاد پيمانى به نتايج عملى آن، كه بعدها نمايان شد، دست يافت و به همين گونه در هر ميدان جنگى به ابتكارى جديد دست مىزد كه او را در پيروزى بر دشمن يارى مىكرد و آنان را از اقدامات و تاكتيكهاى خود در بُهت و سرگردانى فرو مىبرد.

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) موفّق گرديد حاكميّتى از هر جهت با شكوه و محترم برپا دارد تا همه مردم از زعامت و رهبرى او بهرهمند گشته و به اوامر او، پس از رهايى از طاعت رهبران مختلف، گردن نهند.

دعوت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به اسلام، مبتنى بر صلح و سلامت بود و جنگ را جز هنگامى كه قساوت دشمن و سختگيرى آنان بر مسلمانان زياد شد، مورد توجّه قرار نمىداد.

در حقيقت، براى دفعِ زور، به زور متوسّل مىشد.

از اين رو، جنگهاى او از آغاز بر اساسى ثابت و استوار قرار داشت كه لشكر اسلامى از آن غفلت نمىكرد، از جمله: دعوت مردم به دين جديد، انعقاد پيمان صلح و پرداخت جزيه يا فتح سرزمين آنان، و نبرد با كسانى كه با او دشمنى كنند.

نظافت

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به پاكيزگى علاقه فراوان داشت و در نظافت بدن و لباس بى نظير بود.

علاوه بر آداب وضو، اغلب روزها خود را شستشو مىداد و اين هر دو را از عبادات مىدانست.

موى سرش را با برگ سدر مىشست و شانه مىكرد و خود را با مشك و عنبر خوشبو مىنمود.

روزانه چند بار، مخصوصاً شبها پيش از خواب و پس از بيدارى، دندانهايش را با دقّت مسواك مىكرد.

جامه سفيدش كه تا نصف ساقهايش را مىپوشانيد هميشه تميز بود.

پيش از صرف غذا و بعد از آن دست و دهانش را مىشست و از خوردن سبزى هاى بد بو پرهيز مىنمود.

شانه عاج و سرمه دان و قيچى و آينه و مسواك، جزء اسباب مسافرتش بود.

خانه اش با همه سادگى و بى تجمّلى هميشه پاكيزه بود.

تأكيد مىنمود كه زباله ها را به هنگام روز بيرون ببرند و تا شب به جاى خود نمانَد.

نظافت تن و اندامش با قُدسِ طهارتِ روحش هماهنگى داشت و به ياران و پيروان خود تأكيد مىنمود كه سر و صورت و جامه و خانه هايشان را تميز نگهدارند و وادارشان مىكرد خود را، به ويژه در روزهاى جمعه، شستشو داده و معطّر سازند كه بوى بد از آنها استشمام نشود و آن گاه در نماز جمعه حضور يابند.

آداب معاشرت

در ميان جمع، بشّاش و گشاده رو و در تنهايى، سيمايى محزون و متفكّر داشت.

هرگز به روى كسى خيره نگاه نمىكرد و بيشتر اوقات چشمهايش را به زمين مىدوخت.

اغلب دو زانو مىنشست و پاى خود را جلوى هيچ كس دراز نمىكرد.

در سلام كردن به همه، حتّى بردگان و كودكان، پيشدستى مىكرد و هر گاه به مجلسى وارد مىشد نزديكترين جاى را اختيار مىنمود.

اجازه نمىداد كسى جلوى پايش بايستد و يا جا برايش خالى كند.

سخن همنشين خود را قطع نمىكرد و با او طورى رفتار مىكرد كه تصوّر مىشد هيچ كس نزد رسول خدا از او گرامىتر نيست.

بيش ا ز حدِّ لزوم سخن نمىگفت، آرام و شمرده سخن مىگفت و هيچ گاه زبانش را به دشنام و ناسزا آلوده نمىساخت.

در حيا و شرمِ حضور، بى مانند بود.

هر گاه از رفتار كسى آزرده مىگشت ناراحتى در سيمايش نمايان مىشد، ولى كلمه گِله و اعتراض بر زبان نمىآورد.

از بيماران عيادت مىنمود و در تشييع جنازه حضور مىيافت.

جز در مقام داد خواهى، اجازه نمىداد كسى در حضور او عليه ديگرى سخن بگويد و يا به كسى دشنام بدهد و يا بدگويى نمايد.

بخشايش و گذشت

بد رفتارى و بى حرمتى به شخصِ خود را با نظرِ اغماض مىنگريست، كينه كسى را در دل نگاه نمىداشت و در صدد انتقام برنمىآمد.

روحِ نيرومندش عفو و بخشايش را بر انتقام ترجيح مىداد.

در جنگ اُحد با آن همه وحشيگرى و اهانت كه به جنازه عمويش حمزه بن عبدالمطّلب روا داشته بودند و از مشاهده آن به شدّت متألّم بود، دست به عمل متقابل با كشتگان قريش نزد و بعدها كه به مرتكبين آن و از آن جمله هند زن ابوسفيان دست يافت، در مقام انتقام برنيامد، و حتّى ابوقتاده انصارى را كه مىخواست زبان به دشنام آنها بگشايد از بدگويى منع كرد.

پس از فتح خيبر جمعى از يهوديان كه تسليم شده بودند، غذايى مسموم برايش فرستادند.

او از سوء قصد و توطئه آنها آگاه شد، امّا به حال خود رهاشان كرد.

بار ديگر زنى از يهود دست به چنين عملى زد و خواست زهر در كامش كند كه او را نيز عفو نمود.

عبدالله بن ابّى سر دسته منافقان كه با اداى كلمه شهادت مصونيّت يافته بود، در باطن امر از اين كه با هجرت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)به مدينه بساط رياست او برچيده شده بود، عداوات آن حضرت را در دل مىپرورانيد و ضمن همكارى با يهوديان مخالف اسلام، از كار شكنى و كينه توزى و شايعه سازى بر ضد او فرو گذار نبود.

آن حضرت نه تنها اجازه نمىداد يارانش او را به سزاى عملش برسانند، بلكه با كمال مدارا با او رفتار مىكرد و در حال بيمارى به عيادتش مىرفت! در مراجعت از غزوه تبوك جمعى از منافقان به قصد جانش توطئه كردند كه به هنگام عبور از گردنه، مركبش را رم دهند تا در پرتگاه، سقوط كند و با اين كه همگى صورتِ خود را پوشانده بودند، آنها را شناخت و با همه اِصرارِ يارانش، اسم آنها را فاش نساخت و از مجازاتشان صرفنظر كرد.

حريم قانون

آن حضرت از بد رفتارى و آزارى كه به شخص خودش مىشد عفو و اغماض مىنمود ولى در مورد اشخاصى كه به حريم قانون تجاوز مىكردند مطلقاً گذشت نمىكرد و در اجراى عدالت و مجازات متخلّف، هر كه بود، مسامحه روا نمىداشت.

زيرا قانونِ عدل، سايه امنيت اجتماعى و حافظ كيان جامعه است و نمىشود آن را بازيچه دستِ افراد هوس ران قرار داد و جامعه را فداى فرد نمود.

در فتح مكّه، زنى از قبيله بنى مخزوم مرتكب سرقت شد و از نظر قضايى جرمش محرز گرديد.

خويشاوندانش - كه هنوز رسوبات نظام طبقاتى در خلاياى مغزشان به جاى مانده بود - اجراى مجازات را ننگِ خانواده اَشرافى خود مىدانستند، به تكاپو افتادند كه مجازات را متوقف سازند، امّا آن حضرت نپذيرفت و فرمود:«اقوام و ملل پيشين دچار سقوط و انقراض شدند، بدين سبب كه در اجراى قانونِ عدالت، تبعيض روا مىداشتند، قسم به خدايى كه جانم در قبضه قدرت اوست در اجراى عدل درباره هيچ كس سستى نمىكنم، اگر چه مجرم از نزديكترين خويشاوندان خودم باشد.»او خود را مستثنى نمىكرد و فوقِ قانون نمىشمرد.

روزى به مسجد رفت و در ضمن خطابه فرمود:«خداوند سوگند ياد كرده است در روز جزا از ظلم هيچ ظالمى نگذرد، اگر به كسى از شما ستمى از جانب من رفته و از اين رهگذر حقّى بر ذمّه من دارد، من حاضرم به قصاص و عمل متقابل تن بدهم.» از ميان مردم شخصى به نام سوادة بن قيس به پاخاست و گفت: يا رسول الله! روزى كه از طائف برمىگشتى و عصا را در دست خود حركت مىدادى به شكم من خورد و مرا رنجه ساخت.

فرمود: «حاشا كه به عمد اين كار را كرده باشم. معهذا به حكم قصاص تسليم مىشوم!» فرمان داد همان عصا را بياورند و به دست سواده داد و فرمود: «هر عضوى كه از بدن تو با اين عصا ضربت خورده است به همان قسمت از بدن من بزن و حقّ خود را در همين نشئه دنيا از من بستان.» سواده گفت: نه، من شما را مىبخشم.

فرمود: «خدا نيز بر تو ببخشد.» آرى چنين بود رفتار يك رئيس و زمامدار تامّ الاختيار دين و دولت در اجراى عدل اجتماعى و حمايت از قانون.

احترام به افكار عمومى

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در موضوعاتى كه به وسيله وحى و نصِّ قرآن، حكم آن معيّن شده بود، اعمّ از عبادت و معاملات، چه براى خود و ديگران، حقِّ مداخله قائل نبود و اين دسته از احكام را بدون چون و چرا به اجرا در مىآورد; زيرا تخلّف از آن احكام، كفر به خداست: «وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللهُ فَاؤُلئِكَ هُمُ الْكافِروُنَ»; «و كسانى كه به آنچه خدا فرو فرستاده داورى نكرده اند ، آنان خود كفر پيشه گانند .»امّا در موضوعات مربوط به كار و زندگى، اگر جنبه فردى داشت و در عين حال يك امر مباح و مشروع بود، افراد، استقلال رأى و آزادى عمل داشتند.

كسى حقّ مداخله در كارهاى خصوصى ديگرى را نداشت، و هر گاه مربوط به جامعه بود حقّ اظهار رأى را براى همه محفوظ مىدانست و با اين كه فكر سيّال و هوش سرشارش در تشخيص مصالح امور بر همگان برترى داشت، هرگز به تحكّم و استبدادِ رأى رفتار نمىكرد و به افكار مردم بى اعتنايى نمىنمود.

نظر مشورتى ديگران رامورد مطالعه و توجّه قرار مىداد و دستور قرآن مجيد را عم تأييد نموده و مىخواست مسلمين اين سنّت را نصب العين خود قرار دهند.

در جنگ بدر در سه مرحله، اصحاب خود را به مشاوره دعوت نموده و فرمود نظر خودتان را ابراز كنيد.

اوّل درباره اين كه اصحاب با قريش بجنگند و يا آنها را به حال خود ترك كرده و به مدينه مراجعت كنند.

همگى جنگ را ترجيح دادند و آن حضرت تصويب فرمود.

دوم محّل اردوگاه را به معرض مشورت گذارد كه نظر حباب بن منذر مورد تأييد واقع شد.

سوم در خصوص اين كه با امراى جنگ چه رفتارى شود به شور پرداخت.

بعضى كشتن آنها را ترجيح دادند و برخى تصويب نمودند آنها را در مقابل فديه آزاد نمايند و رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)با گروه دوم موافقت كرد.

در جنگ اُحد روش مبارزه را در معرض شور قرار داد كه آيا در داخل شهر بمانند و به استحكامات دفاعى بپردازند و يا در بيرون شهر اردو بزنند و جلوى هجوم دشمن را بگيرند، كه شقّ دوم تصويب شد.

در جنگ احزاب، شورايى تشكيل داد كه در خارج مدينه آرايش جنگى بگيرند و يا در داخل شهر به دفاع بپردازند.

پس از تبادل نظر بر اين شدند كه كوه سلع را تكيه گاه قرار داده و در پيشاپيش جبهه جنگ، خندق حفر كنند و مانع هجوم دشمن گردند.

در غزوه تبوك امپراطور روم از نزديك شدن مجاهدان اسلام به سر حدّ سوريه به هراس افتاده بود و چون به لشكر خود اعتماد نداشت به جنگ اقدام نمىكرد.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به مشورت پرداخت كه آيا پيشروى كند و يا به مدينه برگردند كه بنا به پيشنهاد اصحاب، مراجعت را ترجيح داد.

چنان كه مىدانيم همه مسلمانان به عصمت و مصونيّت او از خطا و گناه، ايمان داشتند و عمل او را سزاوار اعتراض نمىدانستند، ولى در عين حال، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)انتقاد اشخاص را ـ اگر چه انتقاد بى مورد ـ با سعه صدر تلقّى مىنمود و مردم را در تنگناى خفقان و اختناق نمىگذاشت و با كمال ملايمت با جواب قانع كننده، انتقاد كننده را به اشتباه خود واقف مىكرد.

او به اين اصل طبيعى اذعان داشت كه آفريدگار مهربان، وسيله فكر كردن و سنجيدن و انتقاد را به همه انسانها عنايت كرده و آن را مختصّ به صاحبان نفوذ و قدرت ننموده است.

پس چگونه مىتوان حقّ سخن گفتن و خرده گرفتن را از مردم سلب نمود؟ آن حضرت به ويژه دستور فرموده است كه هر گاه زمامداران، كارى بر خلاف قانون عدل مرتكب شدند، مردم در مقام انكار و اعتراض بر آيند.

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به لشكرى از مسلمانان مأموريت جنگى داد و شخصى را از انصار به فرماندهى آنها نصب كرد.

فرمانده در ميان راه بر سر موضوعى بر آنها خشمگين شد و دستور داد هيزم فراوانى جمع كنند و آتش بيفروزند.

همين كه آتش برافروخته شد گفت: آيا رسول خدا به شما تأكيد نكرده است كه از اوامر من اطاعت كنيد؟ گفتند: بلى.

گفت: فرمان مىدهم خود را در اين آتش بيندازيد.

آنها امتناع كردند.

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از اين ماجرا مستحضر شد فرمود: «اگر اطاعت مىكردند براى هميشه در آتش مىسوختند! اطاعت در موردى است كه زمامداران مطابق قانون دستورى بدهند.»در غزوه حنين كه سهمى از غنائم را به اقتضاى مصلحت به نو مسلمانان اختصاص داد، سعد بن عباده و جمعى از انصار كه از پيشقدمان و مجاهدان بودند زبان به اعتراض گشودند كه چرا آنها را بر ما ترجيح دادى؟ فرمود: همگى معترضين در يك جا گِرد آيند، آن گاه به سخن پرداخت و با بيانى شيوا و دلنشين آنها را به موجبات كار، آگاه نمود، به طورى كه همگى به گريه افتادند و پوزش خواستند.

همچنين در اين واقعه، مردى از قبيله بنى تميم به نام حُرقوص (كه بعدها از سردمداران خوارج نهروان شد) اعتراض كرده، بالحن تشدّد گفت: به عدالت رفتار كن! عمر بن خطاب از گستاخى او برآشفت و گفت: اجازه بدهيد هم اكنون گردنش را بزنم! فرمود: نه، او را به حال خودش بگذار و رو به سوى او كرده و با خونسردى فرمود: «اگر من به عدالت رفتار نكنم چه كسى رفتار خواهد كرد؟»در صلح حديبيّه عمربن خطّاب در خصوص معاهده آن حضرت با قريش انتقاد مىنمود كه چرا با شرايط غير متساوى پيمان مىبندد؟ رسول اكرم با منطق و دليل، نه با خشونت، او را قانع كرد.

رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) با اين روش خود، عدل و رحمت را به هم آميخته بود و راه و رسم حكومت را به فرمانروايان دنيا مىآموخت تا بدانند كه منزلت آنها در جوامع بشرى مقام و مرتبه پدر مهربان و خردمند است نه مرتبه مالك الرّقابى! و مىبايد همه جا صلاح امر زير دستان را در نظر بگيرند نه اينكه هوس هاى خودشان را بر آنها تحميل نمايند.

مىفرمود: «من به رعايت مصلحت مردم از خود آنها نسبت به خودشان اولى و شايسته ترم و قرآن كريم مقام و منزلت مرا معرّفى كرده است أَلنَّبِىُّ أَوْلى بِالْمُؤْمنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ پس هر كس از شما از دنيا برود چنانچه مالى از خود بجا گذاشته، متعلّق به ورثه اوست و هر گاه وامى داشته باشد و يا خانواده مستمند و بى پناهى از او بازمانده باشد دَيْنِ او بر ذمّه من و سرپرستى و كفالت خانواده اش بر عهده من است.»آرى، اين است سيماى صميمى و چهره تابناك پيامبر بزرگوار اسلام، و چنين است سيره عملى آن حضرت.

او كسى است كه اخلاق انسانى و ملكات عاليه را در زمانى كوتاه آن چنان در دل مسلمين گسترش داد كه از هيچ، همه چيز را ساخت! او با رفتار و كردارش گردن كشان عرب را به تواضع، و زورگويان را به رأفت، و تفرقه افكنان را به يگانگى، و كافران را به ايمان، و بت پرستان را به توحيد، و بى پروايان را به پاكدامنى، و كينه توزان را به بخشايش، و بيكاران را به كار و كوشش، و درشتگويان و درشتخويان را به نرمخويى، و بخيلان را به ايثار و سخاوت، و سفيهان را به عقل و درايت، رهنمون و آنان را از جهل و ضلالت، به سوى علم و هدايت رهبرى فرمود.

صَلَواتُ اللهِ وَ سَلامُهُ عَلَيْهِ وَ عَلى آلِهِ اَجْمَعينَ.

اينك از ميان سخنانِ فراوانِ آن بزرگوار، چهل حديث برگزيده، به پيروان و شيفتگانِ آن «هادى سُبُل» و «پرچمدار توحيد» و «انسان كامل» تقديم مىگردد.

http://www.al-shia.com/html/far/2ahl/sireh/01.htm#link5

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 10:59  توسط حمزه عمادي  | 
از جمله اوصاف پيامبر صلى اللّه عليه و اله اين بود كه قامتش نه زياد بلند بود و نه كوتاه بلكه چون تنها راه مى رفت ، ميان بالا به نظر مى آمد. با وجود اين ، ممكن نبود يك فرد نسبتا بلند قامت با آن حضرت راه برود مگر اين كه رسول خدا صلى اللّه عليه و اله برازنده تر از او به نظر مى رسيد و چه بسا دو مرد بلند قامت دو طرفش بودند ولى باز هم از آنها برجسته تر مى نمود و چون از او جدا مى شدند، آنها بلند قامت مى نمودند، و آن حضرت ميان بالا، آن حضرت مى فرمود: همه نيكى در بلند بالايى قرار گرفته است .

اما رنگ چهره آن حضرت ، بسيار دلپذير بود، نه گندم گون و نه خيلى سفيد و روشن ، بلكه سفيدى يكدستى بود كه به زردى ، سرخى و رنگهاى ديگر آميخته نبود.(۵۷۲)

عموى پيامبر صلى اللّه عليه و اله ابوطالب او را ستوده ، مى گويد:

(( و ابيض يستسقى الغمام بوجهه

ثمال اليتامى عصمة للا رامل )) (۵۷۳)

برخى كه آن حضرت را توصيف كرده اند، رنگ پوست حضرتش را آميخته به سرخى ذكر كرده ، گويند: آنچه از صورت آن بزرگوار آشكار و در معرض ‍ آفتاب و باد بود، به رنگ سرخ آميخته بود، و آنچه از بدن شريفش زير لباس ‍ بود به رنگ روشن خالص و بدون سرخى بود.

قطرات عرق در چهره آن حضرت همانند دانه هاى مرواريد و خوشبوتر از مشك

بود.(۵۷۴)

اما موى پيامبر صلى اللّه عليه و اله ، موهاى نيكو صافى داشت ، نه زياد نرم و نه زياد پيچ در پيچ ، (۵۷۵) چنان بود كه وقتى شانه مى كرد، گويى راه هاى شنى است . بعضى گفته اند: موهايش تا شانه ها مى رسيد اما بيشتر روايات بر آنند كه تا نرمه گوشش مى رسيد و گاه موها را چهار رشته مى كرد كه هر گوشش را ميان دو رشته قرار مى داد و گاه موهايش را روى گوشها قرار مى داد، پايين موها مى درخشيد و موهاى سفيد سر و ريشش هفده مو بو و چيزى بر آن افزون نگشت .(۵۷۶)

از همه كس خوش صورت و نورانى تر بود، هيچ وصف كننده اى او را توصيف نمى كرد مگر اين كه به ماه شب چهارده تشبيه مى كرد، (۵۷۷) خشنودى و خشمش به دليل درخشندگى سيمايش در چهره نمودار بود.(۵۷۸) پيامبر صلى اللّه عليه و اله پيشانى گشاده اى داشت . ابروانش ‍ باريك و پرپشت بود، (۵۷۹) ميان دو ابرويش باز و چنان بود كه گويى ، نقره خالص است (۵۸۰) و چشمانش فراخ و سيه فام بود و در چشمانش رنگى آميخته به سرخى بود و مژگان بلندى داشت كه از فزونى نزديك بود به هم بپيوندند، (۵۸۱) استوار بنى (۵۸۲) و گشاده دندان بود، به طورى كه به هنگام خنديدن همچون برق در وقت درخشندگى مى درخشيدند و لبهايش از همه بندگان خدا نيكوتر و انتهاى دهانش از همه لطيف تر بود (۵۸۳) و برآمدگى گونه هايش كوتاه و نرم و هموار بود، نه صورتش دراز و نه گرد كم گوشت ، (۵۸۴) و محاسنش كوتاه و پرپشت بود. محاسن را به حال خود مى گذاشت و شارب را مى گرفت . گردنش از همه بندگان خدا بهتر بود، نه دراز و نه كوتاه ، آنچه از گردن وى در برابر آفتاب و باد پيدا بود، گويى گلابپاش نقره اى است كه مايع نوشيدنى درون آن به رنگ طلا باشد در سفيدى چون نفره و در سرخى چون طلا مى درخشيد.(۵۸۵)

فراخ سينه بود، گوشتهاى پيكر مباركش به روى هم چين نخورده بود بلكه چون آينه صاف و چون ماه سفيد بود، باريكه اى از مو، از گودى گلو تا سر نافش همچون تركه اى كشيده بود كه جز آن در سينه و شكمش موى ديگرى نبود. (۵۸۶) سطح شكمش سه قسمت بود كه شلوار يك قسمت آن را مى پوشاند و دو قسمت ديگر بيرون بود.

شانه هاى سترگ و پر مو داشت ، سر استخوانهاى شانه ها، آرنجها و كفلهايش ‍ درشت بود.(۵۸۷)

پشتش پهن و مابين دو كتفش مهر نبوت بود يعنى پشت شانه راستش ‍ برآمدگى سياه مايل به زردى بود كه اطراف آن را موهايى در پى هم همچون يال اسبان پوشانده بود.(۵۸۸)

بازوها و دو ساق دستش ستبر و مچهايش دراز و دستها باز و اندامش معتدل و انگشتانش چون شاخه هايى نقره فام بود، كف دستش نرمتر از ابريشم و چنان بود كه گويى دست عطر فروش است - چه عطر زده باشد يا نه - خوش بو، بوده است هر كه با او مصافحه مى كرد، تمام آن روز بوى آن را استشمام مى كرده دست بر سر كودكى كه مى كشيد، ميان كودكان بوى خوش از سر وى به مشام مى رسيد. (۵۸۹) اندامهاى پوشيده اش همچون رانها و ساقها، زيبا (۵۹۰) و در چاقى ميانه اندام بود، در آخر زندگى تنومند شد ولى عضلات گونه هايش نظير آغاز زندگى محكم بود، بدون آن كه چاقى به او زيانى رسانده باشد.

اما راه رفتنش ، چنان راه مى رفت كه گويى از سنگى جدا مى شود و در سرازيرى حركت مى كند، بدون شتابزدگى و آرام راه مى رفت ، نه از روى تكبر.(۵۹۱)

پيامبر مى فرمود: ((من از همه كس بيشتر به حضرت آدم شباهت دارم و پدرم ابراهيم از نظر سيما و خلق و خو، بيش از همه مردم به من شباهت داشت .))(۵۹۲)

بارها مى فرمود: ((من در نزد خدا ده نام دارم : من محمّد، احمد و آن ماحى هستم كه خداوند به وسيله من كفر را نابود مى كند و من آن عاقبت هستم كه پس از او كسى نيست و من آن (( حاشرم )) كه بندگان خدا با آمدن من (با يكديگر) محشور مى شوند، و منم پيام آور توبه ، پيام آور اخبار غيبى و آن شخص در پى آمده اى كه تمام مردم در پى او بيايند و منم (( قثم )) (۵۹۳) ابوالبحترى مى گويد: (( قثم )) يعنى كامل و جامع .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 10:40  توسط حمزه عمادي  | 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 17:43  توسط حمزه عمادي  |